حتی سردردها !

الله اکبر از بی قراری ها از سردرگمی ها از ناله ها از عصبانیت ها از حسادت ها از بی حوصلگی ها و ... .

خدایا پناه میبرم به تو از شر تمام بدی ها . از تمام بدی ها . 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۲۷ توسط Rahena .

Hope

ته ته تهش رسیدم به اینکه امید را باید زنده نگه دارم , در مورد آخرین دارایی بشر صحبت میکنم . آخرین دارایی , همان آخرینی که اگر نباشد بعدش مرگ به همه چیز پایان میدهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۳۵ توسط Rahena .

برای دسامبر , به وقت معجزه هایش

دیشب , داشتم لابه لای هاردم دنبال چیز های قدیمی تری میگشتم که بعضی از نوشته های قدیمیم رو که به صورت ورد ذخیره کردم رو پیدا کردم , خوندمشون همه رو نه , اما اکثرشون رو خوندم بعدش با هرکدوم آروم اشک ریختم . گرم شدن صورتم رو حس کردم , خواسته و خاطرات چند سال قبل رو به یاد آوردم و اشک ریختم . الان تو چشام داره اشک حلقه میزنه . در این بین یه چیزی رو برای بارها دوباره فهمیدم " همه ی ما آدم ها تنهاییم , و در آخر این تنهایی هم با ما میمیره"

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۲۲ توسط Rahena .

عجیب آروم شدم ..

نوشته بود 'از فرمایشات گهربار امام علی (ع) '

" آرام باش ، به خدا توکل کن ، آستین ها را بالا بزن ؛ آنگاه خواهی دید که خدا زودتر از تو دست به کار شده است ."

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۲۹ توسط Rahena .

حوالی ساعت چهار

اون خط های سفید رو میبینید ، رد مسیر حرکت هواپیما از بین ابرهاست . حوالی ساعت چهار یا پنج بعدازظهر روزای ابری وقتی میرم تو بالکن همیشه سمت راست رو نگاه میکنم ، رد مسیر هواپیماهایی که گاهی تو روز تعدادشون بیشتر از هفت تا میشه . بعضی وقتا میگم خیلی باحال میشه یه روزی که سوار هواپیما شدم هوا ابری باشی ، وقتی از دل ابرها عبور کردیم با خودم یاد این روزا بیفتم که چقدر با ذوق به تماشا مینشستم .

*برای زیبایی بهتر و نشون دادن حسم ، عکس رو ادیت کردم و بهش رنگ و لعاب دادم :)

+ نوشته شده در جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۱۸ توسط Rahena .

احوالات شبانه

دقیق دقیق ترش میشه ۸۱۶ کیلومتر . جایی که الان باید باشم ۸۱۶ کیومتر از اینجا دورتره . ۸۱۶ کیلومتر اون طرف تر جایی که باید صبحا اونجا بیدار بشم ، شب ها اونجا سرم رو بالشت بزارم . اینجایی که من هستم آدماش غریبن و عجیب عجیبن. باید برم ، تنها یه راه وجود داره ، باید برم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۴۵ توسط Rahena .

وی به شدت دلش میخواست اینجا باشد

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۵۱ توسط Rahena .

برای بابا ، بزرگ مردی به عظمت اقیانوس (۲)

یه زمان هایی که مامان خونه نیست ، یا مثلا اون موقع ها که سرکار بود ، من به جای اون غذا رو برای بابا آماده میکردم - همون به قول خودمونی زیر غذا رو گرم میکردم - میدونید هر بار که من بشقاب غذاش رو پر میکردم اون نصف غذا رو خالی میکرد ، بهش میگفتم بابا غذا هست همش رو بخور ، میگفت نه ، مامانت که میاد گرسنش میشه دوست داره یه چیزی بخوره تا وقتی که شام درست کنه. میدونید توی اون چند سال که من همیشه این کارو تکرار میکردم هیچ وقت نشد که این حرف رو نزنه .. من اونو میفهمم . اون از یه دوران خاص اومده . مردی که چند سال یه بار برای خودش کفش و پیراهن و شلوار میخره ولی حواسش به لباس های ما هست ، کسی که بهترین گوشت ها رو به بچه هاش میده و خودش هیچ چشم داشتی نداره . مردی که همیشه بخشنده بوده ، همیشه بزرگ بوده ، میخوام بهتون بگم اون پدرمه . بابامه. و صدالبته که میدونم این خصوصیت تو وجود همه ی بابا ها هست :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۴۵ توسط Rahena .

هزاران نرگس از چرخ جهان گرد/ فروشُد تا برآمد یک گل زرد

فکر کنم امروز هم یک نفر که حتی من نمی شناسمش و نمی دانم کجاست میخواهد دنیا را ترک کند چون حال من عجیب غمگین است و جسمم خسته . گاهی اوقات فکر میکنم کسی شب ها روح من رو قرض میگیره و صبح ها اون رو به من پس میده از بس که روحم توان نداره جسمم رو کنترل کنه ..

*عنوان از نظامی

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۲۶ توسط Rahena .

برای همین است که به تو وابسته شده ام ..

• تو یکی از کتابام نوشته بودم " چشمانت مرا اهلی کرده است برای همین است که به تو وابسته شده ام " چند روز قبل دوباره دیدمش و بهش فکر کردم ، دیدم که خیلی چیزایی عمیقی پشت این کلماته .

• یادم میاد که یه بار مامان گفت از بچگی کلمات رو بهم میچسبوندم و شعر میگفتم ، مامان گفت یه بار که بهت دقت کردم دیدم داری پشت سر هم شعر درست میکنی و با یه صدای کودکانه اونا رو بلند بلند میخونی بدون توقف ، بعدتر ها وقتی که یک بار احساس کردم کلمه ها دارند به ذهنم هجوم میارند اونا رو روی یه تیکه کاغذ نوشتم و دیدم تبدیل شدن به شعر اما شعر بدون قافیه . حالا اما به جز دوران دبیرستان  و یه مسابقه که در در عرض چند دقیقه به یک موضوعی فکر کردم و بازم کلمه ها از توی فکرم رو کاغذ پیدا شدند و حتی به خاطرش بهم تقدیرنامه دادند دیگه خیلی خیلی کم پیش میاد که شعر بنویسم . الان بیشتر  روایت میکنم . مامان بعضی وقتا بهم میگه شعرهایی که تو ذهنته رو بنویس . اما من میدونم که کلمات بی مفهوم ذهن من لیاقت اینکه برچسب شعر بهشون بچسبه رو ندارند پس بیخیال. 

• راستش تو توصیف کردن خوبم ، البته اینطور فکر میکنم (!) برای همینه که رو آوردم به داستان سرایی ، به روایت کردن و می خوام ببینم تا کجا میتونم پیش برم .

# در رابطه با جمله با " چشمانت مرا اهلی کرده است برای همین است که به تو وابسته شده ام " این جمله رو جایی نشنیدین ؟ 

+ نوشته شده در يكشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۳۷ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان