تو را میبینم , در آخرین تابستان 94

امروز تو را میبینم . کم کم دارم نزدیک میشم به زمانی که قرار است تو را برای آخرین بار در تابستان ببینم .من دختری هستم شاید در آستانه ی زمانی تلخ در زندگی سخت ,امروز ثبت میشود و یادم می ماند که خوشحالم که زمان دیدارت فرا رسد و ناراحتم که زمان دیدارت به پایان رسد . من دختری هستم که باید در این ساعت مباره کنم با احساس قلبی که دوست داشت بتپد برای کسی که بی اختیار من را وادار به گریستن میکند.

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۳۶ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

آنجا هفتاد میلیون نفر .اینجا فقط من !

اگر تمام هفتاد میلیون و خرده ای نفر که جمعیت ایران را تشکیل می دهند بیایند و بگویند تو خوب نیستی بگویند من و تو قرار نیست مالک همدیگر باشیم , من می ایستم جلوی تک تک آن ها و ثابت میکنم به تو که برایم عزیز هستی که برایم مهم هستی ..آن وقت من مالک قلبت  میشوم !

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۱۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

مثل بهار وقتی فکر میکند سرسبز است...

از لبخندی که روی لبم ظاهر شد تا لحظه ی محو شدن آن حس , آن لبخند شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید . آن لحظه ای که یک سوال از تو پرسیدند سوالی که تا به الان تمام سعی خودم را کردم که بیایم و جرعت پرسیدن آن را از تو پیدا کنم. آخ که بعد از پرسیدن آن سوال  حالت کلی صورت شاد تو به یک نارحتی که سعی کردی به روی زیبایت نیاوری معلوم شد .  خندیدن برای من در آن لحظه به یک آلزایمر تبدیل شد ,یعنی به یک هزارم ثانیه فراموش کردم که الان لبخند زدم الان خندان بودم .ان لحظه معصومیتی در نگاهت به وجود آمد که اگر این فاصله اگر این ممنوعیت ها نبود تو را با تمام وجودی , با تمام جانی  که بعد از در آغوش کشیدن تو تمام میشد و جان من را می گرفت  مقابله نمی کردم  . من شاید آن احمقی باشم که میتواند آن  باریکه ی نور امیدی که از پاسخ تو پیدا کرده است را حفظ کنم !

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۱۶ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

طاقت ندارم از نگاهت دور باشم ..

همین قدر می دانم که آدم ها به طور کامل بر رویاهای خودشان تسلط دارند و میتواند هر چیزی را که دوست دارند یا علاقه دارند را در خیال خود در رویای خود بسازند . و همین باعث شده یک حد فاصلی میان واقعیت و و نا واقعیت (!) وجود داشته باشد . چند وقتی میشود که وقتی به تو فکر میکنم  در ذهنم کسی را تجسم میکند که بد است بی حوصله بد اخلاق و کسی که انگار غریبه است انگار که فقط چند روزی لباس ظاهری تو را به تن کرده و قرار است بعد برود . قسمت خنده دار ماجرا این است که من نمی توانم تو را در رویا خوب تصور کنم هر کاری میکنم نمی شود انگار که آن حد فاصل  میان این دو – واقعیت و ناواقعیت - دارد از بین می رود . همیشه فکر میکردم خوب است که انسان می تواند گاهی برای فرار از واقعیت های زندگی برای فرار از تکرار روزمرگی ها به خیال به رویا پناه ببرد . رویای هر انسانی  دارایی اوست که بدون بهاء مادی پرداخت شده است بخشی از خوشبختی اوست و من کم کم شاید دارم محروم میشوم  از این نعمت .گریه ام می گیرد اما دارم در مصرفش صرفه جویی میکنم . لعنتی چرا نمی توانم دیگر تو را خوب تصور کنم چرا نمی توانم تصور کنم با خنده می آیی و دستانم را که از عطر خورشت فسنجان معطر شده اند بو میکنی .و شاید یک بار از پشت مو هایم را بوسیده ای طوری که من متوجه نشوم ! من نمی توانم دیگر تصور نکنم که  پشت  ویترین آن مغازه که  کفش های زیبایی داشت منتظر ماندی که من برایت کفشی بخرم به سلیقه ی خودم . و تو شاید به کسری از ثانیه حتی از من چشم بر نداشتی . چرا نمی توانم خیلی چیز های دیگر را تصور کنم؟ چرا باید تصورات من از تو تصورات یک زنی باشد که در آستانه  جدایی از معشوقه خودش است ؟

* عنوان از غزل  "طاقت " زهرا شعبانی

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۵ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ..

* عنوان از استاد " محمد علی بهمنی "

+ نوشته شده در جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۴:۲۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خاطرات مشهد _ 1392 (3)

یک تکه ی جا مانده از سفر مشهد _تابستان 1392

+ نوشته شده در جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۰۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خاطرات مشهد _ 1392 (2)

جامانده ای از حرم رضوی - تابستان 1392

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۳۴ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خیالی که خراب شود دنیا را ویران میکند .

خیالی که خراب شود دنیا را ویران میکند ..

گاهی وقت ها به این فکر میکنم که آدم ها هرچه قدر کمتر بدانند هر چه قدر کمتر از یک موضوع خبر داشته باشند خیلی بهتر است ,به خدا خیلی بهتر است .  بگذارید یک روایت را بیان کنم .  یک دوستی داشتیم که قبلا از او به خوبی یاد میکردیم به نیکی به ادب  و به.. یک  روزی یکی دوستان آمد و گفت که  این شخص یک پسری را دوست دارد یا نمی دانم عاشق شده است ! نمی توانم  حالات جمع را و آن ابرو بالا انداختن و نچ نچ را بیان کنم نمی توانم . ان نگاهی که به او داشتند 180 درچه تغییر کرد و یک نگاه سیاه , یک دیدگاهی به وجود آمد . می دانید از کسی که درباره ی  پسر ها و اینکه چقدر فلان پسر سوسوله و من از پسر ها بدم میاد حرف بزند جای تعجب دارد که یک روزی یک پسر را دوست داشته باشد خب جای تعجب دارد واقعا! و من هم تعجب کردم . حالا می دانید چیزی به رویش نمی آورند ولی این نگاه ها و این پچ پچ ها من را آزار میدهد . راستش را بخواهید جرعت اینکه جلوی  فکر آن ها را بگیرم ندارم ترسم از این است این نگاه را به من هم منتقل کند ,  که فلانی نکنه خود تو هم عاش شدی که از اون طرفداری میکنی و شروع کنند به نوشتن  یک داستان جدید و لی چرت و غیر واقعی برای منی که از تمام حاشیه ها دور بوده ام .  جرعتش را ندارم . حالا این ها به کنار , به جز خودشان کسی نمی تواند جلوی افکارشان و نگاه هایشان را بگیرد . ولی خودمانیم چیز خاصی در اوکه عاشق شده تغییر نکرده است. درسته؟ جز علاقه اش چیز خاصی تغییر نکرده است .اینکه او عاشق شده یک مسئله ی کاملا شخصی است ولی چرا به یکباره  خوبی ها را فراموش کنیم و صرفا فقط و فقط به آن قضیه نگاه کنیم ؟ کاش هیچ وقت هیچ کدام از ما این موضوع را نمی فهمیدیم کاش هیچ وقت نمی فهمیدیم . اگر یکی آمد و به شما گفت که می خواهم رازی را به شما بگویم قبول نکنید . فکر نکنید که چقدر فوق العاده هستید که کسی به شما اعتماد کرده و رازی را به شما می گوید نه به این فکر کنید به عوارض بعد از ان که  بیشتر گریبان گیر خودتان و دیدگاهتان میشود . به این فکر کنید که همه ی ما یک راز داریم اگر من راز شما را بدانم _حالا اینکه چه جور فهمیدم را بگذارید برای بعدا _و به چند نفر بگویم و اینکه دیدگاه آن ها نسبت به شما تغییر کند چه احساسی دارید ؟ احساس ترس؟ خب بترسید از این ها بترسید و بدانید خدایی وجود دارد بترسید و اگر در جمعی بودید که درباره ی یک راز فلانی حرف زدند شرکت نکنید و دور شوید تا شعاع صد کیلومتر از آن آدم ها هم دور شوید کم است. خواهش میکنم فقط فکر کنید به این موضوع , درست فکر کنید .

+ پ.ن : به بزرگواری خودتان ببخشید تند تند نوشتم دیگه فرصت ویرایش نداشتم , اما الان ویرایش کردم :)

+پ.ن 2 : دوستان من کاری به اینکه کسی در زندگی شخصی خودش چه کاری را انجام میدهد ندارم بحث من سر این است که اگر یک موضوع را ندانیم خیلی وضع تغییر میکنه! موضوعی که واقعا دلیلی واسه فهمیدنش وجود نداره ! حالا شما یه خرده قصه را بیخیال شوید و اصل ماجرا را بچسبید :)

+پ.ن 3 : یعنی واقعا واسه این ویرایش کردن خودم متاسفم شدم :| چون دوباره ویرایش کردم !

+ نوشته شده در سه شنبه ۲ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۴۲ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خاطرات مشهد _ 1392

تکه های جا مانده از سفر مشهد _تابستان 1392

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۰۸ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

سیاه تر از سیاهی ام ..

یه جایی از زندگی خیلی تو رو خسته میکنه ,  اونقدر تو رو خسته میکنه که شاید اون لحظه مرگ خودتو آرزو کنی . مادر میگه . از بچگی های من از اینکه چقدر خوب بودم.
_ همه ی ما بچگی هامون معصوم بودیم کسی منکر این قضیه" خوب بودن " نشود _ مادر میگوید خیلی وقت پیش ها آن وقتی که سن من دو رقمی نشده بود , یک بار به من گفته بود که به جای من و بابا نماز بخون و من هم می خواندم مامان می گفت ما به نماز تو اطمینان داشتیم و دیگر نماز نمی خواندیم . مامان می گوید بچگی هایت سه آرزو میکردی " خدایا پول بده ماشین بده خونه بده " و هرسه برآورده شد. دلم می خواست از عمق وجودش گریه کند قلبم می خواست به احترام آن لحظه ها ثانیه ای توقف کند. ادم وقتی یاد معصومیت خود یاد پاکی خودش می افتد خب گریه اش میگیرد ..الان من یک آدمی هستم  که سر تا پا خطا کرده ام . اینکه چه طور شد مامان این را برای من تعریف کرده بر میگردد به امشب وقتی که بابا بعد از اذان بدون اینکه لب را باز کند نماز را خواند و مامان بعد از افطار نمی توانست نماز را بخواند به بابا گفت به جایم نماز بخون و بعدش این قضیه را برایم تعریف کرد و ای کاش نمی گفت.

* خدایا به خودت قسم که دلتنگتم که دوباره می خواهمت با تمام وجود و بدون هیچ چیزی هیچ قیدی , بدون هیچ دلیل. دیگر برای داشتنت دلیل نمی گذارم قول میدهم قول میدهم ..

منتظرتم که بیایی و دستم را بگیری .. خیلی وقته که منتظرتم ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۵۲ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان