آدم دلش میگیرد از امیدی که نا امیدت میکند ..

آمده ام بگویم چند هفته ی دیگر وقت هست تا یک معجزه رخ بدهد و اگر رخ دهد من ایمان می آورم ..

من ابلهی هستم که جز با دیدن معجزه ایمان نمی آورد ..می شود یکی از اعماق وجودش برای من دعا کند ؟ چرا دعای دیگران برای من گیرا نیست ؟

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۰۶ توسط تلما . | نظر بدهید

[ بدون عنوان ]

روز های رسیدن به مرگ نزدیک ِ ..

بلند شو باید لباس های جدیدی بپوشی ..بلند شو ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۲۴ توسط تلما . | نظر بدهید

برای آن لعـنتـی بخشـنده!

حواست نبود وقتی در اوج گرما من تو را دید میزدم , وقتی که آخرین نفر سوار میشدی و من همیشه قبل از یکی مانده به آخر که تو باشی سوار میشدم! که رد نگاهت دنبال من باشد؟ نه که من احمق ترین بودم و به خاطر تو بود که این دفعه به عنوان اخرین نفر شناخته نمی شدم و تو بدون اتکه بدانی با من مهربان بودی ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۰۳ توسط تلما . | نظر بدهید

وقتی خوشحالش میکنم پیشانی ام را میبوسد ..

امتحان را خوب دادم ,آمدم خانه به بابا گفتم امتحان را خوب دادم خیلی خوب بود آخه خیلی خوب خوندم ولی یه خورده کم وقت اوردم ..بابا آمد جلو سرم را با دست هایش گرفت و پیشانی ام را بوسید .مامان میگوید وقتی به دنیا امده بودم بابا وقتی من را دیده ,وقتی برای اولین بار دخترش را دید پیشانی ام را بوسید .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۴۳ توسط تلما . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان