وقتی که از دیدن تو خرکیف میشدم!

در لحظه عاشقت شدم و در لحظه تو مرا فراموش کردی .. این لحظه ها عجب لعنتی هستند !

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۲۷ توسط تلما . | نظر بدهید

به زلف تو ای یارا که من از عشق جز تو چیزی نمی خواهم ..

یادت می آید قبل تر ها تو را احمقی خوانده بودم که سرش مدام در کتاب و درس بوده و نمی فهمد عشق چیست؟ یادت می آید بازوانم را محکم گرفتی طوری که اثر انگشت هایت روی آن ها معلوم بود ,یادت می آید بلافاصه بلند شدی و در چشم هایم زل زدی و گفتی:" من عشق را در نگاهای یواشکی تو در تظاهر کردن به ندیدن من , در لحظه هایی که دستانت می لرزید وقتی که من را میدیدی,  زمانی که سرت را پایین میگرفتی , وقتی تمام سعیت را کردی در چشم هایم زل بزنی و نتوانستی , وقتی جلوی چشم های من افتادی , وقتی از کنار من رد شدی و .. من عشق را در این ها میدیدم و واقعا برایت کافی نیست؟ یا باز هم از احساسات مخفیانه ام در شب های رویایی شهریور بگویم؟تو از عشق چه میدانی؟ تو هیچ وقت نفهمیدی من در آخرین روزهای مرداد به تو فکر میکردم زمانی قبل از گم شدن تو در تاریکی , وقتی که چشم هایمان به هم در یک نقطه در یک سو برخورد کرد. تو از حس های پنهان چیزی میدانی اصلا چیزی میفهمی؟"

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۵۰ توسط تلما . | نظر بدهید

مثلا بعد از نماز اگر یادتان بود ..

یک ایده یک فکری برای آینده دارم که باید برای برآورده شدنش خیلی تلاش کنم ..میشود برایم دعا کنید؟

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۳۱ توسط تلما . | نظر بدهید

امروز وقتی قلبم شوکه شد!

امروز دیدمش نمی دانم شاید من را دیده بود ولی من سرم را برگرداندم ..من از خیره شدن در چشم های او میترسم!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۱۹ توسط تلما . | نظر بدهید

وقتی زندگی بد میشود ..

هیچ وقت قسم میخورم هیچ وقت آرزو نمی کردم زودتر بزرگ میشدم اگر میدانستم احوال این روزهای زندگی این قدر مزخرف است!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۱۵ توسط تلما . | نظر بدهید

نباید به تو منتهی شوند ,همه چیز

باید از یه جایی به بعد این روال مزخرف و ذلت بار زندگی را تمام کنم یعنی نباید به این حواداث به این روزمرگی ها ادامه دهم , همین ها یک روز مرا میگیرند و خفت میکنند . باید ساعات سرگرم شدنم را افزایش بدهم باید انقدر دور و برم پر باشد شلوغ باشد که یادم برود تو هم هستی تو هم بودی! باید همه چیز را فراموش کنم همه ی چیزهایی که به تو منتهی می شوند ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۲۶ توسط تلما . | نظر بدهید

رویای یک روز در سئول ..

دوست دارم بعد از یک سنی بگذارم بروم یک جایی از این دنیا , مثلا دوست داشتم بروم سئول چون سرسبز است و آب و هوای خوبی دارد وصد البته سرد است! دوست دارم یک خانه ی نقلی داشته باشم  اینکه خانه ام در شهر باشد یا روستا فرقی نمی کند , فقط دوست دارم جایی که زندگی میکنم هوا سرد باشد و زمین سرسبز باشد .. ئ.ست دارم عصر ها یک لیوان چای برای خودم بریزم , عروسک های پارچه ای درست کنم , برای خودم لباس های گشاد و گل گلی درست کنم و به زمستانی که در راه است فکر کنم به اینکه چه رنگی برای کاموا مناسب است به اینکه باید یاد بگیرم یک شال گردن جدید ببافم و هزاران ایده ی دیگر که دارد ته ذهنم خاک میخورد ..اینقدر دارد خاک می خورد که میترسم فراموش بشود ..

+ اینجا را ببینید ..این شهر لعنتی فوق العادس !

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۵۳ توسط تلما . | نظر بدهید

کاش میشد آن لحظه جلوی تو حاضر میشدم ..

وقتی به طور خیلی ناگهانی تو را در خیابان کنار خانه مان دیدم وقتی مثل احمق ها تپش قلب گرفتم و وقتی سرم را برگرداندم که تو را ببینم .. آرزو کردم کاش آن زمان من در ماشین نبودم کاش "ب " برای دور زدن مجبور نبود کل خیابان را تا ته بالا برود .. دیدن تو بدون هیچ سانسوری برای من یک ارزو شده ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۴۶ توسط تلما . | نظر بدهید

کاش از اول نبودی

به او گفته بودم دوست دارم در ماه اکتبر  دست های هم را بگیرم و درجاده های آن روستایی که  دوست داشتم خانه ای زیبا میان آن همه درخت و جنگل داشته باشم قدم بزنیم و گفته بودی به نظرت خیلی رویایی فکر نمی کنی ؟ من نگاهم را به چشمانت دوختم و گفتم داشتن تو بزرگ ترین رویای محال من بود که خب آنقدر بزرگ شدی که پیله ی خیال را پاره کردی و در هوای واقعیت پرواز کردی ..بعدش تو دست هایم را محکم فشار دادی و درحالی که می خندیدی چشمهایت را ریز کردی و گفتی  پس برای تو رویا ها آنقدر محال نیستند ؟! گفته بودی خدا خیلی من را دوست دارد ولی نمی دانم چرا تو را زیاد دوست ندارد. به دو سوی چشمانت نگاه کردم وقتی که ان قطره گوشه ی سمت راست چشمت می خواست سقوط کند . گقتی من را دوست دارد چون تو را به من داده و تو را دوست ندارد چون من را به تو داده ! اینکه بعد از گفتن این حرف  می خواستم تو را خفه کنم بابت این کلمات و این جمله اصلا دروغ نیست . اینکه قیافه ی تو بعد از آن لبخند , وحشتناک زیبا شده بود! این ها را نمی توانم کتمان کنم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۰۵ توسط تلما . | نظر بدهید

مثل اینکه بعد از کلی کتک زدن بگویی گریه نکن!

فکر کن باران می بارد میروی زیر باران گریه میکنی دعا میکنی اه میکنی ناله میکنی و بعدش ته دلت شاد میشود که خدا کمکت میکند . صبح میشود و دلت خوش است که مطمئنی حالت خوب می شود ولی در عین ناباوری گند میزند به حالت این اول صبح اول هفتگی ! فکر کن امیدم را به منفی رساندی بعدش باز میگویی ناامیدی گناه است ناامید نشوید ..خب اگر ناامیدم نمی کردی من نا امید نمی شدم که ..

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۵۸ توسط تلما . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان