• آ ز ا د ی •

درست مثل روزشماری که تا تمام شدن دنیا نصب کرده اند و مردم بعد از چند روز غم داری و سوگ فهمیده اند که کاری جز "زندگی کردن" ندارند ؛ نشسته ام و گذر روزها را می نگرم و زندگی میکنم ، منظورم این است که بعد از مدت ها دیشب در خانه ی مادربزرگه جمع مجردهای بدون شوهر را تشکیل دادیم و تا نصف شب به صرف آجیل صحبت میکردیم و از هر دری سخنی بود . به مامان به خاله و به "ر" و بقیه ی بچه ها نگاه کردم ؛ زندگی جریان داشت . به روزهایی که من نبودم و این جمع ها بر پا بود ، به شب نشینی های نصف شبی و بساط خورد و خوراک زن دایی "م" که برپا بود و من نبودم . به روزهایی که خانه مادربزرگه پر بود از بچه های قد و نیم قد و کارهای طاقت فرسایی که من از زیرشان در میرفتم . به همه چیز فکر کردم و دیدم این من اگر چند سال قبل از او میخواستند که انتخاب کند بدون یقین میگفت میرود ولی الان تردید دارد . به جریان زندگی که در اینجا جاری است و زیباست تردید دارد برای رفتن . 

دلم برای کل کل کردن با "پ" تنگ شده بود . برای اذیت کردن دو فاف خواهر هم همینطور ، حتی برای به آغوش کشیدن فاف کوچک و اینکه" بهم شکلات میدی ؟" و در پاسخ با لبخند بازوی کوچکش را جلو می اورد هم تنگ شده . حتی برای اینکه صبحی خودم را زدم به کوچه ی علی چپ و "پ" شاکی شد که دو لیوان را ندیدی و سرت را می اندازی پایین و میروی؟! و در جواب گفتم : اوه تو تمام راه های شیطان را از بری! هم تنگ شده بود . دلم حتی اندکی برای اینکه ننه جان مدام صدایم بزند و بگوید این را جمع کن ، ان را فلان کن و ان را بیسان هم تنگ شده بود. دلم برای خوابیدن کنار مامان به صورت اختصاصی ان هم در خانه ننه جان هم تنگ شده بود به شدت . دلم برای صبحانه های دسته جمعی با جیغ داد بچه ها و اینکه به فاف کوچک بگویم دیوانه تو نمی توانی این لیوان چای به این بزرگی را بخوری هم تنگ شده بود . اینکه من تمام مدت از اینها محروم بود شاید درست نباشد ، میدانید درست مثل یک زندانی که هم آب دارد و هم نان و هم جای خواب ، من همه را داشتم ولی آزادی چیز دیگری است . شاید غذای زندان و خانه شبیه هم باشند ولی حال و هوای خانه چیز دیگریست . حالا من ازادی مشروط به خودم داده ام برای مدتی و قرار است برگردم به کنج زندان تنهایی خودم و برای یک سال دیگر بخزم .

▪ بله بنفش جان حالم خوب است و هستم . باید مشکل از بیان باشد چون چند مدتی با نت رایتل اصلا باز نمیشد . در حال گذراندن تعطیلات در سواحل سوزان شهرمان هستم :)) و خب فعلا کار دیگه ای برای انجام دادن ندارم .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۲۰ توسط Rahena .

و قسم به تو ، به نور در دل تاریکی

نشسته ام به انتظار ، من سیاهی میبینم و تو نوری بر‌افراشته ای . من سیاهی میبنم و تو به من نزدیک میشوی ، من سیاهی میبینم و تو کل نور را در برابرم برافروخته ای . دستانت را به روی چشم هایم میکشی و می گویی" من اینجام ، همیشه اینجا هستم ؛ برای دیدنم کافیست چشمانت را باز کنی آن هم با تمام قوا ، آن زمان مرا خواهی یافت در روبه روی خود و نورم همه جا را فرا گرفته است ، چشمانت را باز کن ، چشمان دلت را باز کن ، نور را درون قلبت خواهی یافت ؛ درون خانه ی من ، درون خانه ی تو .."

دوست دارم ثابت , جلوی چشم هایم باشد . 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۰۳ توسط Rahena .

و اکانت های دیگر.. (۲)

سخت بود اما انجامش دادم . حالا یه حساب متروکه ساختم که فقط کانال تلگرامم که یادگار ی از اسفند ۹۴ تا به الانه از دست نره .نمیدونم کی ممکنه دوباره بسازمش اما از ته دل امیدوارم حداقل امسال دیگه برنگردم بهش ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۳۴ توسط Rahena .

و اکانت های دی اکتیو دیگر ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۲۱:۳۵ توسط Rahena .

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند؟

مصرع به مصرع را در یک صفحه ی جدا با تصویری که شرح دهنده ی آن است دنبال کردم ، خشم افسارگسیخته کمی آرام شد و کمی آرام تر و کمی آرام تر .. حالا به صفحه ی اخر رسیدم جایی که همه ی مصرع ها گرد هم امده بودند :) 

Instagram :@dsarash

+ نوشته شده در يكشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۵۹ توسط Rahena .

از رنجی که میبریم

قطعا دردی که روح ، روان ، جسم و کلا همه ی دم و دستگاه‌های بدنم دارن تحملش میکنن خیلیه .. یعنی خیلی ها ! 

+ نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۵۲ توسط Rahena .

اللَّهُ نُورُ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ : )

اگر فقط یک دلیل محکم برای استفاده کردن و رفتن به اینستاگرام وجود داشته باشه ؛ به خاطر این پیجه :) انگار که خدا داره با یه واسطه ای میگه بیا بغلم ، بیا میخواهم اینار "من" باهات حرف بزنم و چه چیزی بهتر از اینکه خدا باهات حرف بزنه؟ اگر تونستین به این پیچ یه سری بزنید ، حالتون خوب میشه .مخصوصا تو ، بنفشه جان : )

https://www.instagram.com/bijan_overheard/

+ نوشته شده در جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۲۰ توسط Rahena .

تو چه میدانی این که میگذرد همان عمر است ..!

+ نوشته شده در جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۱۲ توسط Rahena .

به زیبایی بابا

° به او گفتم هر اتفاقی که بیفتد آیا هنوز هم مرا دوست خواهد داشت؟ هنوز هم دخترش خواهم بود؟ آیا اندوهش مانع دوست داشتن من میشود؟ نگاهم کرد ، به چشمانم نگاه کرد و گفت" مهم نیست چه اتفاقی بیفتد ، او هنوز هم مرا دوست دارد ، هنوز هم من محبوب او هستم ، هنوزم هم دختر یکی یکدانه ی بابا هستم . گفت ولی تمام خواسته اش این است که همه ی تلاشت را انجام بده فارغ از نتیجه ؛ چیزی که مهم است این است که تمام تلاشت را انجام بدی و شرمنده ی خودت نشوی ، که مستقل بار بیایی که روی پای خودت بایستی و دستت در جیب خودت باشد . هنوز هم میگویم اگر نشد ، فدای سرت ، حتی ذره ای از میزان محبوبیت تو کم نمی شود ولی تلاشت را بکن که فردا روری مدیون خودت نشوی" . باز هم پرسیدم: "یعنی هر اتفاقی بیفته هنوزم منو دوست داری؟ ناراحت نمیشی از دستم؟" جوابش را باز هم تکرار کرد ..

° بین سیل عظیم ناعدالتی ها و بی رحمی هایی که شاید بتوان گفت در طی سال های طولانی و مختلف به سوی زنان روانه میشد ؛ دیدن اینکه پدری دخترش را به سوی مستقل شدن تشویق میکند و او را نهی میکند از سیاست های جامعه ای که علت وجود دختران را ؛ فقط در خدمت کردن به مردان میدانند و مبنای زندگی ؛ ادامه ی زندگی و خوشبختی را "فقط" در ازدواج کردن میدانند ، دیدن مردانی که  راه درستی و حق را پیش میبرند و حامی زنان در راه برابری ارزش آن ها هستند یعنی اینکه هنوز میشود جوانه های امید را کاشت و منتظر ثمره ی آن ها ماند  :)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۳۰ توسط Rahena .

تو مرا جانی و جانانی

اگه میتونستم آرزو میکردم اگه دوباره به دنیا می اومدم ؛ اینبار انتخابم ژاپن باشه :) زیبایی تمامه این شهر ^-^

کاش میشد ، کاش میتونستم بقیه ی عمرم رو اونجا بگذرونم ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۲۰ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان