شاید در یکی از روزهای بهار..

باید جرعت داشته باشم .. یک روزی باید بیایی و به عشق اعتراف کنی . ان روز باید جرعت داشتم باشم که از شدت دیوانگی غرق رویاهای با تو  نشوم ..باید جرعت داشته باشم به عشقت اعتراف کنم بعد از مرگم در یکی از خواب های شبانه..

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۴۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

159 روز

وبلاگم 159 روزش شده ..دلتنگ شدم ..نمی توانم تنهایش بگذارم ..نمی توانم تحمل کنم بعد ها انگ بی مهری مادری به من زده شود که بچه اش را ول کرده ..دارم به کوچ به بازگشت فکر میکنم ..

+ نوشته شده در جمعه ۲۴ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۳۰ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

دنبال کنندگان عزیز :)

رفقای عزیزی که من را دنبال می کنند می شود خواهش کنم اعلام حضور کنید؟ یک کار خیلی مهم با شما ها دارم ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۳۷ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

شاید آخرین خداحافظی نباشه !

مثلا بعد از این چند ماه نوشتن فکر کن یکهو احساس نا امنی کنی در فضای مجازی !

میروم ..اما می آیم شاید چند ماه بعد شاید هم چند سال بعد !

+ نوشته شده در يكشنبه ۵ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۱۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

حالم بد است ..

  ~ قرار نبود یکهو مریض بشوم آن هم اول مهر ! فکرشو بکن :| این حال مزخرف رو نمیزارم پای مهرماه ..میزارم پای شهریور که این حال و روز در آخرای شهریور به من منتقل شد..

اصلا هر کس و هرچیز را دوست داشته باشم آخر گندش در می آید .. مثل شهریور که دوستش داشتم ولی برای من افتضاح شد .. از اتفاقات مسخره و بد تا حال و هوای مسخره و بد! برود و دیگر نیاید .. آدم هایی که دوستشان داشتم دست کمی از پاییز نداشتند این لعنتی ها گند زدن به آن حس دوست داشتن و حیف آن احساس و دوست داشتن ها !

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۰۰ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

می خواهم برای خودم باشم ..

نمی دانم اما یک حسی به من می گوید بیا و نظرات را ببند , حتی شده برای یک مدت کوتاه .وقتی نظرات فعال باشند آدم یک احساس پیدا می کند ,فکر میکند که برای خودش چیزی نمی نویسد انگار به خودش تعلق ندارد . انگار دارد مینویسد برای اینکه پسندیده شود برای اینکه نظر بدهند برای اینکه لایک کنند و برای اینکه یه عده بیایند و تعریف کنند ,بعدش دیگر آنچه دوست داشتی نمی نویسی! دیگر یک ترس مضحک وجودت را فرا میگیرد که نکنه اگر این را بنویسم پسند نشود ؟! نکند کامنت ها کم باشد ؟! به همین دلایل احساس میکنم دارم دچار این حس مزخرف میشوم  , پس در نتیجه می خواهم یک مدتی مال خودم باشم و به خودم تعلق داشته باشم .می خواهم ترسی از نوشتن نداشته باشم و بنویسم برای خودم !  و تا ان روز امیدوارم دوستانی که همراه هستند و علاقه مند وجود داشته باشند! کسانی که از روی وظیفه مرا دنبال نمی کنند! و نظر نمی گذارند ..

*اگر حرفی بود. آن بالا مطرح شود کنار دربـــارهـ ی مـن  :)

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۰۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خاطرات مشهد - 1394 (2)

یک تک جا مانده از سفر مشهد - مردادماه 1394

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۴۰ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خاطرات مشهد - 1394

جامانده ای از حرم آقای خوبی ها  - مرداد ماه 1394

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۰۸ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی !

نمی دانم بحث به کجا کشید نمی دانم . فقط می دانم "ط" از من پرسید که بیشتر حرفاهایم را با چه کسی درمیان میگذارم , میدانم انتظار داشت بگویم مادرم ولی گفتم " به بابام  ..من بیشتر حرف هام رو به بابام میگم " چشمانش را گرد کرد و گفت " اگه خیلی خیلی شخصی باشه و یه چیزی باشه که نتونی به بابات بگی؟ " با یک حالت منگی که نشان بدهم چیزی از حرف هایش را نفهمیدم گفتم : یعنی چی؟ خب تا اونجایی که بشه به بابام میگم ولی نصف بیشتر حرف ها رو تو دلم دفن میکنم برای همیشه " تعجب کرد گفت " یعنی اگه مثلا یه روزی عاشق بشی میری به بابات میگی که من عاشق فلانی شدم ؟ میتونی؟" دهنم بسته شد ,ذهنم هنگ کرد , کلمات را گم کردم . برای اینکه خودم را لو ندهم جلوی او خندیدم و با یک دلهره ای گفتم " من به گور خودم بخندم اگه بخواهم عاشق بشم ! بعدشم اگه عاشق بشم قرار نیست که کسی بدونه؟! " در حین اینکه داشت وسایلش را جمع می کرد گفت " نه یک روزی عاشق میشوی و آن وقت لازمه که به مادرت بگی  یعنی باید به مامانت بگی , اون میتونه بهت کمک کنه " گیج شدم تا ان زمان کسی نبود که با من در این باره صحبت کند .نگاهش کردم و گفتم" خب آدم خجالت می کشه دیگه .. حالا من که نه به گور خودم خندیدم ولی یک دختر دیگر چه جور روش میشه بیاید و به مادرش بگه  من فلان پسر را دوست دارم؟ " نمی دانم ولی شاید اضطرابم را دید که پرسید " کلک بگو کیه؟ کسی رو دوست داری؟" اینبار جمله را برای بار سوم تکرار کردم " به گور خودم بخندم اگه عاشق بشم ولی دارم میپرسم ..همینجوری! "سرش را بالا گرفت و در چشم هایم زل زد " ببین اگه تو به مامانت نگی اون وقت به غریبه ها میگی که این بده " نگفتم که گاهی وقت ها می توانی  همه چیز را به غریبه ها بگویی ولی جرعت نداری آن را به نزدیکترین آدم زندگی ات بگویی! بحث را همان جا تمام کردم .. ولی الان دارم به این فکر میکنم که خودت خوب میدانی یک اتفاقاتی برایم افتاده که جز خودت کسی از آن ها خبر ندارد و اصلا دوست ندارم که خبر هم داشته باشد ولی الله جان بگذار این راز ها بین من و خودت بماند فقط خود تو ..خود خود خود تو 

* مادر خیلی راز دار نیست ..نمی شود خیلی حرف ها را به او بگویم .او با اتفاقات عادلانه و منطقی برخورد نمی کند . ولی پدرم بر عکس او خیلی خوب می تواند از پس اتفاقات بر بیاید ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۲ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان