Hope

ته ته تهش رسیدم به اینکه امید را باید زنده نگه دارم , در مورد آخرین دارایی بشر صحبت میکنم . آخرین دارایی , همان آخرینی که اگر نباشد بعدش مرگ به همه چیز پایان میدهد.

۰

برای دسامبر , به وقت معجزه هایش

دیشب , داشتم لابه لای هاردم دنبال چیز های قدیمی تری میگشتم که بعضی از نوشته های قدیمیم رو که به صورت ورد ذخیره کردم رو پیدا کردم , خوندمشون همه رو نه , اما اکثرشون رو خوندم بعدش با هرکدوم آروم اشک ریختم . گرم شدن صورتم رو حس کردم , خواسته و خاطرات چند سال قبل رو به یاد آوردم و اشک ریختم . الان تو چشام داره اشک حلقه میزنه . در این بین یه چیزی رو برای بارها دوباره فهمیدم " همه ی ما آدم ها تنهاییم , و در آخر این تنهایی هم با ما میمیره"

۲

عجیب آروم شدم ..

نوشته بود 'از فرمایشات گهربار امام علی (ع) '

" آرام باش ، به خدا توکل کن ، آستین ها را بالا بزن ؛ آنگاه خواهی دید که خدا زودتر از تو دست به کار شده است ."

۴

حوالی ساعت چهار

اون خط های سفید رو میبینید ، رد مسیر حرکت هواپیما از بین ابرهاست . حوالی ساعت چهار یا پنج بعدازظهر روزای ابری وقتی میرم تو بالکن همیشه سمت راست رو نگاه میکنم ، رد مسیر هواپیماهایی که گاهی تو روز تعدادشون بیشتر از هفت تا میشه . بعضی وقتا میگم خیلی باحال میشه یه روزی که سوار هواپیما شدم هوا ابری باشی ، وقتی از دل ابرها عبور کردیم با خودم یاد این روزا بیفتم که چقدر با ذوق به تماشا مینشستم .

*برای زیبایی بهتر و نشون دادن حسم ، عکس رو ادیت کردم و بهش رنگ و لعاب دادم :)

۴

احوالات شبانه

دقیق دقیق ترش میشه ۸۱۶ کیلومتر . جایی که الان باید باشم ۸۱۶ کیومتر از اینجا دورتره . ۸۱۶ کیلومتر اون طرف تر جایی که باید صبحا اونجا بیدار بشم ، شب ها اونجا سرم رو بالشت بزارم . اینجایی که من هستم آدماش غریبن و عجیب عجیبن. باید برم ، تنها یه راه وجود داره ، باید برم.

۲

وی به شدت دلش میخواست اینجا باشد

۲

برای بابا ، بزرگ مردی به عظمت اقیانوس (۲)

یه زمان هایی که مامان خونه نیست ، یا مثلا اون موقع ها که سرکار بود ، من به جای اون غذا رو برای بابا آماده میکردم - همون به قول خودمونی زیر غذا رو گرم میکردم - میدونید هر بار که من بشقاب غذاش رو پر میکردم اون نصف غذا رو خالی میکرد ، بهش میگفتم بابا غذا هست همش رو بخور ، میگفت نه ، مامانت که میاد گرسنش میشه دوست داره یه چیزی بخوره تا وقتی که شام درست کنه. میدونید توی اون چند سال که من همیشه این کارو تکرار میکردم هیچ وقت نشد که این حرف رو نزنه .. من اونو میفهمم . اون از یه دوران خاص اومده . مردی که چند سال یه بار برای خودش کفش و پیراهن و شلوار میخره ولی حواسش به لباس های ما هست ، کسی که بهترین گوشت ها رو به بچه هاش میده و خودش هیچ چشم داشتی نداره . مردی که همیشه بخشنده بوده ، همیشه بزرگ بوده ، میخوام بهتون بگم اون پدرمه . بابامه. و صدالبته که میدونم این خصوصیت تو وجود همه ی بابا ها هست :)

۲

هزاران نرگس از چرخ جهان گرد/ فروشُد تا برآمد یک گل زرد

فکر کنم امروز هم یک نفر که حتی من نمی شناسمش و نمی دانم کجاست میخواهد دنیا را ترک کند چون حال من عجیب غمگین است و جسمم خسته . گاهی اوقات فکر میکنم کسی شب ها روح من رو قرض میگیره و صبح ها اون رو به من پس میده از بس که روحم توان نداره جسمم رو کنترل کنه ..

*عنوان از نظامی

۱
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود پاسخ میدهم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)

Telegram : @rahena1 *
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان