در انتها تو را به آغوش میکشم . .

+ثــابــتــــ

میگفت اگه مسیر درست رو پیش بگیری تهش من ایستادم و منتظرت میمونم تا وقتی رسیدی تو رو با تمام خستگی تو آغوش بکشم . بهم گفت مگه راه درست رو نمی دونی؟ مگه بهت نقشه ندادم؟ مگه بهت امکانات ندادم؟ تمام چیزی که خواستی برات فراهم شده برای مسیرت و حالا دارم میگم این راه رو طی کن من انتهای راه به انتظار تو هستم . نگاش کردم گفتم : میدونم . همه چیز رو میدونم ولی امید دارم؟ ندارم؟ باور دارم ؟ ندارم ؟ نمی دونم . یک چیزی کمه.. چیزی که باعث بشه من به سمتت قدم بردارم . با تمام قدرت بهم گفت من ازت نا امید نمیشم حتی اگه ازم نا امید بشی! باورت دارم برای همیشه حتی اگه خودت رو هم باور نداشته باشی. و از بابت من مطمئن باش چون یک تکه از من همیشه با توئه و قسمتی از روح من همیشه مراقب توئه. پس بلند شو چون دنیا برای کسی صبر نکرده . اگه برای تو زمان مهمه بلند شو دوس ندارم وقتی رسیدی بیشتر از خوشحالی ناراحت این باشه که چرا زودتر حرکت نکردی و زمانت رو از دست دادی. سرم رو تکون دادم و گفتم وقتی این حرف ها رو میشنوم امیدم به بیشترین حد ممکن میرسه و باور پیدا میکنم اونجا منتظر منی . پس بلند شدم و با اندک توانی که داشتم راه رفتم . با همون نگاه مهربون بهم گفت وقتی حرکت کنی جلوتر مسیرت یه جاهایی استراحت کن . مطمئن باش چیزهایی پیدا میشن که بهت کمک کنند انرژیت رو دوباره به دست بیاری. فقط نترس . هر وقت مثل الان خسته شدی یا درمونده صدام بزن . من میام همیشه میام حتی اگه بعد از هر قدمی که برداشتی منو بارها صدا زدی من میام . این منو خسته نمیکنه بلکه خوشحال ترم میکنه چون نشون میده هر لحظه بیاد منی :) بهش لبخند زدم از اون لبخند هایی که چشم هام مثل یه هلال میشن و لبم تبدیل به یه منحنی زیبا میشه ^_^

*دارم حرکت میکنم .. دارم بلند میشم . دارم راه می افتم ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۱۵ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

لپ برق برقی تولدت مبارک

تولدت مبارک لپ برق برقی :) میدونی که همیشه دیدن لبخندت بزرگ ترین تلاش من بوده؟ میدونی دیدنش شاد ترین لحظه من بوده؟ میدونی از اینکه الان اینقدر سرت شلوغه که حتی وقت خوابت به سه ساعت در روز رسیده ناراحتم یعنی چی؟ اینقدر تلاش نکن هیشه عالی باشی پسر تو عالی هستی فقط کمی استراحت کن . خستگی از چشات میباره! قول میدم من به جای همه به جوک های بابابزرگیت بخندم :دی خلاصه از دست "س" ناراحت شدم . سر تولد تو برات اسپویل بازی درآورده سر تولدت من ..اوم خب ..حالا اسپویلش به سبک خودش بود ولی عب نداره ^_^ دیشب نزدیکای اذان مغرب کلی دعای خوب کردم برات , ان شاءالله مستجاب بشن :) آمین

+ نوشته شده در سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۴۵ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

برای بشر که موجودی ترسناک است.

از شما می خواهم به کانال دیده بان زنان بروید  این لینک و این پست را بخوانید . مهم است . راستش همه ی شما میدانید بغض چیست درست است؟ من بغض کردم وقتی به این قسمت از متن رسیدم :

🔻من کاپیتالیزم هستم. در حالی که هر ساله بیست میلیون کودک در جهان از گرسنگی جانِ خود را از دست می‌دهند، شما برای آب کردن چربی‌های ناشی از پرخوری‌تان بر روی دستگاه‌‌های "ترِدمیل" عرق می‌ریزید. من نارضایتی شما از بدنتان هستم.

🔻من کاپیتالیزم هستم. در دنیا ششصد میلیون انسانِ چاقِ ناشی از پرخوری و یک میلیارد و چهارصد میلیون گرسنه وجود دارد و یک کشاورزِ صاحبِ مرزعه‌ی قهوه برای خریدِ یک فنجان قهوه‌ی "استارباکس" می‌باید درآمدِ سه روزش را صرف کند!

میدانید بعد از خواندن این متن فاجعه ای که دارد در دنیا رخ میدهد را واقعا درک کرده ام و الان هراسانم برای خودمان یعنی چه؟ *گاهی وقتا به یاد قسمتی از درس زمین شناسی سال چهارم که درمورد تحولات گذشته بود می افتم وقتی پاراگراف های اخر  درس نوشته بود : هیچ گاه موجودی تا به این حد توازن طبیعی را در سیار زمین به هم نزده بود .از این جمله میترسم بیش از هر چیز دیگری . بشر موجود خطرناکی است . خطرناک .

*رجوع شود به: زمین شناسی سال چهارم . درس هشتم تحولات گذشته پاراگراف آخر صفحه 106عکس بالا برشی از منبع ذکر شده می باشد .

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۵۰ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

بیست بهار را دیدم .

درست مثل روزی که از او پرسیدم "تولدم چه وقتیه؟" در جواب به من گفت وقت گل نی . و من از فرط خوشحالی با خودم میگفتم اردیبهشت وقت شکوفه دادن گل های نی ـه . درست مثل شادی آن روز,  من بعد فهمیدن اینکه نی گل ندارد و اصلا گل نمی دهد به اندازه همان شادی ناراحت شدم . و حالا امروز به وقت  همان رویش گل نی من نوزده ساله شدم . از من می پرسید تبریکی در خود روز بیست و هشتم دریافت کرده ام ؟ می گویم نه . میپرسید حالت خوب است؟ میگوید نه حال جسمم خوب است و نه روح .اما همین الان که یادم افتاد منی که ماه قمری صفر به دنیا امده ام , قطعا اینکه تولدم در دومین روز ماه مبارک و پر برکت رمضان بیفتد برایم با ارزش است . البته بگذارید از هیجده سالگی که تا چند ساعت دیگر تمام میشود نگویم . فقط تا اینجای داستان بدانید که دربین احوالات بدش حال خوب هم بود :)

* در رابطه با عنوان , درست است که نوزده ساله شده ام اما اگر خود بهاری که به دنیا آمده ام را حساب کنید میشود بیستمین بهاری که من دیدم  ^_^

+ نوشته شده در جمعه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۳ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

دو دل (!)

پیرو این پست الی باید بگم همین الانم دچار دودلی هستم . اصلن از جایی که یادم میاد این دو دلی تو وجودم بوده . وقتایی که بین انتخاب خودم و دیگران دو دل بودم و نظر دیگران رو مقدم بر نظر خودم می دونستم برای اینکه ازم راضی باشن , شاید دودلی از اونجا سررشته گرفته . شاید از جایی که همین الانم بین انتخاب مادرم و خودم موندم . و خب باید بگم حسش مزخرفه امیدوارم هیچ وقت به طور کامل درک نکنید چون درک کردن عمیق این حس از تجربه کردنش میاد .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۵۰ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

رها چو گلبرگ در هوای بهار

*میگفت عشق اهل در بند کشیدن نیست . بزار رها باشه . رها بشه . رهای رها .

من موندم و حرفی که گفت , من اهلش نبودم , هیچ وقت اهل عشق نبودم با این که ازش حرف میزنم ولی اهلش نبودم. با این که مثل یه عاشق مینویسم اما اهلش نبودم . نگاش کردم گفتم : میدونی اهلش نیستم ؟ میدونی و داری نصیحت میکنی؟ پند میدی ؟ ریز خندید و گفت : اهلش نیستی ولی جوری مینویسی که انگار عشق از تو زاده شده . نگرد دنبالش که بسازی یدونه رو اونم با چه سختی! صبر کن براش به وقتش و ارام پیش برو . خودت رو بساز عشق سر و کلش پیدا میشه . خودت رو بساز که عشق خودش میاد . خودت رو واسه خودت بساز! نه واسه عشق! اینجوری حتی پس از اینکه عشق با شکست رو به شد تو خودتو داری! اما اگه بعد ساختن عشق شروع کنی که خودت طبق عشقی که ساختی بسازی بعد تموم شدن عشق خودتم تموم میشی دختر . خودت رو طبق چیزی که " خودت " دوس داری بساز . اما یادت باشه  بی پروا باش . عشق اهل در بند کشیدن نیست دختر ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۰۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

اِری خوشگل آپا بیون ^_^

میگفت به اتفاق هایی که هنوز معلوم نیست تو آینده قراره رخ بده یا نه فکر نکن , اینجوری بیشتر ذهنت درگیر میشه . بزار وقتش که رسید اون موقع فکرکن بهش و تصمیم بگیر. فکر کردن به موضوعی که که معلوم نیست اتفاق می افته یا نه فقط الانتو ازت میگیره . درگیرش نشو و بزار تو زمان آینده بمونه . نرو دنبالش . بزار اون خودش بیاد . و مطمئن باش بهترین تصمیم رو میگیری . منم مطمئنم بهت و به تو ایمان دارم  :)

* اِری اسمیه که بهم داده شده :) از کلمه love  میاد . مخففش میشه L . به زبون اونا که L رو اِر تلفظ میکنن به صورت غلیـــظ (!) یه جورایی به جای الی که از همون L :| میاد میگن اِری :)) واو چقدر فلسفه ش طولانی شد ^_^ آپا رو هم میدونید دیگه یعنی بابا :دی

* تولدتم پیشاپیش مبارک :))

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۲۷ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

سخته . سخته

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۱۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

برای عطر گل های نرگس ..

خواستم بگم دلم تنگ شده برای دو سال قبل که برای اولین بار اومدیم جمکران , برای وقتی که تو مسجد هی میچرخیدم هی دعا میکردم و نگاه میکردم به ادما برای وقتی که ذوق کرده بودم از دیدنت و به وقت همین الان حتی که چشام مثل هوای الان خیسه . به وقت حال خوش اون شب دلم برات تنگ شده . به وقت یکی شدن دعای من فقیر و مادر عزیزم به وقت حال خوب دعاش دلم برات تنگ شده. به وقت آرزوی قشنگ به وقت امید قشنگم . یادته؟ مامان گفت ان شاءالله سال دیگه موقع ثبت نام دانشگاه میای و تشکر میکنی این موقع ها . یادته چقدر خوشحال شدم چون مامانم بدون اینکه بهش بگم آرزوی صادقانه منو تو چشام خونده بود . به وقت گریه های من فقیر. به وقت الانم . به وقت دعای مامانم به وقت حیرانیم به خاطر اینکه اگه بر اساس گناهکار بودن به آدما پاداش میدادن من باید کل دنیا رو بهم میدادن . میشه کمک کنی؟ میشه فقط برای آدمای خوب نباشی؟ برای بدا هم باشی؟ ما بدا هیچکسو نداریم . حسودی میکنیم به خوبا مثل بچه ای که میبینه یه بچه ی دیگه یکی رو داره  که غذا براش بخره و خودش هیچکسو نداره . کمکم کن . دستمو بگیر چون تو دست منو محکم نگه میداری. نگاهم به دست پر از خیر و برکت توئه آقای خوبی ها :)

+ نوشته شده در يكشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۱۲ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان