هی لعنتی باید رام بشی !

مثل یه اسب چموش میمونه و من خسته تر از اونم که بتونم اونو رام کنم . خدایا باور کن خسته تر از اونم.خدایا یا این اسب چموش رو رام کن یا کمکم کن که رامش کن ..

+ نوشته شده در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۴۳ توسط Rahena . | نظر بدهید

صداش خمار بود .. لعنتی

یکی دیگه از چیز هایی که قابلیت این رو دارند که منو به کام مرگ بکشونند " صدا ها " هستند . تن صدا ها , اهنگ اون ها *وقتی کلمات رو به فعل تبدیل میکنند , اون ها می تونند منو سست کنند. میتونند منو از پا در بیارند میتونند منو به خواب ببرند به رویاهای شیرین ..

*الهام گرفته از  از آهنگ تیلور سوِِئیفت " i'm alright "

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۴۰ توسط Rahena . | نظر بدهید

ابان جان ارام تر ..

از نظر من همه چیز مسخرس مگه اینکه خلافش ثابت بشه!

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۳۳ توسط Rahena .

مثه حذف کردن یه خاطره از DNA , همین قدر سخت شاید !

وقتی به این نتیجه میرسید که حجم زیادی از موبایل شما پر شده است و شما حوصله ندارید که بنشینید آن ها را دانه دانه حذف کنید اولین چیزی که به ذهنتان میرسد گزینه بازیابی به داده کارخانه است. حالا اینکه بشر این مزیت را ندارد به کنار اینکه نمی توانم تمام اطلاعات و تمام خاطرات و حتی تمام احساساتم را برگردانم به حالت اولیه باز هم به کنار اما مگر دکمه حذف دستی داده هار را از من گرفته اند؟ مگر نمی شود نشست و رابطه ها را خاطرات را و احساسات را با وسواس خاصی پاک کرد؟ زمان گیر هست درست است اما خب باز هم خیلی خیلی بهتر از انباشته شدن این حجم و هنگ کردن اعصاب و روانت است. مگر نه؟ دارم فکر میکنم که باید بنشینم و بعضی چیز ها را پاک کنم و بعضی چیز ها را نگه دارم ..

*به نظرتون عنوان با متن در ارتباطه؟ :|

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۱۸ توسط Rahena . | نظر بدهید

داره خوب میشه این حال بد!

هی بیا شروع کنیم بیا شروع کنیم و ادامه بدیم و برسیم به آخر قصه برسیم بهش و تو طول مسیر لذت ببریم ازش! بعدش یه شروع و یه ادامه ی دوباره. بیا ,بلند شو دختر .. بلند شو .. بلند شو قرار شد آرزوهای منو برآورده کنی! یادت که نرفته ؟ هان ؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۰۶ توسط Rahena . | نظر بدهید

باید بشه ..

می خواهم کاری کنم که برای اولین بار روحم به اون چیزی که می خواد برسه ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۴۶ توسط Rahena .

تزدیک میشوم کم کم .. به آن روز

بین خودمان باشد آرزوهایم را همانند فرزندانم دوست دارم , فرزند هایی که هیچ وقت نداشتم اما می دانید خاک کردن فرزند هایتان با دستان خودتان یعنی چه؟ میدانید در نطفه کشتن آرزوهایتان یعنی چه؟ این ها را درک میکنید یا ایها الناس؟ میدانید هر روز تصور اینکه دارم به روز خاک کردن آن ها نزدیک میشوم یعنی چه؟ نه هیچ کدام نمی دانید .. هیچ  کدام.

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۲۱ توسط Rahena . | نظر بدهید

هی روح من به خاطر تو این کار رو انجام میدم .

حالم خوب نبود روحم میگفت که حالش خوب نیست و جسمم منظورش رو نمی فهمید ولی سعی میکرد که نشون بده حال روحم خوب نیست .خب چی کار کرد؟ الان میگم .. اون شروع کرد به گفتن حرف هایی که واقعیت نداشت یعنی جسمم شروع کردن به بهانه اوردن اینکه هی سرم درد میکنه , هی دلم درد میکنه و .. اما میدونین روحم اینجوری حالش بهتر نمیشد اون توضیح داد که لازم نیست برای نشون دادن اینکه من حالم خوب نیست تو دروغ بگی و فکر کرد که اه چقدر من مزخرفم و هی غم باد گرفت و هی از خودش بدش اومد چرا؟ چون جسم به خاطر اون داشت حرف هایی رو میزد که از حقیقت دور بودند ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۱۱ توسط Rahena .

هی دارم میام .. صبر داشته باش

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۲۲ توسط Rahena .
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان