چون دوست دشمن است شکایت کجا بَریم ؟

+ نوشته شده در جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۰۶ توسط Rahena .

خب سفر رو دوست دارم اما همواره در سفر نیستم متاسفانه!

• وقتی تاکید میشه اسم های خوبی رو برای بچه هاتون انتخاب کنید. این این خیلی مهمه حتی اگه اینطور فکر نمی کنید و اینکه لطفا هر اسمی انتخاب میکنید معنیش رو هم یادتون باشه صرفا زیبایی اسم ملاک نباشه براتون مرسی .  

• معلم زمین شناسی دبیرستانمون میگفت اسم هاتون یه جورایی سرنوشتتون رو تعیین میکنه , حالا البته منظور از سرنوشت از دید هرکس میتونه متفاوت باشه , مثلا من باورم اینکه میشه تغییرش داد و ثابت نیست اما اینکه یه سری چیزا از قبل تعیین شده س و خب درسته نمیشه. اونم درست مثل تولد و قیافه و چمیدونم چیزی که حق انتخاب توش نداشتین! دقت کنید گفتم نداشتین! یعنی گذشته! اما میشه چیزایی رو تغییر داد که البته تغییرات در حال رخ میده و میتونه اینده رو عوض کنه و در گذشته ثبت بشه . اوم شما نمی تونید خودتون انتخاب کنید کجا به دنیا بیاید ولی میتونید تلاش کنید در جایی که می خواید زندگی کنید . خب این شد یه مثال خوب برای این موضوع . ام داشتم چی میگفتم؟! مثل اینکه بازم از بحث خارج شدم ..اهان یادم اومد , معلممون میگفت می خواست اسمش رو تغییر بده اما میترسید چون باور داشت سرنوشتش عوض میشه! ولی خب ترسیده بود چون فکر میکرد ممکنه سرنوشتش بدتر از این باشه . خب من اعتقادی به حرفش نداشتم اما الان حس میکنم این میتونه درست باشه که شاید یه ویژگی داشته باشید که مربوط به معنی اسمتون باشه و هنوز کشفش نکردین ! شایدم کشفش کردین! 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۳۷ توسط Rahena .

میتونی استراحت کنی ، بعدش به راهت ادامه بده

اینکه یهو خودت رو ببینی وسط فاجعه ، درست وسط فاجعه خیلی بده . حالا فاجعه چیه؟ فاجعه یعنی یه عمر سر اعتقاداتت ، گفتارت و کردارت تاکید کنی بعدش خودتو ببینی که عکس اونا عمل کنی یعنی فاجعه. خب حالا باید چی کار کرد؟ پووف . نمی دونم 

* داشتم استوری های اینستاگرام مهسا نعمت رو میدیدم ، مربوط به سفرش به ویتنامه. یکی از استوری هاش یه فیلم چند ثانیه ای بود از یه خانم که یه چیزی رو حمل میکرد ، بعدش وایساد یه نفسی تازه کرد و به مسیرش ادامه داد. پایین تصویر یه چیزی نوشته بود که بهم یه جون تازه داد " زندگی همینه .. خستگی در کن ، دوباره راه بیافت" میدونین کلمات وقتی تو یه زمان مناسب و مکان درست با یه حال درست بیان بشوند ، حق خودشون رو به خوبی ادا میکنند . 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۱۳ توسط Rahena .

آروم باش زیست قشنگم ☄

ته تهش این مهمه که من دوست دارم با اینکه انکار میکردم خیلی وقتا ، ته تهش اینکه میخوام بیشتر بشناسمت ، ته تهش اینکه دوست داشتن اگه دو طرفه باشه به یه جایی میرسه وگرنه یک طرفه که باشه تهش ختم میشه به مرگ تدریجی ! بیا علاقه ای که بهم داریم رو نشون بدیم . بهت قول میدم بهتر باهات رفتار کنم و بیشتر باهات باشم ، بهم قول بده هوام رو داری و خودتو بهم نشون بده ، افکارتو ذهنیتت رو . دوست دارم . خیلی 💖

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۵۷ توسط Rahena .

تولدت مبارک ☄💓

میدونی تو همیشه سعی کردی که همه رو خوشحال کنی و با خوشحال کردن دیگران خوشحال شدی ، این رو بارها گفتی! مثل من نبودی که بگی خوشحالی خودم مهمتره یا اینکه برعکس فقط چون دیگران رو راضی نگه داری به اجبار کاری رو انجام ندادی . نه تو هر کاری رو که انجام دادی از ته قلبت بوده و با خوشحالی و میدونی که بارها با گفتن این جمله که خوشحالی چقدر منو شاد کردی! درسته! من نمی تونم مثل تو باشم! خوشحالیم همیشه در گرو خوشحالی دیگران باشه و این حجم از فداکار بودن از روی عشق باشه نه اجبار ، نه من نمی تونم ، اما تو با این حال خو گرفتی . حالا تو هر سال چیزای بیشتری بهم هدیه میکنی ، از احساسات صادقانه تا حال خوب یا حتی لبخند های دلگرم کننده. میخوام بهت یه هدیه بدم که فکر میکنم با ارزش باشه البته از نظر خودم خیلی باارزشه . اینکه میخوام شادی خودم رو به شادی تو گره بزنم :') حتی اگه این شادی باعث بشه قلبم شکسته بشه..! عجیبه نه؟! اما میخوام بهت این هدیه رو بدم به خاطر همه ی خوب بودن هایی که توصیف کردی که نشون دادی و به خاطر خودت . من خوشحالم پس تو هم خوشحال باش. من بهت باور دارم ، من بهت اعتماد دارم ، من تا زمان بی پایان باهات میمونم  تو درست توی قلبم و در ذهنم هستی.پس یادت باشه همیشه دوست دارم .

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۰۱ توسط Rahena .

و هنوزم دوست دارم ..

دارم فکر میکنم در عین نا آرامی و اتفاقات و مشکلات اطرافم من آروم و آسودم ، خب دلیلش میتونه این باشه که من بیشتر به عظمت خدا ، اوم یا بهتر بگم بیشتر به عشقی که خدا به بنده ش داره ؛ همون حس قشنگ دوست داشته شدن پی بردم . اینکه میدونم حواسش به همه چیز هست درست مثل همیشه ، ولی من باید باور میکردم به اعتمادم برخلاف همیشه که این کار رو نمیکردم . حالا اما باورم شده ، اعتقاد دارم ، ایمان دارم و درک میکنم که واقعا حواسش به همه چیز هست و هر چیزی یک دلیل داره. دارم آروم آروم پیش میرم مثل یه باریکه ی جوی که میدونه قراره به اقیانوس برسه . آرام پیش میرم چون خیالم راحته مقصدم کجاست و هدفم چیه. بهش قول دادم لذت ببرم از مسیر و به همه چیز دقت کنم چون خدا در همه چیز جریان داره. بهش گفتم گاهی وقتا ممکنه مسیر رو اشتباه برم اما از دستم اینقدر عصبانی نشو که منو ترک کنی . تو میتونی عصبانی باشی ، اما همیشه کنارم باش. گاهی وقتا مسیر غلط رو طی میکنم چون دنبال تو میگردم ؛ البته که منظورم این نیست که تو توی مسیر غلطی! نه.. نه.. منظورم اینکه میخوام خودم رو پیدا کنم تو اون مسیر ها و بعدش تویی که منتظر ایستادی هر لحظه بهم کمک کنی . میدونی اینکه همیشه مسیر درست رو برم.. اوم.. راستش خب جالب نیست . چون دیگه شاید به غیر از بقیه احوالات شاید دیگه دلیلی نباشه که گریه کنم که صدات بزنم و تو منو در آغوش بکشی. اصلا میدونی ، حکمت اشتباهات هم همینه دیگه. اینکه به یه دلیل باهامون حرف بزنی اروممون کنی ، بغلمون کنی ، گریه هامون رو پاک کنی و بگی بلند شو ، مشکلی نیست من میبخشمت میتونی راه درست رو پیدا کنی. من کمکت میکنم ، راه غلط بهت یه تجربه داده و اینکه یه مزیتم داشته اینکه کمی استراحت کنی و باهم حرف بزنیم . بعدش لبخند بزنی و بگی مگه بهت بارها نگفتم من بخشندم! "رحمان رحیم" مگه نگفتم هرجا ناراحت شدی ، کم آوردی صدام بزن! من هنوزم همینجا هستم . هنوزم دستت رو میگیرم و هنوزم دوست دارم .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۴۰ توسط Rahena .

پــلـیـز پـــلـیـز .

این حجم از خستگی عجیبه . چرا روز به روز دارم کسل تر میشم؟ ای روح شیطانی که منو تسخیر کردی لطفا برو . من خستم . از من کار نکش . با من کار نداشته باش . شب ها روح من رو نبر ولگردی . گوجو کیجیبه ..

عنوان را با لحن اهنگ Let Me Down Slowly - Alec Benjamin بخوانید

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۰۳ توسط Rahena .

چه خبرته!؟ چه خبررررررررته؟!

بگید علت خودشکی وی غلط های تایپی فروان بود T_T درست مثل عنوان پست قبل که "ل" شمال رو فراموش کردم بنویسم .

با لحن اقای  احمدی نژاد بخونید ^_^

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۱۰ توسط Rahena .

مثل گرم شدن استخوان کتفِ شمال غربی تنت

به شدت عنوان وبلاگ زهرا خسروی رو دوست دارم . "شمال غربی تنت ".

شمال غربی تنت , من را یاد این نوشته از عطیه مییرزاامیری می اندازد. یادم میاد یک بار زمانی که عطیه میرزاامیری برشی از یک کتاب را نوشته بود. که به محض خواندش حس کردم چقدر این نوشته شیرین است. حالا هروقت حس عجیبی دارم چک میکنم ببینم این حس به اندازه ای قوی است که بتواند استخوان کتفم را گرم کند؟ فکر میکنم یک بار این اتفاق افتاده است چون خوب میدانم چه حس دلپذیر و زیبایی است ولی مسئله خنده دار این است انگار این قسمت از حافظه ی زندگی من پاک شده است چون نمیدانم چه کسی باعث شد من این حس را تجربه کنم .. عنوان خیلی معنی داره! تلفیق  دو اتفاق شاید خیلی قشنگه :)

نوشته عطیه :

یکی از کتاب‌های "آنا گاوالدا" را می‌خوانم. در جایی از کتاب دختر قصه با خودش به این نتیجه می‌رسد که کسی را دوست دارد. حسش را این‌گونه توصیف می‌کند: "به این باور رسیدم. و این باور به طرز دل پذیری استخوان کتفم را گرم میکرد."

بیش از ده بار این جمله را برای خودم تکرار کردم و استخوان کتفم را گرفتم...
راستی آخرین باری که استخوان کتف‌مان گرم شد، کِی بود؟



+ نوشته شده در يكشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۱۲ توسط Rahena .

بزرگِ کوچک.

یه چیزی خیلی عجیبه و اونم اینه بارها بهم ثابت شده و حتی با تموم وجود باورم شده دنیا با تموم بزرگیش خیلی کوچیکه! جالبه؟ بهتره بگم شگفت انگیزه! درسته؟! قضیه همون پاراوکس معروفه که همیشه درموردش حرف زدم .

*اما یکی نیست بهم بگه احمق تو که راه حل مسئله رو میدونی چرا روی برگه ی لعنتی پیاده ش نمیکنی ؟ بی کاز آی دونت نو.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۳۳ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان