من ققنوس نیستم ..

بهم میگن سرکش چون مثل گذشته آدم احمقی نیستم . چون به میل دیگران رفتار نمیکنم . چون فهمیدم  دیگران منو نابود کردن و این ساختن دوباره زمان میبره . من زجر میکشم ولی فایده ای داره؟ چرا باید ناراحت این باشم که مبادا چون باب میلشون رفتار نمیکنم ناراحت بشن؟ و خودم سه چندان ناراحت بشم؟ چرا اینجوری شدم ؟ 

۰

و سلام و درود خداوند بر تو و آل تو باد ..

چند وقتیه که اینجوری شدم ،  وقتی حالم یهو بد میشه یا وقتی که توی یه جمع شلوغ و نا آشنا میرم یا حتی وقتی که راه میرم شروع میکنم به صلوات فرستادن حتی گاهی بی دلیل . وقتی حواسم رو جمع میکنم میبینم دارم یه چیزی رو زمزمه میکنم . خنده داره که ادم حواسش به خودش نباشه؟ تاحالا اینجوری نبودم یعنی اینکه هرکاری رو که انجام دادم میدونستم ، ازش اطلاع داشتم ولی چه جوریه که لبم شروع میکنه به ذکر گفتن و چند ثانیه بعدش متوجه میشم که عه اینی که دارم میگم صلواته ! 

امیوارم صلوات فرستادنم ادامه داشته باشه . تنها کار خوبیه که بدون اراده انجام میشه . این خوبه .. دوسش دارم ^^

۰

mood

۰

منو یادتون باشه ..

راستش میخوام اینجا رو کمی تغییر بدم ، یه اشتباهی کردم ، حس میکنم ممکنه ادمای دنیای واقعی منو پیدا کنند . باید سر و سامانی بدم به وبلاگم حتی به اسم مستعارم . :)

۱ ۰

درست مثل ماهی با حافظه ای سه ثانیه ای :)

چه جوره که من قبل از اینکه دستم به وبلاگ برسه کلی حرف دارم ولی وقتی وارد وبلاگ میشم و کلیک میکنم روی ارسال مطلب جدید همه چیز یادم میره؟ چه جوریه که همه ی حرف های نیم ساعت پیش یادم رفته و انگار مغزم ری استارت شده و همه ی مطالب ورد بدون ذخیره کردن حذف شده؟ چه جوریاس؟ 

۳ ۰

my dream

۰

متنفرم که شبیه تو بشم "پ"

قبل تر ها ، زمانی که هنوز خیلی مانده بود به هیجده سالگی ؛ دوست داشتم سریعا بزرگ شوم برای من عدد هیجده عجیب بود . از نظر من کسی که به این سن میرسید حتما آدم کاملی بود . مثلا اینکه رفتارش طرز فکرش زندگی کردنش تصمیم هایش روابطش و حتی ادم های اطرافش هم بزرگ و خوب هستند ، اما مسئله اینجا بود که من به هیجده رسیدم ولی هیچ اتفاقی نیفتد ! هیجده  حتی شباهتی هم به آن چیزی که در تصور من بود نداشت. حالا اما هیجده تمام شده ، شش روز دیگر میشود ۴ ماه که وارد نوزده سالگی شده ام . چیزی که فهمیدم این است که زمان هیچگاه دقت کنید هیچگاه ما را تغییر نمیدهد بلکه فقط به ما فرصت میدهد که خودمان تغییر را بشناسیم و اینکه خودمان انتخاب کنیم که تغییر کنیم یا نه .

* تو با خود توام من متنفرم ازاینکه بهم بگن شبیه تو ام ! چون نمی خوام باشم و نمیشم . من خودمم اگه قرار بود شبیه تو باشم لازم نبود به دنیا بیام! تو کافی بودی! دنیا به کپی احتیاجی نداره "پ"

۳ ۰

از دیار دوستان ساکورا

۰

یک تکه از پازل من

* فکر کردم شاید دوست نداشته باشن اسمشون معلوم باشه ^^

۱ ۰

غم , ستاره ای دنباله دار

سردرگم بودن میدونین یعنی چی؟ تنهایی , ترس , بی اعتمادی , کمبود اعتماد به نفس , خسته , مریض, نا امید و غم رو چی؟ اینا رو میدونین؟ دارم فکر میکنم به اینکه من از غم مینویسم چون از غم زاده شدم . همین یه جمله کل وجود منو توصیف میکنه بدون هیچ کلمه ی اضافه ی دیگه ای. قبلا ناراحت بودم ازاینکه چرا بعضیا فقط از غم مینویسن؟ حالا با اینکه درک میکنم اما هنوزم ناراحتم .

۱ ۰
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود پاسخ میدهم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)

Telegram : @rahena1 *
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان