.. And I love you

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۵۸ توسط Rahena .

هزار و سیصد و هفتاد و هشتمین روز ^-^

سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت به دنیا آمده ام ،  وبلاگم امروز هزار و سیصد و هفتاد و هشتمین روزش را سپری میکند . و خب این برای اولین بار است که یک وبلاگ را برای مدت طولانی نگه داشته ام .  

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۵۶ توسط Rahena .

خیلی چیزا هست که درباره ی من نمی دونی .

شاید مسخره و خنده دار به نظر برسه ولی یادم میاد به خاطر همین اعتراف عمیق و ساده نشستم کل سریال رو دیدم ، گرچه موضوعش تا حدودی جدید بود ولی خب میشه گفت بد نبود :)

وویونگ : منم مثل تو نمیتونم بیشتر از دو تا شات سوجو بزنم

می ره : جدا؟ نمیدونستم

وویونگ : خیلی چیزا هست که تو نمیدونی, از شکم خوک خوشم نمیاد, سریع سرما میخورم, از درس خوندن بدم میاد و از تو خوشم میاد.

MyIdIsGangnamBeauty#

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۲ توسط Rahena .

۱۳۷۷ روزگی وبلاگ :)

خیلی خب مثل اینکه باید یکم فاصله بگیرم ، باید چند وقتی رو دور از این فضا بگذرونم . چند وقت دیگه بیست سالم میشه و من هنوزم مثل یه بچه ی سه ساله کلی سوال بی جواب دارم ؛ درمورد خودم و صدالبته بازم خودم و دنیا. باید دور شم ...

* برای ثبت آرشیو ماهانه تا حد امکان پست میزارم .

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۶ توسط Rahena .

به مِهرَبانی بابا ⚘

صدام زد ، گفت گلی اگه خسته ای میتونی استراحت کنی ، امروز جمعه س استراحت کن ، ازش تشکر کردم و گفتم یک ساعت و خرده ای خوابیدم و فکر میکنم کافی باشه . اما اون نمیدونه چیزی که تو ذهنم تکرار میشه اینه " دختر بسه ، تو یه عمره که داری استراحت میکنی .. بسه ، اینبار به خاطر بابات دیگه بس کن "

+ نوشته شده در جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۰۹ توسط Rahena .

پووووف ...

اینجا احساس راحتی میکنم و دوس دارم تا میشه بنویسم ، از همه چی حتی از ترک دیوار . ولی خب چرا نمینویسم؟! 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۴۲ توسط Rahena .

وقتی صدام کرد گم شدم ، تو خودم گم شدم

خوابیدم ، کابوس دیدم ، بیدار شدم فکر کردم زمان الان ساعت ها جلوتر از انتظار منه ، حس کردم نهایت خوابیدن رو گذروندم ولی دیدم فقط بیست دقیقه گذشته ، دوباره خوابیدم اما اینبار از هجوم کابوس های وحشتناکی که فقط تو خواب میتونن من رو گیر بیارن بیدار شدم. سرد بود ؛ همه جا سرد بود درحالی که بغل بخاری با یک پتوی سرکشیده خوابیده بودم . بیدار شدم و فکر کردم ، فکر کردم . کاری که بیشترین انرژی ممکن رو ازم میگیره همین حجم از فکر های پوچ و تباهیه . مامان صدام زد ، که بیا پایین ، بیا پیش ما . صدای بابا اومد ؛ یکی از چندین صفت های شیرینی که هر پدری در وصف دخترش میگه رو به زبون آورد ، شنیدم اما نشنیدمش . گوشام صوت صداش رو شنیدن اما یادم نیست چی گفته بود . شاید گفته گلِ بابا ، شاید گفته ناز گل بابا . صدای بابا تو سرمه اما واج ها به صورت نامفهوم هستن ، مثل یک کلمه که به زبان فرانسویه و تو اون رو شنیدی ولی معنیش رو نمی دونی . 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۴۹ توسط Rahena .

الانم دارم میلرزم واقعا -_-

چه طوریاس که دستام گرمه ، گرم ِ گرم اما از درون سردمه؟! دائما در حال لرزیدنم و سردمه اما وقتی یکی دستام رو میگیره بهم میگه چقدر گرمی ، و خب باورش نمیشه با وجود دستای گرم من همیشه سردمه . 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۶ توسط Rahena .

#ابر_های_گوگولی^-^

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۱۳ توسط Rahena .

یه لحظه فکر کن

فی الواقع  ما وقت زیادی نداریم در عین اینکه زمان زیادی داریم . یاشایدم در عین اینکه زمان زیادی داریم ولی وقت زیادی نداریم . هر دو جمله یکی هستن و فقط جابه جایی صورت گرفته ، بهش فکر کنید چیزی که میگم پارادوکس دردناکیه و واقعیه .

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۲۰ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان