این نیز میگذرد

همیشه یه قدم عقب بودم ؛ یه قدم از تجزیه و تحلیل و واکنش نشون دادن به حوادث عقب بودم . به وقت عزاداری یه قدم عقب بودم ، به وقت شادی یه قدم عقب بودم ، به وقت غم یه قدم عقب بودم ، به وقت دلتنگی یه قدم عقب بودم ، به وقت ناراحتی یه قدم عقب بودم . الانم عقبم . الان به وقت گریه خیلی عقبم . حالا که باید از شدت سختی و درد و هزار کوفت و زهر مار گریه کنم عقبم . حالا نشستم و به این فکر میکنم از کی اینقدر بی حال شدم که حتی نمیتونم گریه کنم . از درد شکم کنار بخاری خوابم برده بود و ویزیت دکتر رو پیچوندم . از درد اینکه تنها بودن و ضعیف بودن رو واقعا احساس میکنم ناراحتم . قبول میکنم "زن" تو جامعه ی ما خیلی "ضعیف شده" ؛ از محدودیت هایی که هیچ وقت قرار نیست قویش کنن بلکه ضعیف ترش میکنن. این جمله اخر ربطه ش به متن رو فقط خودم میدونم و بماند و بماند .. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۴۲ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
آرشیو مطالب
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان