میتوانم با تمام وجود برای نداشتنت شیون کنم ؟

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۳۸ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

نظرات باز است

باید تلاش کنم یا بجنگم؟ برای رسیدن به خواسته هام؟ 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۲۶ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

آن واقعه

میدانید حس یک آدمی را دارم که انگار به او گفته اند چند ماه دیگر زنده نیستی و قرار است برای همیشه محو بشی از این دنیا . خب حالا چه؟ باید کاری کرد؟ اصلا میشود کاری کرد؟ نه یا بله؟ نمی دانم فقط احساس میکنم کم کم زمان دارد تمام میشود کم کم دارم به واقعه های بزرگ نزدیک میشوم .کم کم دارم نابود میشوم ولی باورم نمی شود , هنوزم خنده ام میگیرد و هنوزم دارم میخندم به حرف ها که نه بابا فعلا وقت هست و کو تا آن واقعه! 

نکند من تنها مسافر این قطار شوم باشم 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۰ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

*درست مثل یه شوخی بود

یعنی بعد ها یک روز می آیم و از او حرف میزنم از اینکه یک روز من را از ته دل خندانده (!) [که بعید میدانم ] یا از اینکه یک شب زیر پتو دستم را محکم گاز زدم که صدای هق هق گریه ام بالا نیاید؟ یعنی حتی در مورد اینکه به حسم به او هیچ اطمینانی نداشتم صحبت میکنم ؟ یا شایدم درمورد اینکه همیشه فکر میکردم او از من متنفر است؟ یا اینکه تقریبا چهار ماه در یک مکان باهم بودیم ولی یک بار هم من او را ندیدم صحبت میکنم ؟ نمی دانم شاید بعدا حرف زدم!

*وقتی یکهو تو را از پشت دیدم بدون اینکه صورتت را ببینم شناختمت یا اینکه با دیدنت [البته از پشت] رویم را برگرداندم که وانمود کنم ندیدمت و همه چیز عادی است اما برای من همه چیز مثل یه شوخی مسخره بود چون نزدیک بود شب قبل تو را اعتراف کنم احمق!

+ نوشته شده در شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۲ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

شرلوک هلمز

شرلوک را میبینید؟ ساعت 21 از شبکه ی نمایش؟ من عاشق شرلوک هلمز و جان واتسون هستم در این حد !

+ کلیک کنید

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۸ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

مثل مرغ پر پر میزنم !

بلد نیستم وقتی دارند درباره ی تو حرف میزنند آرام بگیرم ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۱:۰۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

بانو جان میلادت مبارک

 روزش را به او تبریک گفتم بعدش رفتم دستش را بوسیدم و بعد پای او را بوسیدم .. خندید  ولی بغضش جلوی خنده اش را گرفت . دوست دارم منو ببخش بابت همه ی اذیت هام ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۴۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

وقتی به کفر رسیدن میرسم !

حسودی ام میشود وقتی بعضی ها می آیند و از علاقه ,احساسات , عشق و لطف خدا نسبت به خود صحبت میکنند وقتی من حتی نمی دانم چرا نمی توانم به خوبی با او صحبت کنم و حتی نمی دانم اخرین باری که کمکم کرد که صدایش زدم کی بود. گاهی وقت ها فکر میکنم نکند هر کدام از ما یک خدای جداگانه داشته باشیم؟!

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۰۴ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

دارم غرق میشوم در خودم ..

حال ندارم و اینقدر پر شدم از انبوه احساسات و اتفاقات و فکر ها که دارم عجیب فقط می خورم به طرز فجیعی ها ! و اضافه های این خوردن دارد میشود چربی و می افتد به جانم !

+ نوشته شده در يكشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۱۸ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

شانسی وجود ندارد

هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که دارم توی این باتلاق غرق میشم ..

+ نوشته شده در شنبه ۷ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان