Temperature of Love

حالا دیگه سرنوشت رو باور دارم اما ما هنوزم باید انتخاب هایی بکنیم.

در کنار سرنوشت , عشق ما مقدر شده س  اما بهم زدنمون ; یک انتخاب و مسئولیته

*لعنتی چرا من سندروم نقش دوم دارم؟ چرا دوس داشتم هیون سو عاشق تو بشه آقای پارک؟ چرا عشق با تلاش به دست نمیاد ؟

Temperature of Love - EP40

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۴۷ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

Spring Day - BTS

روشنایی دوباره از راه میرسه

هیچ تاریکی , هیچ فصلی , تا ابد باقی نمیمونه

شاید این ها شکوفه های گیلاس باشند و

این زمستان به پایان میرسه .

#Spring Day - BTS

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۷ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

وقتی احساسات به روایت متن می شوند

به طرز بی نهایتی دوس دارم بنشینم و درمورد انسان ها , افکار آن ها , تفکراتشان , خلقیاتشان و خلاصه جمع کثیری از صفات آن ها بحث کنم اما زمان کم است برای نوشتن و من آدمی نیستم که زیاد بنویسید , من بیشتر صحبت میکنم و اعتقادم به صدای آدم هاست که میتواند واقعی تر جزئیات را برایم بیان کند اما کتاب ها برای من حکم رویا را دارند چون میتوانی هر چر چیزی را تصور کنی! ولی تو دقیقا نمی توانی بفهمی تصورت میتواند واقعی باشد یا نه؟! من موجود عجیبی هستم این را خیلی وقت پیش فهمیدم وقتی بچه بودم و فهمیدم من مثل خیلی ها نیستم و بعدش ترسیدم و فک کردم این یعنی آژیر خطر و شروع کردم به ساختن آدمی که سعی کرد شبیه همه باشد تا متفاوت به نظر نیاید چون گمان میکرد متفاوت بودن قطعا ختم به چیز خوبی نمیشود . سالها بعدش من فهمیدم آدم ها باهوش تر از اینها هستند , آن ها موقع خندیدن مرا گیر انداختند  خیلی خوب توانستند بفهمند حالت صورتم دارد دروغ میگوید و من موقع خنده هایم در واقع با چشم هایم گریه میکردم. می دانید منظورم از گریه کردن اشک ریختن نیست , حالت عجیب بغض کردن و غم اندوه فراوانی را در چشم هایی تصور کنید که درحالت آماده باش برای گریه است اما اشکی وجود ندارد! بعدش من محکوم شدم از تمام جهاتی که فکر میکنید از تمام جهاتی که وجود دارد. از نزدیک ترین شخص که میتواند خانواده باشد یا دوستان تا همان دانش آموزی تازه واردی که وقتی وارد کلاس شد بعد از شاید نیم ساعت به محض دیدنم گفت هی چرا خنده هایت مصنوعی است؟ من به طرز وحشتناک تری به یادآوردم این حرفش را قبلا از کس دیگیری هم شنیدم و یادم می آید بعد از آمدن به خانه آژیر به صدا در آمد و خشک سالی به طور موقت به طوفان تبدیل شد .. این ها را ننوشتم که بگویم من تمام این مراحل و احوالات را رد کرده ام نه .. حقیقت این است که من هنوزم درگیرم . به مامان گفتم گاهی اینقدر ادم ها را خوب تصور میکنم که بعدش وقتی با یک پتک توی سرم میزنند من میخندم از شوک چون به هیچ عنوان باورم نمیشود و فرو میریزم , گفتم من به شدت از آدم ها میترسم از کسایی که ادعا میکردم ان ها را برای هفت یا هشت سال متوالی میشناسم ولی بعدش فهمیدم هی احمق این کی بود؟ تو میشناسیش؟ و دیگر اینکه من پر از تناقض هستم یعنی برعکس دوستانم من وقتی ادم ها را میبینم دنبال جزئیات زیبای صورت آن ها میگردم و بعدش آن را به کلیات تبدیل میکنم . یعنی از اینکه چشم های x وقتی میخندد هلالی میشود! من به دنبال جزئیات ریز هستم که اثبات میکنند زیبایی در هر چیزی وجود دارد اما سین به من میگفت  -_ - قبلش بابت نوشتن این کلمه از شما عذر میخوام -_-" تو هر گ-ه-ی میبینی میگی خوشگله " و بعدش من را متهم کرد به کسی که همه را دوس دارد و باید دوس داشتن مختص یک نفر باشد! این عقیده اش را قبول نداشتم , نمی دانم اگر بگویم به طور غریزی درست است یا نه ولی من خیلی از آدم ها را دوس دارم و از نظر من زیبا هستند حتی اگر بر اساس ملاک های زیبایی زیبا به حساب نیایند از نظر شما! از اینکه او چرا فکر میکند باید فقط دوس داشتن برای یک نفر باشد و اینکه فکر میکند وقتی من می گویم یک نفر را دوس دارم الزاما منظورم عشق نیست! چرا اصلا دوست داشتن ها باید همه شان به عشق و بعدش ازدواج ختم شود؟ ما نوع دیگری از دوست داشتن را نداریم؟ برای من دوست داشتن طبقه بندی میشود. مثلا بین کسانی که لبخند هایشان زیباست یا چشمانشان موقع خندیدن باعث میشود زیبا باشند یا حتی وقتی صحبت میکنند صدایشان آدم را جذب میکند حتی اینکه با وجود اینکه ممکن است جنسیتشان با من فرق داشته باشد خیلی از کارها را جز دسته "فقط مخصوص زنان " نمی دانند و کمک می کنند بدون اینکه هیچ حس مزخرف دیگیری داشته باشند . یا حتی کسانی که باعث خوشحالی دیگران میشود . من افراد زیادی را دوس دارم و فازق از حنسیت باید بگویم تعدادشان زیاد است و این به این معنی نیست که " من در قلبم گاوداری باز کردم و روز یک بار هرکس واردش بشود!" امیدوارم اگر روزی احیانا گذرت خورد این را بخوانی و بدانی برای من دوست داشتن آدم فراتر از هوس های مسخره ایست که فکر میکنی و اینکه هرچه تعداد آدم های کمتری یا به اصطلاح خودت (!) یک نفر را فقط دوست داشته باشی و از بقیه بیزار باشی این یعنی تو قدیسه هستی! دوست دارم برایت توضیح بدهم که لزوما دوست داشتن تعدا زیادی از آدم به معنی مجنون شدن ان ها و بعدش به فکر ازدواج کردن با ان ها یا حتی به معنای لاس زدن نیست .

*آدم های زیادی را دوست دارم . از آدم های زیادی میترسم . اما با این وجود من هنوز عاشق نشده ام ..!

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۴ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

به وقت شکر گذاری اول صبح , 3 نوامبر

به میم گفتم میرم و یک راست از او میپرسم که با صداقت تمام پاسخ دهد, برای اولین بار و آخرین بار می خواهم یک سوال از او بپرسم که تمام شجاعتش را جمع کند و به این سوال پاسخ دهدو اینکه من به پاسخی که میدهد اعتماد میکنم , نه پاسخی که خودم دوس دارم و می خواهم . بعدش میگویم حقیقی ترین پاسخی که در زندگیت با شجاعت می خواهی بدهی را بگو. پاسخ تو هر چه باشد من ان را قبول میکنم چون نمی خواهم احمقی باشد که نداند صرف نظر ازاینکه جواب تو چه است بنشیند گریه کند برمبنای پاسخی که خودش به خودش تحویل داده است . و اینکه اگر یک درصد طبق قانون احتمالات با خودت حساب کردی که میشود دروغی گفت به مصلحت, من به جوابت اعتماد میکنم اما اگر خلاف ان بعدا برایم  اثبات شد من تمام مرزهای بین من و تو را میسازم, قویتر از قبل و بهتر از قبل . حتی اگر لازم باشد سرزمینی را ترک کنم این کار را انجام میدهم برای اینکه بگویم وقتی تمام توانم را جمع کردم و تمام تشریفاتی که یک زن باید رعایت کند را کنار گذاشتم و به صادقانه ترین شکل ممکن از تو سوال پرسیدم , باید تاکید میکنم باید صادقانه ترین جواب را هم میگرفتم. اینکه بعد جواب صادقانه ات را بشنوم و دریغ کردن این پاسخ تو یعنی عدم ارزش برای کسی که بیشترین ارزش را برایت قایل شده یعنی حتی اهمیتی ندارد که واقعیت را به او بگویی.

*به میم گفتم اگر میشد اگر میدانستم جواب او به سوال من بله است و اینکه من باید بار و بندیلم را جمع میکردم و از زندگی خودم او را حذف و از زندگی او محو میشدم , من از صمیم قلبم ارزو میکردم جای آن دختر باشم , و بعدش با چشم هایم به او خندیدم ..

#میشود این را بخوانید؟ 

# یک زمانی گفتم بین رویا و واقعیت ممکن است مرزی نبینم پس موقع خواندن نوشته هایم , گشتن به دنبال مخاطب به عهده ی خودتان و برداشت شما از متن است .

# به دلیل اشتباهات زیاد تایپی اصلاح شد

+ نوشته شده در جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۱۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

برایم تفسیر کنید که دیوانه شدم؟

وقتی از نگاه های گاه و بی گاه که کنترل شده نیست و از احساس سیر نشدن از دیدنش و گشتن برای پیداکردنش در جمعیت میفهمم با اینکه عشق رو انکار میکنه با اینکه میگه علاقه ای به دختر ها نداره اما عاشق شده , ارام ارام مثل موج هایی که ساحل رو به مرور تخریب میکنند اون هنوز نمیدونه قلبش داره از حس جدیدش یه جورایی تخریب میشه از خوشحالی به گمونم (!) و من هنوز دارم بهش فکر میکنم. دائما حرکاتش , نگاهش , جلو چشمامه و اون حس دوست داشتن زیبا . دوس دارم برم بهش بگم عقیده ی من برعکس همه س من میگم علاقه ی مرد نسبت به زن مهمتره . چون یه زن اینقدر قلبش بزرگه که میتونه ببخشه و وقتی ببینه عشقی که دریافت میکنه بیشتر از عشقی هست که انتقال میده اون عاشق میشه چون روحش میدونه باید گاهی اینقدر بزرگ بود که از یه چیزهایی گذشت  اما مردها نمی تونن عاشق زنی بشن که اونا ها رو بیشتر دوس داره اونا این قدرت بزرگ رو ندارن  اونا عاشق کسی میشن و سعی میکنن اونی که می خوان رو به دست بیارن اونا از این حس عظیم زن چیزی نمی دونن .حالا دوس دارم زیر گوشش زمزمه کنم اینکه تو دوسش داری یعنی خیلی .. اما من نمی توانم کاری کنم که عاشقم بشی چون خاصیت عشق این نیست که عشق رو به وجود بیاری! عشق اروم اروم به وجود می آید و کم کم ثابت میشه تو قلبت و نفوذ میکنه.. مثل دختر های بافکر دارم خودم رو قانع میکنم که عشق خودش دنبالت میاد , دنبالش نرو اون ازت فرار میکنه . و بعدش کل روز به نگاهاش به اون دختر فکر میکنم . میم بهم میگه جرکاتت غیر عادیه میگه فحش بده گریه کن دعوا کن لیوانا رو بشکن خالی کن این احساس مزخرفت رو  خوب نباش تو این لحظه,  بد باش . ولی بهش میخندم و میگم باید برای اون دختر بیشتر توضیح بدم حواست به نگاه های اون باشه و جدی بگیرش ..

* دوس دارم بخونم نظراتتون رو و اینکه این رفتار غیر عادیه؟ نظرتون چیه نسبت به این اتفاقات ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۱۶ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

برای کسی که 98 کیلومتر را می خواهد برگردد

برای منی که نه روز قبل هیجده سال و پنج ماه شدم وقتی میبینم نسبتم به هم سن های خودم یا حتی کسانی که سنشان از من کمتر است من حتی به صفر هم نرسیدم و زیر خط فقر هستم از هر لحاظی قسم میخورم باورتان نشود از درون چقدر احساس حقارت میکنم و بیهودگی . من حرفه ی خاصی بلد نیستم! من زیبای چندانی ندارم حتی ممکن است اخلاقم با ملاک های یک ادم خوب مغایرت داشته باشد و خیلی از کم و کاستی ها دیگر که اگر بشینم و برایتان بنویسم نه توان در دست هایم می ماند و نه حوصله برای خواندن از جانب شما. اما با تمام این , حس حقارتی که نسبت به الان خودم دارم و با توان ناراحتی هایی که دارم تسلیم نشده ام ! بلکه دارم ادامه میدم .من ادم بسیار بسیار بسیار  سست اراده ای هستم و خب زمان می خواهم برای تغییر. زمان چیزیست که دراختیارم است ولی خدا میداند که اگر در میانه های راه جا بزنم برای من یا هر کسی دیگری این یعنی پایان زندگی . یعنی اگر حتی 98 کیلومتر راه رفته اید و دیگه ادامه ندهید و جا بزنید و برگردید بدانید برای برگشتن باز هم 98 کیلومتر باید راه بروید تا به اغاز برسید و این یعنی بازگشت به صفر! یعنی بازگشت به همان که اول بودی و پذیرش تمام سختی هاییی که به درک واصل کردی و حس حقارتی که برای خودمان میماند پس فقط چون خسته شدید جا نزنید باور کنید ما اینقدر سرسخت هستیم که می توانیم 98 کیلومتر را برگردیم به اول پس به جای ان ادامه دهید و به این فکر کنید دو کیلومتر بیشتر نمانده به پایان ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۷ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۱۱ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

این بار برای مهری که از دست رفت

سال قبل شهریور را از دست دادم و امسال مهر را .آرشیو وبلاگ را می گویم سال قبل آرشیو شهریوری وجود نداشت و امسال هم در مهر روزی وجود نداشت که ثبت بشود ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۳۴ توسط راحـنـا . | نظر بدهید

دلم میخواهد ، حتی اگر تصویر یک رویای مبهم باشد

من به شما یک تصویر مبهم میدهم از آینده و یک رویای شیرین ، حالا انتخاب کنید یا به ادامه دادن و به سختی تلاش کردن برای رسیدن به رویا و آن تصویر مبهم چراغ سبز نشان میدهید یا اینکه روال های عادی زندگی را طی میکنید ؟ همان طور که گفتم قطعا انتخاب با خود شماست .

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۸ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان