به وقت ۲۸ آبان ساعت ۱۵:۱۶ دقیقه ; سردرگمی و پوچی

یکی از بی هدف ترین و بدترین نوع انتظار کشیدن ها قطعا منتظر موندن تو مطب یک دکتر با یه منشی بی اعصاب ، بی توجه به مراجعه کننده و به معنای واقعی کلمه دیوونه است . 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۲۷ توسط Rahena .

تلفیقی از چند حس

• بعضی وقت ها فکر میکنم آیا واقعا زمان کافی برای من وجود داره که خودم رو تغییر بدم؟ که بکوبم دوباره بسازم؟ نمیدونم ؛ راستش زیاد امیدوار نیستم.

• عادت کردم که به حرف دیگران گوش کنم . بعدش وقتی اتفاق ها درست پیش نمیرن خودمو میزنم کنار و میگم اوه دیدین همه ش به خاطر این بود که به حرف شما گوش کردم و اجازه بدین بگم عین "سگ" پشیمونم . و هر دفعه بازم تکرار میکنم .

• فردا کلی کار دارم و امروز رو باید صرف مطالعه میشد ولی فقط دور خودم چرخیدم ، بیخود رفتم مطب دکتری که فک کردم ساعت یازده شب بهم وقت میده ولی حدودا چهل دقیقه  پیش پیام اومد و فهمیدم که الان نوبتم رسیده و منم لفت ده لایف دادم و ولش کردم . الانم اینجا جمع شش به علاوه ی یکه که اون یک منم ؛ تشکیل شده و دارن اهنگ میزارن و از کردی و فارسی و خارجی و .. گذاشتن و دارن میرقصن/میرقصیم (حالا اندکی هم من) . باید بگم که من جدیدا فهمیدم اهنگ کردی عالیههه ، قشنگ ادم باهاش حال میاد آقااا . خلاصه که خوش میگذره :)))

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۵۰ توسط Rahena .

"من"

یک جایی میان این فکر ها که چرا اینطور شد و چرا غمگین شدم و فلان و بهمان به چشم هایم زل زد و گفت: مثل همیشه مقصر خودتی ، برای تو دیگران در درجه اول قرار دارند ؛ شادی و راحتی انان برای تو در اولویت است ، اینکه فلان کار را برخلاف میل خودت انجام دهی که مبادا ایکس ناراحت شود . اینکه از سر راحتی خودت بگذری که مبادا زد در رنج بیفتد و ناراحت بشود . توی احمق هیچ وقت خودت را دوست نداشتی ؛ هیچ وقت. " میدونم ، همه ی اینا درسته ولی من برنامه ریزی نشدم که خودم رو دوست داشته باشم . برای من انگار توجه به خودم ، اولویت قرار دادن خودم و صد البته دوست داشتن خودم خیلی وقته که تعریف و ترجمه نشده .

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۴۸ توسط Rahena .

سلام :/

این منم ؛ دختری که اولین ترمش رو اندیشه اسلامی برداشته ، دختری که باید صد صفحه رو بخونه و الان رو صفحه ۸۳ مونده . دختری که فردا امتحان میان ترم همین درس رو داره . دختری که تو عمرش کلاس اندیشه اسلامی شرکت نکرده . دختری که فردا "مشق زبان" :| داره و هیچی ننوشته . دختری که خوابش میاد ، دختری که گردنش از بس رو کتاب بوده درد گرفته . دختری که دوست داره فقط بخوابه خدا شاهده .. به این دختر سلام کنید ^__^

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۳۳ توسط Rahena .

لعنت بهت

احساس میکنم تک به تک بدبختی ها ، مصیبت ها ، خودکشی ها ، فقر ها ، جنایات ها و .. مقصرشون من هستم . بابت یه رای که به یه آدم عوضی دادم اونم از سر نادانی ، از سر جوگیری ، از سر بی تجربگی ، از سر خامی . دوست دارم برم بمیرم ،  دوست دارم بابتش تا ته عمرم گریه کنم . آقای رئیس جمهور احمق ، به حق علی بن ابی طالب خدا تو رو با یزید تو جهنم یه جا بنشونه . اینقدری که حالم ازت بهم میخوره . اینقدری که داری خون مردم رو تو شیشه میکنی . لعنت بهت .

+ نوشته شده در جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۲۵ توسط Rahena .

این نیز میگذرد

همیشه یه قدم عقب بودم ؛ یه قدم از تجزیه و تحلیل و واکنش نشون دادن به حوادث عقب بودم . به وقت عزاداری یه قدم عقب بودم ، به وقت شادی یه قدم عقب بودم ، به وقت غم یه قدم عقب بودم ، به وقت دلتنگی یه قدم عقب بودم ، به وقت ناراحتی یه قدم عقب بودم . الانم عقبم . الان به وقت گریه خیلی عقبم . حالا که باید از شدت سختی و درد و هزار کوفت و زهر مار گریه کنم عقبم . حالا نشستم و به این فکر میکنم از کی اینقدر بی حال شدم که حتی نمیتونم گریه کنم . از درد شکم کنار بخاری خوابم برده بود و ویزیت دکتر رو پیچوندم . از درد اینکه تنها بودن و ضعیف بودن رو واقعا احساس میکنم ناراحتم . قبول میکنم "زن" تو جامعه ی ما خیلی "ضعیف شده" ؛ از محدودیت هایی که هیچ وقت قرار نیست قویش کنن بلکه ضعیف ترش میکنن. این جمله اخر ربطه ش به متن رو فقط خودم میدونم و بماند و بماند .. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۴۲ توسط Rahena .

برای مامان ؛ نور دو دیده

خیلی بی دلیل یا شایدم با دلیل تصمیم گرفتم بهت بگم دوست دارم .خیلی هم دوست دارم. از اینکه دیروز همش منتظر بودی بهت زنگ بزنم و من تو خواب غفلت بودم عذر میخوام . از اینکه تمام دیروز ناخوش بوم و بعدش دیدم یه تماس از طرف تو دارم و بهت زنگ زدم و گفتی حالت خوبه و دکتر گفته که خداروشکر  معاینه ت هم خوب بوده خیلی خوشحالم ؛ ولی امروز وقتی "ط" گفت که کلی منتظرم بودی که خودم ساعت یازده / دوازده بهت زنگ بزنم و مدام میپرسیدی که من زنگ زدم یا نه دلم شکست . صدای ترک بردن قلبم رو شنیدم صدای شکستنش رو هم ، همینطور دردش رو حس کردم . تیری که به قلبم خورد رو هم حس کردم . به "ط" گفتم حالم بد شد ؛ خیلی هم بد شد و بعدش که الان باشه دلم میخواد پرواز کنم بیام پیشت که منو تو بغلت جا کنی که بعدش هی بگی بخواب دیگه . ببخشید مامان . من هیچ وقت بچه ی خوبی برات نبودم . "هیچ وقت" ولی تو " همیشه" برام بهترین مامان توی دو عالم هستی  و بودی ؛ "همیشه" .. دوست دارم و عاشقتم .

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۲۲ توسط Rahena .

به روز جمعه ، به کند ترین حالت ممکن روز جمعه ..

چرا احساسات ثبات ندارند؟ چرا نمیشه به حال خوب تافت زد که بمونه؟ چرا من تو شهر دانشجوییم نموندم و اومدم خونه؟ چرا الان سنگینم؟ چرا تمام حس های بد دنیا در من جمع شده اند؟ الله اکبر .. نمیدانم .. 

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۲۵ توسط Rahena .

برای "منی" که دارم میسازم ..

• یکشنبه که فارسی عمومی داشتیم با استاد پر پشت مویی که دوستان فقط به خاطر اینکه ساعت کلاسش یازده و نیم است و ساعت کلاس  خودمان هشت صبح است در کلاس او حاضر میشوند. استاد در مورد یک غزل درس میداد که نمی دانم بحث به کجا کشید که گفت : میدانید ؛ هر آدمی انسان نیست ، همه ی ما آدم هستیم ولی همه ی ما انسان نیستیم . حرفی که زد شاید به نظر ساده بیاید شاید هم نه ولی فکر من را مشغول کرد ، خیلی هم مشغول کرد . 

• بابا را دیدم و مامان را هم و البته برادر جان را هم همینطور . لیست خرجی ها را دانه به دانه نوشتم ، از کمترینش که میشود هزینه بلیط اتوبوس تا خرید کتاب ها و لیزر و ... همه را با جزئیات نوشتم . بابا جمع کل را میبیند و میگوید به به ولخرج هم شدی! چشم هایم را درشت میکنم و میگویم ببین فقط هزینه های اصلی بوده ها ؛ چیز اضافه ای خرج نکردم ، بعدش میگوید گفتم ولخرج؟ نه اشتباه شد منظورم این بود که مفلس شدی دخترکم و بعد هردو خندیم ..  

• دایی "ر" میگوید دختر جان مثل مامانت نشو . مثل مامانت که آن وقت ها همه ی حقوقش را خرج ما میکرد و خودش را در اولویت نمیذاشت نباش مثل مامانت که خرید تلویزیون رنگی برای ما اولویت اولش بود و خودش اولویت اخر بود نباش . خودت را مهمانِ شام و نهار رستوران ها کن ، کافه ها را بگرد و هرچقدر میخواهی خرج کن و عشق و حال دنیا را ببر. خندیدم ؛ از درد ؟ نه . فقط خندیدم چون من آمده بودم که خودم را بندازم در دریای رنج و سختی . امده بودم خودم را بندازم و در اقیانوس شنا کردن را یاد بگیرم نه با تیوپ شنا  نجات پیدا کردن از غرق شدن را . اینها را نگفتم ولی با خنده سرم را تکان دادم و گفتم باشه ؛ باشه .

• از اینکه خرجی هایم را حساب و کتاب میکنم ، ازاینکه خودم را مجبور میکنم یه سری مسیرها را پیدا طی کنم . از اینکه بابا و مامان را راضی میکنم که اجازه دهند کمی سفت و سخت باشم و اب از مشتم تکان نخورد ، از اینکه ریز خرید ها را در دفترچه ام ثبت میکنم و .. خوشحالم . اندکی احتیاج داشتم بزرگ شم و حالا اندک اندک دارم تجربه اش میکنم . ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۵۱ توسط Rahena .

البته نمیدونم چرا تلفظشون هم عجیب بود !

آقاااا چه خبرتووونه؟ حس کردم دارم شبکه BBC یا manoto  نگاه میکنم . ار بس بین دو کلمه انگلیسیتون فارسی حرف زدین :/ یه خورده آروم تر ، واضح تر  خدایی .

#امروز چه فعال شدم :))

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۰۴ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
آرشیو مطالب
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان