و قسم به تو ، به نور در دل تاریکی

نشسته ام به انتظار ، من سیاهی میبینم و تو نوری بر‌افراشته ای . من سیاهی میبنم و تو به من نزدیک میشوی ، من سیاهی میبینم و تو کل نور را در برابرم برافروخته ای . دستانت را به روی چشم هایم میکشی و می گویی" من اینجام ، همیشه اینجا هستم ؛ برای دیدنم کافیست چشمانت را باز کنی آن هم با تمام قوا ، آن زمان مرا خواهی یافت در روبه روی خود و نورم همه جا را فرا گرفته است ، چشمانت را باز کن ، چشمان دلت را باز کن ، نور را درون قلبت خواهی یافت ؛ درون خانه ی من ، درون خانه ی تو .."

دوست دارم ثابت , جلوی چشم هایم باشد . 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۰۳ توسط Rahena .

فعلا بذارید راز بمونه :))

چندوقتی میشه که یه جای دیگه شروع کردم به نوشتن , آرام و آهسته مینویسم . کسی نمیبینه . کسی هم نمیشناسه . مینویسم که دوباره پیدا کنم خودم رو . تا اون زمان وقتایی که هوا اونجا خیلی کم بود برای نفش کشیدن میام اینجا . مینویسم اما شاید کمتر . 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۳۵ توسط Rahena .

من به معجزه دست ها اعتقاد دارم ..

باید بگم میترسم . قدم هایی که دارم بر میدارم تهش میتونه به نوک کوه منجر بشه و حتی هر قدم اشتباهی میتونه باعث سقوط من بشه و حالا شاید پر استرس تر از دیروزم . میترسم , چون خیلیا تو کارم نه آوردن . خیلیا و من چاره ای ندارم دختر. دارم برنام میچینم و بیست و چهار ساعت شبانه روز رو تجسم میکنم . به شدت دلم درد میگیره به خاطر پدرم و البته مادرم .خدایا میشه ایندفعه همه جوره کمکم کنی؟ من همه ی خودمو میسپرم دستت همه چیز رو کنترل کن . همه چیز رو خوب تغییر بده . خدایا میدونی که جز تو کسی رو ندارم؟

میشه برام دعا کنید؟ کارم خوب پیش بره و بتونم سرافراز باشم پیش خدا و پدر و مادرم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۳۸ توسط Rahena .

مرگ تعبیر یک رویا

عجیب بود ، آروم بود ، من ایده آلی نداشتم ولی اون قطعا ایده آل بود . دیدنش عین تابش خورشید به آدم ؛ تابش هزاران هزار ذره ی آرامش بود . آغوشش؟ امن بود ، خواب راحت بود ، کرور کرور عشق بود . دلم دوباره وجودش رو میخواست . با خندیدنش ستاره ها تو دلم میدرخشیدن . اصرار داشت به ما شدن ، به بودن تا آخرش . از من؟ از من تاخیر بود ، شاید هم عذر تقصیر بود ، دل نگرانی بود . رویا بود ، خواب بعد اذان بود ، بیدار شدم نبود ، میشناختمش؟ نه ؛ اما شاید تو رویا خیلی اره ، دوباره خوابیدم ، رویا ساختم ، نبودش ، نیومد ، رفت .

+ نوشته شده در سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۰۹ توسط Rahena .

چه مرگم شده؟

چرا اینقدر اینجا غریبه ام . چرا غریبه س برام ؟ چرا راحت نمیتونم بنویسم؟ چرا اینقدر حالم غریبه ؟

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۱۴ توسط Rahena .

عجب جون سختیم من که هنوزم فکر آیندم

اهنگ تیتراژ فیلم ژن خوک رو چاووشی خونده ، فک میکنم تنها خواننده ای برای منه که اهنگ هاش همیشه جدید و پرمفهومه.

ابتدای اهنگ :

دارم میرم از این خونه که رویاهاش پریشونه از این کوچه که دلتنگه


از این شهری که دلخونه تو دیگه پا به پام نیستی ولی من باز هم زندم


عجب جون سختیم من که هنوزم فکر آیندم

و یه جایی چاووشی میگه :

تو از چشام نمیخونی غمای بی زبونم رو غم داغی که سوزونده تا مغز استخونم رو ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۴۹ توسط Rahena .

So far away

این روز ها شاید جدی تر و کمی ترسناک تر از قبل به این فکر میکنم که چقدر عقب هستم ، چه راه های طولانی وجود داشتند که من باید طی میکردم اما طی نکردم . چه تعداد کارهایی که میتوانستم انجام دهم و انجام ندادم . حالا کمی بیشتر نگرانم ، کمی بیشتر مستاصل هستم. دخترکی هستم که سه روز دیگر میشود چهار ماه که وارد بیست سالگی شده است. دخترکی که تمام ترسی که قرار بود ذره ذره در کل این سالها تجربه کند را حالا جمع کرده و دارد همه را یکجا استفاده میکند . میدانید کلمات میتواند زیبا باشند ؛ البته که میتواند خیلی هم زشت باشند. خب اینها را خیلی شنیده ام که زندگی مسابقه نیست که قرار نیست زمانبندی برای همه یکی باشد و .. . اما تمام اینها به من دلگرمی میدهند مانند سو سو زدن باریکه ی کوتاه مدت نوری در تاریکی مطلق یک غار یا شاید هم بیابان . اینها همه کدئین هستند و موقتی و تو میدانی وارد دنیا که میشوی ، پایت را که بیرون میگذاری این قضیه ها کمک چندانی به حال تو نمیکنند گرچه حقیقت هستند و سخنانی درست ؛ ولی خب دیگر دنیا همیشه بر پایه دلیل و برهان و منطق نمیچرخد که اگر اینگونه بود نیازی به گفتن اینها نبود . من از رنج خودم میگویم چون من با نام رنج به تازگی آشنا شده ام ، چون همبازی این سالها را نمیشناختم ، چون نمیدانستم رنج ، تمام این سالها بوده و میتواند دردناک تر از این حرف ها هم باشد . کاش بحث مقایسه کردن و این حرف های ساده بود ، من خیلی وقت است که متوقف شده ام در یک برهه ی خاص زمانی و خیلی وقت است که یادم رفته گردش زمین  را و زمان را و زندگی را جایی دورتر خیلی دورتر رها کرده ام..

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۰۶ توسط Rahena .

نگاش به سمت آسمون ..

دوست دارم برم کربلا ، در بین الحرمین بنشینم. نوحه لکنت زبان حاج محمود کریمی را بگذارم و بعدش با تمام توانم گریه کنم . آنقدری که دیگر بلند نشوم ، آنقدری که دیگر مرا همان جا دفن کنند . کافیست نوحه ؛ که نه ، به نظرم باید بگویم روضه ، کافیست روضه پخش شود و منی که به دلِ سنگ بودن معروف بودم بین این جماعت چون طفلی گریه کنم . همینقدر می گویم که گوش کنید ، لینک دانلود همین پایین است 

دریافت

*عنوان نوحه لکنت زبان - حاج محمود کربمی

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۱۵ توسط Rahena .

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَکَتْهُ مَلائِکَةُ السَّمآءِ،

کیست‌ این حسین که نامش چشم را تر می کند ؟ 

*عنوان زیارت ناحیه مقدسه 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۵۳ توسط Rahena .

این حسین کیست ..

که عالم همه دیوانه ی اوست ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۴۸ توسط Rahena .

این ماه ، ماه مَحرَم

میترسیدم ازاینکه نشه ، ازاینکه کارها جور نشه ، ازاینکه مامان اجازه نده .تو دلم دعا کردم. دعا کردم و دعا کردم. خیلی دعا کردم. یادم افتاد میگفت تو سختی ها توسل میکنم به حضرت زهرا(س) که توسل کن که نذر کن. یاد ط دسته دار افتادم که گفت شب قبل از یه خانمی مشکل گشا گرفته. یاد مسجد صاحب الزمان( عج) شهر افتادم. همه رو به هم وصل کردم. نذر کردم . توسل کردم به بی بی فاطمه ی زهرا(س) که کارام رو جفت و جور کنه که کمکم کنه و تو راه سختم یاور باشه . که یه روزی که در توانم بود برم مسجد صاحب الزمان(عج) مشکل گشا رو بین آدم ها قسمت کنم. تو راه ترسیدم ، لرزیدم که نکنه پا پس بکشم نکنه نتونم ، نکنه کم بیارم ، نکنه نشه. یادم اومدم توسل کردم. یادم اومد خدا هست پس ترس دیگه چیه؟ ترس برای چیه؟ و بعدش دلم آروم شد . 

* محرم شروع شده و من هنوز قسمتم نشده برم جایی که با روضه هاش دریای پشت سد رو خالی کنم ، که به یاد بیارم عظمت آقامون حسین(ع) رو. شما اگه قسمتتون شده برین و من رو هم یادتون باشه رفقا ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۲۷ توسط Rahena .

این روزها را توصیف کن

charmin.plus@

+ نوشته شده در شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۱۸ توسط Rahena .

تو میری ولی شعر میشی تو کتابم ، یه رویای محال توی خوابم ..

دارم به کوچ کردن فکر میکنم ، اول از شهر کوچکی که در آن زندگی میکنم و بعدش از آن شهر به شهری دیگر و شاید سالهای بعدش به کشوری دیگر . دارم تقلا میکنم ، بدون هیچ صدایی یا حتی تصویری . آدم ها اگر چیزی را نبینند گمان میکنند که وجود ندارد؟ خب اگر به این صورت است هم خوش به حالم و هم بد .

وقتی درباره ی دلتنگ بودن یا نبودن با "ف" جدل میکردم گفت یک چیزهایی را آدم فقط باید تجربه کند ، لمس کند و بهترین وجه ممکن آن اتفاق را در آغوش بگیرد که حس واقعی آن را درک کند . حالا من نشسته ام و به پازل های چندین هزار تکه ی خدا نگاه میکنم و میگویم میدانم که در هر تکه چه نقشی هایی که نهفته است و چه نگارهایی که پنهان است ولی میدانی دل خوش کرده ام به تو که خود صاحب عزمت و کرامتی که اگر یک جایی تکه ای گم شد دلیلی دارد ، که اگر در این بین گم شدم مرا باز بیابی که اگر خوشحال شدم مرا محکمتر بگیری . به خودم میگویم جدی ترین و عجیب ترین و سخت ترین تصمیم زندگی ات را گرفته ای . باید خودت را اماده کنی ، طوفان طاقت فرسا و طولانی در پیش داری که باید یاد بگیری طوفان ناخدا را انتخاب میکند ؛ تعین میکند و تعلیم میدهد ، وگرنه دریای آرام را همه ناخدای راه بلدند . به سین گفتم سر نمازت یادت نرود مرا دعا کنی که درمانده ام که خسته ام که تنها امیدم خداست که کمکم کند عوض نشوم یعنی عوضی نشوم که راه مستقیمش همان که موقع نماز میگویم ' اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ'  را به من نشان دهد .

عنوان [شاید بهشت - شروین] 

+ نوشته شده در شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۴۹ توسط Rahena .

یه جا میگه "تو اگه بی من بهتری , ترجیح میدم بری"

تو اگه بی من بهتری  /  ترجیح میدم بری  /  ولی قبل رفتنت  /  بیا دستمو بگیر  

 من قول میدم بهت  /  یه جا شاید بهشت  /  ما بازم باهمیم

[شاید بهشت - شروین]

+ نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۱۸ توسط Rahena .

از نوع وحشتناک این روزها

ط دسته دار گفت فردا حدودا ده و نیم یازده میاد دنبالم که بریم باشگاه . چه باشگاهی؟ نه درستش کلاس رقصه ؛ میخوایم بریم زومبا . من تا حالا زومبا رقصیدم؟ نه! استرس دارم؟ اره صد البته :/  حوصله چی؟ حوصله دارم؟ خیر بازم معلومه که نه ولی دیگه چه کنم گفتم بریم ببینیم چی میشه :|

+ نوشته شده در شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۳۰ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان