یک لیوان پُر سردرد میل کرده ام ..

بعضی وقت ها فکر میکنم که شاید من تنها دختری هستم که از سال 89 به بعد یعنی تا الان فقط یک مدل گوشی دارم ! البته باید بگویم سال 92 به مدت 9 یا 10 ماه یک عدد گوشی لمسی داشتم که بعد از ان دوباره امدم طرف گوشی خودم گوشی قدیمی ولی عزیز خودم .حالا بحث این ها به کنار , خواستم بگویم آدم هایی که از ابتدا تا به الان با شما بوده اند را ترک نکنید! یادتان باشد بعد از چند ماه چند یا چند سال روزی دوباره متمایل میشوید سمت خودش! البته ادم های مهم را میگویم آن هایی که برایتان خاطره ساز بودند آن هایی که به پایشان عشق ریخته اید آن هم خروار خروار ..!

* سردرد دارم , دلم یک خواب نیمه بلند می خواهد اما سر را روی بالشت نگذاشته ام خوابم میپرد. حالا نه اینکه بال و پر داشته باشد نه ولی نمی دانم خلاصه میرود گم و گور میشود مثل بچه ای که بعد از دیدن مادرش گم و گور شده از ترس تنبه مادرش . کاش این حس افتضاح دور شود . گمان نکنم حوصله ی حال جدیدی را داشته باشم ..

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۱۸ توسط Rahena . | نظر بدهید

کمی حال خوب به من تزریق کنید ..

حالم خوب نیست , دوست دارم با همه دعوا کنم سر جنگ دارم با همه . ناخوشم از نامردی که انسان ها در حق هم میکنند .هیچ وقت نتوانستم نامردی ها را بیان کنم ,ترس دارم ترس رواج نامردی ها.این قسمت از زندگی خوب نیست کاش میشد یا خیلی میزدم عقب یا خیلی میزدم جلو اینجا را اصلا دوست ندارم . بد شدم و میدانید بلد نیستم تغییر کنم من فقط بلدم مشکلاتم را بازگو کنم من یه احمقم آره .. همین .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۴۸ توسط Rahena . | نظر بدهید

رمضان آمد .

رمضان , ماهی که کلا خدا بهشت را حراج میکند  ,  فقط یادتان باشد هر کس به اندازه ی تلاش و عرضه اش سهمی از بهشت را از آن خود میکند . امید است اونی که خیلی زیاده نصیب شما بشود آمین :)

+فقط کاش یادم باشد روزه فقط بست دهان از اذان صبح تا اذان مغرب و عشاء نیست ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۲:۰۰ توسط Rahena . | نظر بدهید

همه نمی توانند آدم باشند ..

آمدم یک چیزی بگویم و بعد بروم ..

اگر همین رفتاری که بعضی از آدم ها با ما دارند ما با ان ها داشته باشیم مطمئنا , شدیدا , خیلی (!) از دست ما ناراحت خواهند بود. می دانید چرا؟ چون هیچ کس تحمل خودش را ندارد چون هیچ کس تحمل رفتار خودش را ندارد .. ما آدم ها نمی توانیم خودمان را تحمل کنیم و بعد نمی دانم چرا انتظار داریم دیگران ما را تحمل کنند .

+ برداشت من کاملا " یعنی کاملا " تجربه خودم من بوده است و صرفا شخصی است!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۳۱ توسط Rahena . | نظر بدهید

مثلا بعد از سه سال و هشت ماه و هفده روز!

 

 

 

انسان ها در قسمتی از زمان به چیز هایی علاقه مند میشوند و دوست دارند آن ها را به دست آوردند . مدتی می گذرد تلاش ها ممکن است بی نتیجه باشد , و انسان فراموش میکند به چیزی که علاقه داشت! چون بالاتراز تلاش که برای برآورده کردن آرزو انجام میشود چیزی وجود ندارد . روزها میروند و می آیند و پشت سر آن شب ها میروند و می آیند زمان می گذرد. بعد از این مدت میبینی خیلی یهویـی (!) برای چیزی که تلاش کردی و به دست نیاوردی خیــلی یهویـــی همان چیز را به دست می آورید! شما را نمی دانم اما حال من در آن لحظه خیــــــلی دیدن دارد!

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۴۵ توسط Rahena .

تو در عین نبودن هستی!

 

 

"اعتراف میکنم انتظار را دوست ندارم برای من انتظار کشیدن سخت ترین کار ممکن تاریخ است . من از انتظار از اینکه منتظر تو باشم از اینکه صبر کنم تا شاید آنچه می خواهم اتفاق بیفتد متنفرم . نشسته ام و دارم اهنگ Im Alright  تیلور سویفت که برای هری استایلز خوانده بود را گوش میدهم و همش تو را تجسم میکنم *_اون چشم های سبز و اون خنده های واگیردار و اون لب ها و اونطوری که اون ها رو به فعل تبدیل می کنن_ من تو را نمی شناسم و نمی دانم که از کدام اقلیمی و حتی صورتت را حتی یک بار ندیده ام اما لعنتی سخت به فکر تو ام وسخت دلتنگ تو ام ." همه ی این ها حرف های میم بود حرف هایی که رسوب کرده بود در دلش . من از فاصله بیزارم و از اینکه میدانی نمیشود اما هرروز امیدوار تر میشوی , من از تویی که میم را ناراحت میکنی از تویی که نمی دانم در کدام خراب شده از این دنیا نشسته ای و قهقه میزنی متنفرم ..

 

* قسمتی از اهنگ" دانلود : Im Alright "
 

+ "بیان " تغییر کرده! تبریک :)

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۴۵ توسط Rahena . | نظر بدهید

نه آبی نه خاکی


یه وقت هایی یه اتفاقاتی یه حوادثی پیش می آید که نمی گذارند برایشان دست به قلم بشوی .انگار که به سخن در می آیند و می گویند ننویس درباره ی ما نه چیزی بگو نه چیزی بنویس. برای من بارها پیش آمده است . نمی دانم  چرا احساس میکنم که دارم کم کم پیر میشوم؟ سنی ندارم اما چرا این احساس را دارم ؟

+ خیلی وقت پیش ها کتابی خواندم که من را عاشق خواندن کرد , کتابی که گاهی از عمق وجودم با او میخندیدم و گاهی از اعماق قلبم با او می گریستم . دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت , این کتاب دفترچه ی خاطرات شهید سعیدی مرادی است که آقای موذنی آن را گردآوری کرده است و به نوعی به چاپ رسانده است. اگر بگویم من عاشق سعید مرادی شده ام فکر میکنید دروغ گفته ام؟ عاشق سبک خاطره نویسی اش عاشق ابراز احساسات به دختر مورد علاقه ایی که هیچ گاه نتوانست به او این حس را مستقیما منتقل کند . به خود خوری هایش به صدا زدن اسم او در شب. به فروتنی او به همه چیز او .. سعید مرادی غواص بوده و فکر می کنم معرفی این کتاب آن هم در زمانی که 175 شهید غواص پیدا شده اند خیلی جالب است و شاید بی دلیل هم نباشد !

ابتدای جلد کتاب :
" به یابنده: ای که این دفتر چه را پیدا می کنی، اگر مردی، آن را به یکی از نشانیهای زیر برسان، اگر هم مرد نیستی که یک فکری به حال نامردی خودت بکن. سخنی دارم با خودم، من با نوشتن این دفترچه یا اصولا نوشتن خاطرات، به آرزویی پاسخ می دهم که نویسندگی است. حالا اگر نفس پروری است .."

~ اطلاعات بیشتر کلیک کنید .

~ اطلاعات بیشتر ترکلیک کنید :)

~ خرید کلیک کنید

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۰۹ توسط Rahena . | نظر بدهید

من روزی لندن را عاشق خواهم کرد ..




دلم می خواست یک روز را در رویاهایم زندگی کنم .


+ عنوان کاملا به متن بی ربط نیست!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۲۰ توسط Rahena . | نظر بدهید

ترسانم از تمام بسته های شانسی ..


میم  میگوید یک حس عجیب دارد می گوید احساس میکند یک حس مزخرف سراسر وجودش  را کم کم تسخیر میکند . نگفتم  , ترسیدم به میم بگویم . ترسیدم بگویم این حس مزخرف شیرین یک نام دیگر دارد که گول ظاهرش را نباید خورد که یک  بسته ی شانسی بیشتر نیست! میتواند عالی باشد و حتی می تواند پوچ باشد! نام این بسته ی شانسی "عشق " است .  

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۴۴ توسط Rahena .

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز !




انتظار میکشی و صبر میکنی که تابستان بیاید و صبر میکنی و صبر میکنی .تابستان می آید و تو به این فکر میکنی حالا که تابستان آمده است باید چه کاری را انجام بدهی؟ اصلا چرا انتظار کشیده ای ؟ نتیجه ی تمام این فکر ها میشود یک پشیمانی بزرگ ! یک حسرت بزرگ ! که بهار را چرا تنها گذاشته ای؟ که اردیبهشت را چرا ول کرده ای؟ که خرداد را بگیر و ول نکن و تنها نگذار . نتیجه اش میشود این ! من یک حسرت بزرگ بزرگ در دل دارم که دارد جای دیگر حسرت ها را اشغال میکند . من مادر پشیمان شدن هستم .


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۴۶ توسط Rahena . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان