گروه دوم : رویاهای شیرین قاتل هستند .

رویاها همان قدر که شیرین هستند در واقعیت اما تلخ اند تلخ تر از زهر مار تلخ تر از تلخ ترین چیز های دنیا! رویا ها برای ما حد و مرزی قائل نیستند و همین ویژگی دارد ما را در دنیای واقعی میکشد. به جنون می کشد و این جنون رابطه ی مستقیم دارد با شیرینی رویا. من هر لحظه در رویا با تو هستم ,  صبح ها تو در کنار منی ظهر ها تو در کنار منی عصر ها تو در کنار منی و شب ها هنگام خواب هم تو کنار منی . اما می دانید در واقعیت من حتی اجازه دیدن حضورت را ندارم.

این رویا ها می توانند مثل کلمات قاتل باشند این لعنتی های شیرین و جذاب !

+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۵۷ توسط تلما . | نظر بدهید

از بی رمقی مینویسم از جنون

حالم دارد بد میشود ، خیلی بد . این را میشود از چربی های اضافه از خوردن های بی دلیل از درد قلب فهمید .. از حمله ی من به غذا ها از اشتهای زیادم به خوردن بی دلیل..اره جدا حالم خب نیست دختر ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۵۶ توسط تلما . | نظر بدهید

قاتلی که هیچ وقت اعدام نمیشود ..

بعد از اینکه دیدمش باید بهش بگم کلمات قاتل هستند اگه حواست به اون ها نباشه میتونن قاتل باشن !

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۴۸ توسط تلما . | نظر بدهید

به خاطر مامان

تمام آرزویش این است که من , دخترکش دکتر بشوم . می گوید لباس های کهنه به تن میکنم کفش های پاره ولی میشود تو دکتر بشوی؟ خودم را جلوی او کنترل میکنم کاری که سال هاست دارم انجام میدهم . به او می گویم صبر کند و دعا کند که بشود می گویم خدا مادرها را بیشتر دوست دارد و برایم دعا کند . توپ را به زمین او می اندازم , به زمین مامان . دوستش دارم و تمام آرزوهایم را می خواهم خلاصه کنم در برآورده کردن آرزویش . خدایا اگر گذرت به اینجا خورد اگر از اینجا رد شدی اگر این نوشته ها را خواندی خواستم بگویم مامان ها برای تو ارزشمندترین هستند خواستم بگویم به خاطر خودم نه اما به خاطر مامان میشود کمکم کنی؟

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۱۴ توسط تلما . | نظر بدهید

یک پارادوکس عاشقانه ؟

بگذارید چیزی بگویم که بین من و شما بماند ..

چند وقتی میشود که احساس میکنم روح من دارد علاقه مند میشود به شخصی و دارد سعی میکند او را از خود دور کند در عین تلاشی که برای بودن در کنارش میکند!  پسرک علاقه اش را ابراز کرده و هر روز مینشیند و از خصوصیات او" یعنی روح من " از احوالاتش از تمام کارهای ریز و درشت و خلق و خوی روح من می نویسد اما روح من نمی خواهد قبول کند .. پسرک اهل این دیار و سرزمین نیست اهل کیلومتر ها دورر از این کشور است ..

امشب من شاهد سرازیر شدن عشق این دو نسبت به هم بودم اما می دانید یاد روز هایی افتادم که وقتی تب و لرز داشتم جز بخاری و پتو ی خودم کسی نمی دانست من حالم خوب نیست و شفابخش نبود  ..حتی مامان ..حتی مامان نمی دانست که باید بیاید من را در آغوش بگیرد ..این ها را بیاد آوردم و روی تخت با چشمان بسته گریه کردم و به آن دو نگاه کردم ...

*چند وقن پیش این ها را نوشتم ولی نشد که ثبت بشود اینجا ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۲۳ توسط تلما . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان