ادعونی استجب لکم

دلتنگ شده ام و ناراحت ،یادم می اید پارسال از خدا شکایت کردم به خاطر اینکه حسرت می خورم وقتی میبینم دست رحمتت را میگذاری روی سر دیگران ..وقتی من اینجا چون یتیمی که همه کس او تو باشی چشم انتظار دست رحمت تو هستم و تو نیستی که دستت را بگذاری رو سر من و من لبخند بزنم ..می دانی بدون تو من وجود نخواهم داشت میدانی اگر چشمت را به روی من ببندی نابود میشم ..میدانی اگر زبانم لال نباشی ،نیستم .. خدا جان عزیز دل جانا ‌، من بدن تو هیچم میدانی هیچ ارزشی ندارم؟ می دانی شدیدا منتظرت نشسته ام در این خرابه های دل ویرانه ام میدانی چقدر نذر کرده ام برای برگشتنت میدانی ؟ مگر نمی گویی اگر بگویید خدای گناهکاران دو بار به شما  پاسخ میدهم چون گناهاکاران به جز من کسی را ندارند؟ خودت میدانی بی کسی چه دردی دارد خودت میدانی جز تو کسی را ندارم  که یاورم باشد که عاشقم باشد که همراهم باشد و که اینقدر دوستش داشته باشم ..پس به حرمت همه چیز از تو می خوام بیایی ..من تو را صدا زده ام و می خوام پاسخم بدهی ..همین ..

منتظر نشسته ام و تسلیم خواسته ات شده ام ..نمی دانم خواسته ات چیست نمی دانم چه چیز را برایم مقدر کرده ای ولی می دانم برای بنده ات چیز بدی نمی خواهی ..میدانی چشم دوخته ام به کرمت چشم دوخته ام و منتظرم حاجت دلم با خواسته ات یکی باشد ..خدای من 

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۳۶ توسط Rahena . | نظر بدهید

سیب سرخ من در دو تابستان بعدی مزه خواهد داد ..

میم از من پرسید دفعه ی بعدی کی قرار است تو را ببینم , ماندم چه بگویم وقتی هنوز مطمئن نیستم می توانم تو را در دو تابستان بعدی ببینم یا نه .. وقتی مطمئن نیستم تو می توانی , تو می آیی و آیا تو می خواهی که بیایی ..؟

* میگفت باید عاشق باشی تا بفهمی عشق چیست . خندیدم و او نفهمید که من عاشق بودم .. عاشقش بودم 

+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۴۶ توسط Rahena . | نظر بدهید

لعنتی تو همه چیز می دانی جز عشق؟ جز برق نگاه عشق؟

گاهی وقت ها یک آدم که سواد خواندن و نوشتن دارد  خیلی بیشتر , بهتر و خوب تر از کسی که دکتری ادبیات دارد شعر می گوید و عاشق میشود . 

لعنتی تو همه چیز می دانی جز عشق؟ جز برق نگاه عشق؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۴۴ توسط Rahena . | نظر بدهید

حالم خوب است اما ..

یکی از این روزها که کمی حالم جا آمد می آیم و ازهمه ی خاطرات مشهد مینویسم ..از پسرکی که تمام خاطرات از او سررشته میگیرند ..از خاطراتی که شدیدا (!) برایشان احساس دلتنگی میکنم.. الان همچو پسری هستم که از 24 ماه خدمت سربازی اش سالیان سال خاطره دارد :)

+ شرمنده ام ..نظرات را  حتما پاسخ میدم .. به زودی 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۲:۲۶ توسط Rahena . | نظر بدهید

دست به قلم نمیشوم برایت , لعنتی مرا طلسم کرده ای ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۴۶ توسط Rahena . | نظر بدهید

همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم

میم می گفت" آدم ها میتونن عاشق بشن ولی عاشق ها نمی تونن آدم بشن " 

گفتم " فکر میکنی من جز کدوم دسته ام ؟"

گفت" تو یه احمقی که بین دو تا گروه به حساب میای , یه ادمی که عاشق میشه  ولی بعدا نمی تونی دوباره ادم بشه. پس مواظب خودت باش "

گفتم " تا حالا پیش اومده یه عاشقی ادم بشه؟

گفت " خب آره ..ولی تو دلتو صابون نزن تو از اون آدم ها نیستی "

چیزی نگفتم .. میم منو خیلی ضعیف دیده که همچین حرفی میزنه , شایدم اون درست میگه ..من یه ادم ضعیفم .

* عنوان از سعدی

با دیدن این عکس نوشته در وبلاگ عارفه جان این عنوان انتخاب شد .

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۲۶ توسط Rahena . | نظر بدهید

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

یک وقت هایی باید برای داشتن چیزی حسرت بخوری , چیزی که آرزوی من باشد ولی برای تو اصلا در حد چیزی نیست که بخواهی به آن فکر کنی! من حسرت چیزی را دارم که برای توی لعنتی چیزی نیست ..

به رویت نیاور حسرت چه چیزی را دارم ..

*عنوان از حافظ

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۶:۰۰ توسط Rahena . | نظر بدهید

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

مکان : یک روز کاملا ابری  پشت چراغ قرمز در ماشین

+  می خوام یه چیزی رو بهت بگم ..

- چی شده؟

+ ..

- می خواهی منو ول کنی بری؟

+ ا..ام .. فکر نمی کردم تا این حد به یـه یـه نفر اونم یه زن علاقه پیدا کنم ..

- ...

" به لب هایش وقتی داشت آن جملات باور نکردنی را می گفت خیره شدم .." [ وقتی اشک ها مجال دیدنت را نمی دهنت باید سر را برگرداند از روی تو , از روی زیبای تو ]

- لعنتی دیره .. برای گفتن این جمله چند سال دیر کردی ..

بعد مثل دیوانه ها خندیدم و سرم را روی شیشه ماشین گذاشتم ..

- لعنتی دیـره برای گفتن این حرف ..خیلی وقت پیش انتظارش رو داشتم ..

*- دیالوگ های من را با بغض بخوانید ..

+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۰۹ توسط Rahena . | نظر بدهید

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست ..

نمی دانم چه شد ,میم از من پرسید تو چند ساله هستی؟ بعدش فکر کردم تا آبان ماه فرصت داری که یه عدد جدید به سنت اضافه شود . گفتم"آبان ما میشوی فلان سن " سرم را که برگرداندم  لپ هایم گل انداخت و سرخ شد, خجالت کشیدم وقتی صدای خنده های میم را شنیدم که می گفت" خب دیگه چی؟! ماه تولدش رو هم میدونی! " بعدش ریسه رفت از خنده .. و من های های میخندیدم به ظاهر و میگریستم از درون ..

+چند وقت پیش به مامان گفتم" اگه یک روزی بلند شدی دیدی موهای من نیست ناراحت نشو ,غصه نخور". گفتم" از یک جایی به بعد دیگه نباید مو داشت دیگه نباید وابسته بود باید بکنی بری ,باید از بهترین چیزت دل بکنی که بتونی از بقیه ی چیز های زندیگیت دل بکنی" بعد مامان با همان لحن همیشگی خندید ..اما این بار کمی تلخ خندید و گفت " تو غلط میکنی موهاتو کوتاه کنی " 

*عنوان از رهی معیری

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۱ توسط Rahena . | نظر بدهید

آمده ام ای شاه پناهم بده ..

امام رضا (ع) من را امسال طلبیده درست مثل پارسال . یادت می آید در قطار چه ذوقی کردم ؟ " واگن هشت کوپه هشت " یادت می آید رسیدم مشهد گفتم هوا خوب است کاش باران می بارید! یادت می آید بعد از چند دقیقه , چند ثانیه باران آرامی بارید؟ یادت می آید گفتم دوستت دارم ؟ یادت می آید از سر شوق گریه کردم ؟یادت می آید گفتم از اهو کمترم که ضامن من نمی شوی ؟  یا ضامن اهو یادت می آید؟ آمده ام باز مثل سال گذشته نذر کنم نذری که ضامنش تو باشی و خدا اجابتش کند .. امده ام و چشم دوختم به کرمت ..نا امیدم نکن که خدا می گوید نا امیدی بزرگترین گناه است .. آمده ام یا غریب الغربا 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۲۱ توسط Rahena . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان