چه باحال بودی تو عکس :)

میشه بین خودمون بمونه ؟

دیروز وقتی عکسشو یهو دیدم بی اختیار یه آه کشیدم ..حالا اه نبود ولی یه حسی مثه تعجب کردن مثلا یهویی!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۴۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

مثه یه ماهی نارنجی کمرنگ!

یادم باشه بعدا بهش بگم حافظه ی من مثل ماهی ـه یادش نره روزی چند دفعه حسی که به من داره رو بیان کنه ..

#یادت_نره_من_ماهی_ام

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۴۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

خدا کنه مرحله آخر نباشه ..

میدونین آدم ها به یه مرحله از زندگی میرسند که دیگه هیچی نمیتونه خوشحالشون کنه نه که نخوان نه نمیشه که چیزی خوشحالشون کنه ..خداکنه این جز مراحل ابتدایی یا حتی وسطی زندگیتون باشه نه جز مرحله آخر ..

*ناراحت نشین ولی میدونم که هرکسی این مرحله رو بعدا درک میکنه پس خدانکنه و این حرف ها یه شوخیه ..!

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۳۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

اوف به تو یارا که چو روح میمانی ..

داشتیم حرف میزدیم . کی ؟ من و" ت" و" نون ". من و "ت" سر پا بودیم .  من خسته شدم نشستم . همین که نشستم دیدمش تکیه زده بود به دیوار نمی دونم به چی زل زده بود ولی چند ثانیه بیشتر ندیدمش که بلند شدم رفتم. تو سالن مدام چشم زدم که پیداش کنم ..نبودش ..آب شده بود رفته بود تو زمین .. میم به نظرت خیالاتی شدم؟

*عنوان من درآوردی :)

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۲ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

پسرفت!

بنا به دلایلی ویندوز هشت را به ویندوز اکس پی تغییر دادیم حالا احساس میکنم برگشته ام به دهه هشتاد یا مثلا خیلی واضح تر بگویم پیش خودم فکر میکنم برگشته ام قرون وسطی حتی!

+ نوشته شده در يكشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۴۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان