در میان انبوه آدم ها وقتی حضورت چشمک میزد جلوی چشم هایم ..

دوست داشتم وقتی در میان انبوه مغازه ها در پاساژ خیام ,وقتی رنگ ها من را در خود غرق کرده بودند , تو یکهو همان وقت که سرم را چرخاندم می آمدی و یک لبخند زیبا تحویلم می دادی . ولی خب این اتفاق نیفتاد .. وقتی داشتی وارد  مغازه ی روسری فروشی میشدی ,من همان وقتی که می خواستم به بابا زنگ بزنم و موبایل در دست اطراف را نگاه میکردم , تو را دیدم . و بعدش یکهو چیزی تو دلم لرزید چیزی مثل یک لیوان آب در دلم ریخته شد . وقتی داشتم به تو خیره میشدم و تو اصلا متوجه حضور من نشدی چیزی بدتر مثل شکستن یک کامیون شیشه در دل من اتفاق افتاد . 

*حالا دارم فکر می کنم که نکند چیزی در دل تو مثل یک لیوان آب ریخته شده باشد درست مثل من ولی من خبر نداشته باشم درست مثل تو ؟!

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۱۵ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

وقتی شهریور پاییز می شود ..

امروز وقتی داشتم با کفش هایم سنگفرش های شهر را طی می کردم , وقتی برگ های زرد و نارنجی را زیر پاهایم خورد میکردم به این فکر کردم که امسال انگار پاییز زود تر از هر سال آمده است . به این فکر کردم که قرار نبود اینقدر زود بیاید .. به این فکر کردم  من در زمانی که باید صفت جوانی را به دوش می کشیدم دارم خیلی آرام  , آرام صفت پیری را به دوش میکشم . مثل شهریور که باید صفت گرمای تابستان را به دوش می کشید نه خنکای اول مهرماه را نه پاییز را . اینکه دختری به سن و سال من پیر میشود عجیب نیست , این را می شود در نوع پوشیدن لباس هایم به وضوح دید _ از نظر دیگران ! _, چیزی که دیگران باعث شدند به آن پی ببرم ..چیزی که دیگران مدام آن را به من می گویند " چرا مثل پیرزنا لباس های گل گلی تنت میکنی؟ چقدر تو پیری ! " و به خاطر خیلی چیز های دیگر .. چون موهایم را قبل از هر بار بیرون رفتن حالت  نمی دهم , چون آرایش نمی کنم , چون خودم را لوس نمی کنم , چون چادری هستم ..چون اعتقادات خودم را دارم شده ام یک پیر دختر . چرا؟ چون از نظر دیگران دختر چادری یک پیرزن است . چون ارایش نمی کنم چون بیشتر از انکه به لباس هایم برسم به افکار و رفتار هایم میرسم از نظر دیگران شده ام یک دختر پیر ,یک پیر دختر .. این مردم چرا ادعای خوب بودن و ادعای بهتر بودن میکنند درحالی که نمی دانند آدمی ,آدمیت به لباس و پوشش نیست ..

*ای خدا یکی بیاید این را به همه بگوید .. یکی باید باشد 

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

چه میکنی در خواب های شبانه ام ؟

دیشب خواب دیدم انگار با چند نفر از همان کاروانی که مرداد ماه رفتیم مشهد , دوباره به مشهد سفر کردیم انگار چندین نفر از آنان با ما بودند و در میان همه ی انان من "میم" را دیدم .. همان کسی که الهام شده بود برایش مادری باشم ..نمی دانید در خواب چه استرسی داشتم ! به غیر از او انگار تمام جزییات  خواب من را دیلیت کرده اند . دیگر چیزی  جز وجود او در خواب شبانه ام به یاد ندارم فقط یادم می آید از خواب که بیدار شدم دیدم که همه چیز خواب بوده است چشمانم را دوباره بستم و دوباره خوابیدم شاید به امید اینکه باز او را در خواب ببینم ..

چند وقتی میشود که به "میم" فکر نمیکنم نه اینکه نخواهم فکر کنم .. نه  نمی دانم چه شده که دیگر نشد به او فکر کنم شاید او آمده بود بگوید " قرار نبود فراموش بشم ." و من هم انگار قرار بود بگویم " قراری نزاشتم که فراموشت کنم .."  

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۰۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

16 سالگی

دخترکی هستم 16 ساله , احساسی میگفت بیایم و این را بگویم ..

بیایم و از روز های 16 سالگی که به بدترین وجه ممکن به بطالت پیش می رود و مهمترین عاملش خود من هستم بگویم ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۳۰ توسط راحـنـا .

بوسه هایی که فقط من مالکشان بودم ..

دختری هستم که شدیدا دلتنگ گذشته اش شده است ,گذشته ای که قرار بود در هفت سالگی دنیایش را به اتمام برساند . برای روزی که مامان نگذاشت من صندلی جلوی ماشین بنشینم . برای روزی که اگه جلو مینشستم قطعا با کله در شیشه ماشین فرو میرفتم و دیگر اینجا نبودم که این متن ها را تایپ کنم . برای وقتی که من تک فرزند بابا بودم برای وقتی که تمام بوسه های مادر برای من بود ..فقط برای من . برای روزی که تمام  آدامس های زیبا با طعم های مختلف که بابا فقط و فقط برای من می خرید برای آن روزی که خاله پونه فقط به خاطر من راه خانه تا مدرسه را با تاکسی می آمد تا شیر کاکائو برایم درست کند .. برای وقتی که خاله صاد آمد مرا دلداری دهد که گریه نکنم و به بهانه شمردن النگو ها سر من را شیره بمالد و بعدش فهمید یکی از ان ها کم است دلم  تنگ شده  ..برای خیلی چیز های دیگر که الان نمی توانم شرح بدهم .. دلم می خواد به هفت ماهگی بر میگشتم زمانی که مامان و بابا جوانتر و شاداب تر بودند ..

*بین خودمان بماند بیشترِ بیشتر دلم برای خودِ خود گذشتم تنگ شده ..

** این نی نی عشق خودمه :)

+ نوشته شده در شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۳۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

دری وری میگوید ..حالم را می گویم.

دیشب حالم دری وری بود ..یعنی معلوم نبود خوب بودم یا بد ..برایش صلوات فرستادم و فاتحه ای نثار روحش کردم ..استخاره گرفتم که اگر فرد بیاید خوب است اگر زوج بد است  , بار اول شک کردم اما فرد آمد دوباره گرفتم بازم فرد آمد ..حالم خوب شد , می دانستم جایی جز بهشت نیست میدانستم چون مگر میشد کسی که جدش سید باشد را خدا عذاب کند هر وقت چشمم به این عکس می افتد حالم رو به گریه های بی پایان بغض های خورد نشده و احساسات بد پیش میرود . میدانید برای جوان هایی که ناکام از دنیا میروند خیلی خیلی ناراحت میشوم ..کاش میشد روزی می دیدمش شاید در این دنیا ..!

آقا سید اینجا خیلی مظلوم افتادی ..خیلی ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۰۲:۰۶ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

کمی بیشتر زندگی کنم ..

باید کمی تغییر کنم ,کمی مهربانتر شوم کمی خوبتر شوم . قرار نیست همیشه در این دنیا بمانم ,پس نباید دلبسته این دنیا شوم ..باید کمی بیشتر بخندم و کمی بیشتر آدمی خوبی باشم ..کمی بیشتر کتاب بخوانم ,کمی بیشتر زندگی کنم ..کمی بیشتر از همیشه ..کمی بیشتر از قبل ..!

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۱۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

برای آقای طباطبایی , سید عزیز

ادم احساساتی هستم . مرگ را هیچ وقت نتوانستم باور کنم , مرگ ادم ها را اینکه دیگر نمی توانی ان ها را ببینی برای من باور کردنی نبوده . آخرین باری که سخت ناراحت شدم بر میگردد به سال 92 وقتی الف فوت کرد . وقتی خبر مرگش را به ما دادند من هیچ عکس العملی نشان ندادم .برعکس مامان که داشت جیغ میزد و داد میکشید . فریاد ناله هایش و عکس العمل او به یادم هست هنوز .. یادم می آید حتی چند بار ساعات های بعد از شنیدن خبر خندیدم ..نه از سر خوشحالی نه ..اینکه باور نمی کردم .اینکه مگر می شود کسی که دیدمش کسی که چند وقت پیش با من شوخی میکرد و می خندید کسی که هر وقت به او فکر میکنم آن لبخند جالب و ان ابروهای پرپشت و ان چشم های محو شده که هنگام خنده ش به یادم می آید , مگر میشود بمیرد؟ خب تا چند روز در شوک بودم ..تا چند روز بدون گریه بدون هیچ حسی ! ولی بعد از آن تا می توانستم زجه زدم وقتی باورم شد ..آنوقت شدیدا به یک چیزی فکر میکردم به معجزه ! به اینکه خدایا معجزه کن .به اینکه من بهت ایمان دارم پس اونو زنده کن . اینکه تا قبل از اینکه سنگ قبرش را بگذارند من ایمان داشتم خدا معجزه میکند , بابا من را مسخره میکرد سر اینکه چقدر زمان لازم داری برای اینکه بزرگ شوی و دست از سر افکار بچه گانه ات برداری . گفتم یعنی تو میگویی خدا نمی تواند مرده ای را زنده کند ؟ گفت من می دانم خدا می تواند این کار را انجام دهد ولی خب .. بعدش گفت نمی شود دیگر ول کن دست از این مسخره بازی ها بردار .. بعدش فکر کردم که نکند بعضی چیز ها حرف باشد مثلا ایکه می توانی مرده ای را زنده کنی؟ من به تو باور داشتم میدانستم می توانی ولی پدر باور داشت نمیشود ..تو به حرف پدر گوش کردی و انجام ندادی , بعدش چه طور انتظار داری وقتی بهت ایمان داشتم و شکست خوردم دوباره آمپر امیدم را آمپر باورم را صد درصد کنم؟ بابا به تو ایمان نداشت به اینکه میتوانی و تو ثابت کردی به من که بابا درست می گوید؟ از آن سال دو سال میگذرد و من هنوز بعضی وقتا فکر میکنم تو می توانی او را زنده کنی .. ولی خب فقط فکر میکنم ..

* اینها بهانه ای شد که بگویم شدیدا در شوک فرو رفته ام به خاطر مرگ آقای طباطبایی .نه دلیلش را میدانم و نه حکمتش فقط میدانم می توانی اگر قسمت را حتی اگر بد باشد تغییر بدهی چون قدرتش را داری و خب فقط من این را می دانم ..داشتم فکر میکردم نظرت چیست بازم بهت امید داشته باشم ببینم برای این پسرک جوان و سید چه میکنی؟ می توانی معجزه کنی؟

**مامان چند شب پیش داستانی را برایم تعریف کرد همان داستان حضرت موسی(ع) و خضر (ع) ..گفت موسی پسرکی را میبیند که به دیوار تکیه داده و بعدش دیوار روی سرش خراب میشود .موسی می گوید خدایا این پسر که کاری نکرده چرا باید دیوار روی سرش فرو بریزد و بمیرد؟ خدا در پاسخ می گوید اگر این فرد بزرگ میشد آدم بدی میشده به همین دلیل مرگ او را نزدیک کردم ..به مامان گفتم : با اینکه داستان را یه جورایی اشتباه تعریف کردی ولی خب مفهموم را رساندی . مامان خندید . او همیشه داستان ها را باهم اشتباه میگیرد ..گفتم ولی میدانی خدا آنقدر قدرتمند است که میتواند همه چیز را تغییر بدهد می تواند کاری کند که او در آینده بد نشود! گفتم مگر خودش در قرآن نمی گوید هر کس را بخواهیم هدایت میکنیم و هر کس را نخواهیم در گمراهی قرار می دهیم ؟ مگر نه اینکه میتواند همه کاری انجام دهد مگر نه که قدرت مطلق است؟ مامان چیزی نگفت ,مثل همیشه خیلی ها از جواب دادن به عاجز می مانند ..

*** اگر پاسخ سوالات من را میدانید بدهید ..قانعم کنید ..

+ قرار بود نیمی از این متن در 13 شهریور انتشار یابد اما مثل اینکه قسمت بود در هفتمین روز مرحوم طباطبایی انتشار پیدا کند ..

برایش فاتحه بخوانید و صلواتی بفرستید ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

آن قطره اشک گوشه ی چشم راست ..

نشسته بودیم و داشتیم در مورد رویاهای او فکر میکریدم و حرف میزدیم . داشت از خیال هایش میگفت از اینکه در رویاهایش فکر کرده اگر روزی کسی که دوستش دارد برود او را تنها بگذارد و با یک نفر دیگه عروسی کند او چه عکس العملی انجام میدهد . میگفت حتما ادرس زمان و مکان  مراسم را پیدا میکند بعد میرود رو به روی  همسرش و تمام پته اش را میریزد روی اب و میگوید که قرار بوده با او ازدواج کند ولی بهم خورده از اینکه چه قدر ادم مزخرفی است و .. بعدش دستش را بالا میرود و یک سیلی او را مهمان میکند . خندیدم خیلی هم خندیدم , یاد حسی افتادم که چند سال پیش ,  خیلی قبل تر  وقتی هم سن و سال او بودم  به من دست داد . اما حس من کمی متفاوت تر بود. برایش تعریف کردم که من هم قبل تر ها فکر کردم اگر او مرا تنها بگذارد و برود اگر دوباره وصلت کند من ناراحت میشوم و غصه میخورم اما می دانی هیچ وقت پته اش را روی اب نمی ریزم , هیچ وقت به او سیلی نمیزنم . گفتم برای مراسم عروسی اش حتی اگر دعوت نشده باشم میروم . گفتم بهترین لباس بهترین کیف بهترین کفش و بهترین قیافه را برای خودم انتخاب میکنم . برایش ارزوی خوشبختی میکنم و حتی کلی دست میزنم کلی شادی میکنم کلی میخندم . گفتم آخر مراسم میروم رو به روی او و تبریک میگویم , میروم و با یک لبخند زیبا که بعد از دیدنش آن گوشه ی چشم راست یه قطره اشک در خود جمع کرده برای چکیدن , میروم و تبریک میگویم . بعدش اگر خیلی باهوش باشد میفهمد وقتی به دست های او که دست همسرش را گرفته نگاه کردم احساس کردم که من باید جای او باشم و او باید این را میفهمید . بعدش میروم همسرش را بغل میکنم و باریش خوشبختی می خواهم . و همین ..میروم و امیدوارم ان بیرون کسی پیدا شود که با ماشینش من را زیر بگیرد . 

* این قسمت آخر همین تصادف را برای میم نگفتم . میم خندید گفت فکر خوبی است با این کار میشود ثابت کرد که چه کسی را از دست داده است ..

** میم همان میم جانان نیست ها! این یک میم دیگر است ..

*** میدانم بعد از نوشتم باید ده بار ویرایش کنم چون موقع نوشتن همیشه غلط تایپی دارم :|

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۱۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

بدون تو چیزی از گلو پایین نمی رود ..

امروز خانه ی مامان بزرگ کلی کار انجام دادم ولی خب لب به اعتراض باز نکردم . مامان بزرگ خندید گفت : اینقدر امروز کار کردی , فکر نکنم در طول عمرت به این اندازه کار انجام داده باشی . بعدش من لبخندی زدم ولی خب جیزی نگفتم . بین خودمان بماند وقتی میدیدم ننه _ بگذارید کمی صمیمی تر باشیم _ قربان صدقه ام میرود و کلی خودش را فدا میکند , خب خیلی خجالت کشیدم . من باید کمی مهربانتر باشم کمی بهتر ..

الان دارم با لب تاپ پسر دایی ام مینویسم ..لب تاپ درب و داغونش :| من نمی دانم چرا پسر ها اینقدر نا مرتب اینقدر بی نظم و اینقدر شلخته هستند؟ البته  نه همه ولی خب بیشترشان اینجوری اند . کیبورد لب تاپ عربی ـه و من برای نوشتن همین چند خط کلی پاک کردم و دوباره نوشتم :|

دیشب با آقای پدر و خانم مادر دعوایمان شد ..یعنی دعوایم کردند . سر اینکه چرا در سفر آخر مشهد من ساعت خریدم در صورتی که چهار تا ساعت دارم . خب مسئله این است که من واقعا قصد خرید ساعت رو نداشتم اما پدر جان گفت این ساعت ها رو ببین چقدر قشنگه و بعد پیشنهاد داد بخرم . خب منم از خدا خواسته قبول کردم اما واقعا قصد خرید نداشتم . حالا پدر من را دعوا کرد سر اینکه وقتی چند تا ساعت داری چرا دوباره ساعت می خری؟ هر چقدر تلاش کردم داستان خریدن ساعت را برایشان تعریف کنم نگذاشتند ..یعنی می دانستند که همش تقصیر من نیست ولی خب سعی داشتند تمام کاسه کوزه ها را مثل همیشه سر من بشکنند و فکر کنم تا حدودی هم موفق شدند .. حالا امروز مامان زنگ زده که قرمه سبزی درست کردم غذای مورد علاقه ات , بیا خونه ..و منم گفتم که ممنون ننه آبگوشت درست کرده نمیام . و خب بازم بین خودمان بماند که دلم همش پیش قرمه سبزی بود :)بعد از نهار مامان به خاله زنگ زده بود که ببیند من غذا خوردم یا نه_ خاله خونه ی مامان بزرگ بود یعنی است _که خاله گفت کلی غذا خورده ..بعدش مامان گفت که بابا می گوید راحنا اینجا نیست غذا از گلویمان پایین نمی رود :)) همین یه جمله کافیست تا کلی عشق کنی برای خودت :))

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان