ظرفیت کافئینم پایینه *_*

برای بار دومه که حالم داره عجیب و غریب میشه فک کنم واقعا بدنم تحمل کافئین رو نداره ، حالم عجیب شده خیلی عجیب . دیگه نباید لب بزنم به قهوه و نسکافه T_T پووف انگار دارم تو دنیای موازی زندگی میکنم ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۰۲ توسط تلما . | نظر بدهید

# فرا بخوان مرا

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۵۵ توسط تلما . | نظر بدهید

#توییت

راستش آدم ها  یه پارادوکسن ، شبیه پارادوکس نیستن! اونا خود پارادوکسن .

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۵۲ توسط تلما . | نظر بدهید

حق کپی رایت

خب در قسمت "من اول شخص مفرد " نوشته ام که دلیل تایید نکردن نظرات از چه جایی سرچشمه گرفته است :))

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۴۹ توسط تلما . | نظر بدهید

تانزانیای خالی

یادم می آید تانزانیا در قسمت درباره ی وبلاگش نوشته بود " نظرات تایید نمیشن ولی میخونمشون و اگه لازم باشه جواب میدم " راستش در آن زمان که خیلی از بلاگرها میزان نظرات بالای بازدیدکنندگان وب ها برایشان اهمیت داشت هیچ وقت منظور تانزانیا از این کاررا متوجه نمی شدم . آمار بالای نظرات یک پست میتوانند یک دلیل برای معروفیت باشد . برایم جالب بود خیلی ، ولی درک نمی کردم . حالا سالها گذشته و منم میتوانم حدس بزنم دلیلش چیست .  پست شباهنگ را هم که دیدم با خودم گفتم اوم دلیل شباهنگ را هم میفهمم . حالا اما من نظرات هر پست را باز گذاشته ام . اما دارم فکر میکنم ایا من هم میتوانم به این درک برسم ؟ اووم تنها فهمیدن کافی نیست :)

شاید روزی برسد " شاید هم رسیده " که تمام نظراتتان را مثل امانتی برای خودم نگه دارم ، شاید بدون تایید نگه دارم . قسمت درباره وبلاگ را ببینید ^_^

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۲۹ توسط تلما . | نظر بدهید

واضحه که موقع درس خوندن این افکار تو ذهنم میاد ^_^

می خوام یه اعترافی کنم ، من هیچ وقت دلیل اینکه چرا آدم ها باید ازدواج کنند رو نفهمیدم . میدونین همیشه به این فکر میکردم که یه پرسه س که باید حتما انجام بشه مثلا مثل خوابیدن ، یعنی خب باید حتما شب ها بخوابی . ولی تفاوت خواب با ازدواج اینکه که دلیل برای ازدواج کردن پیدا نکردم  اما خب خواب یه اجبار مفیده یه الزامه . به جیم گفتم خب آدما ازدواج میکنن که چی بشه؟ ببین ام منظورم اینه دلیل ازدواج چیه؟ من میدونم ، وقتی رفتم مدرسه قرار بود بهم یاد بدن که بتونم بخونم و بهتر بفهمم اما ازدواج چی؟ من نمی تونم تصور کنم بقیه ی عمرت رو با آدمی بگذرونی که غریبه س یعنی اووووم نمی دونم.. سخته .. . بهم نگاه کرد و گفت همه ی آدم ها با هم غریبه ن اما بعدا بهم نزدیک میشن خب این چه حرفیه؟! ادامه ی حرف هام رو نگفتم . چون منظورم رو نتونستم درست براش بیان کنم .

پووووف عجب مسئله ی پیچیده ای ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۲۶ توسط تلما . | نظر بدهید

#منتظرم_خودشون_بفهمن

عرضم به حضورتون که تقریبا چهار ساعتی میشه که موهام رو کوتاه کردم اونم تو حموم تنهایی! حالا با اینکه تو خونه دارم راه میرم کسی متوجه نشده موهامو کوتاه کردم .. از بابام میپرسم تغییری نکردم؟ نگام میکنه میگه سیاه شدی؟ سرم رو تو هوا میچرخونم و میگم پوف نه خیرم . میگه ام خب بینیت بزرگ شده ؟ میگم بابااا میخنده میگه نه سیاه شدی . بهش میخندم و بحث رو ادامه نمیدم . فعلا با اینکه با موه های کوتاه جلو چشمشونم با اینکه سرم رو گذاشتم رو پای مامان و موهام رو ناز کرد ولی هیچ کسی نفهمیده موهام کوتاهه و این از عجایب هفتگانه نیست؟ پوووف چمیدونم والا . 

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۵۵ توسط تلما . | نظر بدهید

برای تو که آغاز منی "م"

گرسنه م بود ، اومدم پایین که یه چیزی درست کنم یا اگه غدایی هست گرم کنم ببرم بالا بخورم ، حدودا ده و نیم صبح بود . مامان گفت صبح که بیدار شده به موهاش دست زده و بازم ریختن ، گوله گوله نه، دسته دسته . گریه کرده بود . ناراحت شدم خیلی .. ولی نمیدونستم چی کار کنم . کاسه رو اوردم یه ذره برنج و یه ذره خورشت ریختم توش و گذاشتم تو ماکروویو که گرم بشه . دیدم رفته جارو رو اورده میخواد جارو بزنه جلوشو گرفتم و خودم جارو زدم . بهم میگفت خودم میتونم تو برو غذا رو بخور . آبگوشت بار گذاشته ولی من اومده بودم تا قبل نهار یه چیزی بخورم که سیر بشم . داشتم جارو میزدم ، امان از فکر های بد ، امان از حال بد دیشب من تا صبح ، امان از پک های سیگار بابا ، تنهایی تو حیات. امان از فکرای مختلف. کارم که تموم شد با یه حالتی که انگار خجالت میکشید ازاینکه من جارو میکشیدم گفت دستت درد نکنه گلی . گلی تکه کلامشه ، وقتی براش کار میکنم بهم میگه گلی . بابا هم بهم میگه گل گل بابا . چیزی نگفتم کاسه رو برداشتم و رفتم بالا .منی که گرسنم بود اشتهام کور شد با غدام بازی میکردم منی که از پیاز متنفرم پیازای غذا رو با قاشق جدا کردم و زیر دندونام حسش کردم . غذا رو کنار گذاشتم و رفتم پایین دیدم "پ" اومده . واسه اینکه سر مامان گرم شه به صحبت باهاش واسه اینکه اون میتونه بهتر کمکش کنه تا من .. 

بعد نهار وقتی ظرف ها رو شستم داشتم مسواک میزدم که "پ" بهم گفت مامانت کجاس؟ دهنم پر کف بود نتونستم جوابش بدم . رفتم تو حیات و نگاه کردم دیدم کنار روشویی نشسته ، با هر دفعه ای که دستشو لای موهاش میبره یه دسته مو رو با خودش میاره . سریع کف رو تف کردم بیرون و "پ" رو صدا زدم بیاد . دیدم مامان بلند شده داره با شانه دسته دسته مو رو در میاره . "پ" بهش گفت که دست نزن بهشون کاری نداشته باش باهاش . ولشون کن . دیدم دسته های مو رو گرفت هوا و پرت زد ، گریه کرد . باهاش شوخی کردم و گفتم :  عه عه عه نگا کن بازم که قرمز شدی. "پ" بهش گفت اگه الان میگفتن برات یه سرویس طلا  میاریم حالت فوری خوب میشد و دسته دسته موهای ریخته یادت میره .. مامان عاشق طلاس ولی طلای زیادی نداره ..خندید اشکش شد خنده .. رفتم کمکش که موهای رو گردنش رو جمع کنم به موهاش دست زدم ، به موهای سرش ، دیدم همون موهایی رو که دست زدم خیلی راحت اومدن تو دستم .. لرزیدم . ترسیدم . غم دارم غم... خدایا حواست باشه به مادر ها ..

میخوام موها مو کوتاه کنم .. کوتاه کوتاه . این موها  از تو به من رسیده ، تو نداشته باشی منم نمی خوام داشته باشم ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۵۲ توسط تلما . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان