و قسم به تو ، به نور ، در دل تاریکی

نشسته ام به انتظار ، من سیاهی میبینم و تو نوری بر‌افراشته ای . من سیاهی میبنم و تو به من نزدیک میشوی ، من سیاهی میبینم و تو کل نور را در برابرم برافروخته ای . دستانت را به روی چشم هایم میکشی و می گویی" من اینجام ، همیشه اینجا هستم ؛ برای دیدنم کافیست چشمانت را باز کنی آن هم با تمام قوا ، آن زمان مرا خواهی یافت در روبه روی خود و نورم همه جا را فرا گرفته است ، چشمانت را باز کن ، چشمان دلت را باز کن ، نور را درون قلبت خواهی یافت ؛ درون خانه ی من ، درون خانه ی تو .."

دوست دارم ثابت , جلوی چشم هایم باشد . 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۰۳ توسط Rahena .

خاطراتی از جنس کاغذ

برگه های پاره شده دفتر خاطرات "ط" را که دیدم فکر کردم چقدر خاطرات ِ دفتری قشنگ است و یکهو دلم تنگ شد . فکر میکنم بهتر است پناه ببرم به دوران خاطره نویسی یا همان روزانه نویسی های  دفتری آن وقت ها ..

خیلی چیزها هست که نمیشه اینجا نوشت . خیلی وقت ها خودم رو سانسور میکنم و حالا میبینم من پر شدم و مکانی برای تخلیه برام وجود نداره . واقعا که نوشتن روی کاغذ به آدم ارامش میده ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۰۹ توسط Rahena .

رویش بذر امید . جوانه زدن امید .

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۲۱:۳۷ توسط Rahena .

#در_شهر (۲)

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۷ توسط Rahena .

بذر امید 🌱

بیست سال و اندی سن دارم و در تمام این بیست سال و اندی برف ندیده ام ، باورتان میشود؟! نمیشود؟ خب اجازه بدهید واضح تر بگویم ، در تمام این سالها بارش برف را ندیده ام . این جمله بهتر است . فاصله خانه ی من تا مرکز استان ۹۸ کیلومتر یا شایدم ۸۹ کیلومتر است . ولی هیچگاه برف تازه را ندیده ام . ان چند باری هم که برف دیدم ، ته مانده های چند روز قبل بوده و بگذارید بگویم اخرین باری هم که برف مانده دیدم سال ۹۵ یا ۹۶ بوده . حالا اما هنوز هم برفی نباریده ولی "ف" میگوید هوا هوای باریدن برف است و من دلم را خوش کردم که حداکثر تا دوشنبه که اینجا هستم برف ببارد بلکه امیدی که سالها او را در قلبم کاشتم بالاخره فرصت جوانه زدن و سر از خاک بیرون اوردن پیدا کرده باشد  و همین بذر امید زیبا قلبم را آرام آرام و اندک اندک گرم میکند .

• یه جایی تو قلبتون ، اونجا که خاکش معمولیه و حتی زیادم لازم نیست مرغوب باشه ؛ امیدهاتون رو بکارین . یه روزی ، یه جایی به یه شکلی حتما بذرشون سر از خاک بیرون میاره ؛ حتما . فقط باید خوب نگهش دارین و گاهی یادش کنید ، برین سر مزرعه ی امیدتون و باهاش حرف بزنید ، بگین که منتطرین ؛ بگین یه روزی میدونم که نوبت جوانه زدن تو هم میرسه و بعدش با یه لبخند قشنگ دلش رو گرم کنید ، اره دل امیدتون رو گرم کنید . میدونین چرا؟! چون یه زمانی که  امید های عزیزتون رو به هر دلیلی با بذر ناامیدی قاطی کردین و دور انداختین ، بعد سالها یه جای دیگه بعد از مدت ها  کشمکش بین امید و ناامیدی ، بذرهای امید رشد کردن و برآورده شدند و رمق شما ، عشق شما ، علاقه تون و شوقتون رو چون با همون بذرهای ناامیدی انداختین دور ، دیگه هیچ وقت به قشنگی قبلا از جوانه زدن امیدتون خوشحال نشدین . نمونه ش عین وقتی که یه آرزو بعد مدت ها برآورده میشه و شما میگین" الان که دیگه از وقتش رفته و شوقی ندارم ، جوونه زدن یا نزدن / برآورده شدن یا نشدن دیگه برام مهم نیست."  میدونین فرق بذر امید با بقیه ی بذرها چیه؟ اینکه بذر امید فقط بذر یه چیزه ولی موقع جوونه زدن میتونه به هرچیزی تبدیل بشه ، اما بذرهای دیگه هرچیزی که کاشتین همون رو درو میکنید . 

+ نوشته شده در جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۴۰ توسط Rahena .

الانم به نظرم خواب میچسبه :))

دیشب/ دیروز ،  یه دوست عزیزی بعد از احوالپرسی و اینکه طرف اونا هوا چه جوریه و منم گفتم که این طرفا سرده و فلان؛ بهم گفت که کلی لباس گرم بپوشم و شال گردن و کلاه فراموشم نشه. منم چشم گفتم .‌ همون دیشب بارون بارید ؛ نم نم . صبحشم بارون بارید ، اما کم بود ، شیطونه بهم گفت که هوا خوبه ؛ تو که چند روزه از اون شدت سرما و پتو پیچ اومدی بیرون و گرمت شده(!) بهتره امروز لباس بافتت رو تنت نکنی . و بزارین بگم که خودمم تنبلیم اومد البته . بعد از چند دقیقه که از خروج من از خونه گذشت بارون شدت گرفت و بارید و بارید . بعد کلاس رفتم آزمایشگاه جواب آزمایش رو بگیرم که دیدم تاریخ جوابش برای هفته ی دیگه س . بعدش بازم زیر بارون راه رفتم . سردرگم میچرخیدم ، خیس خیس شدم و یاد پیام های دیشب اون دوست عزیز افتادم ، یاد چشمی که گفتم . بعدش سرما رو با تموم وجودم حس کردم . ته گلوم که میسوخت رو هم حس کردم و به این فکر کردم چقدر باید تو حرف زدن محتاط  بشم ، چقدر باید دقت کنم چیزی که میگم رو عملی کنم . چقدر باید به چشم هایی که میگم عمل کنم . موش ابکشیده شده اومدم خونه زن دایی . لباسامو عوض کردم و کنار بخاری نشستم و همش دارم فکر میکنم که چقدر خوبه زمستون علاوه بر جسمتون روحتون رو هم گرم کنید ، حالا یا میخواد کسی باشه یا اینکه خودتون ، بالاخره حواستون باشه .

*البته خودم رو مهمون یه ساندویچ  فلافل کردم ، جاتون خالی چسبید تو این هوا :))

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۲۱ توسط Rahena .

بابا همان امید زندگیِ من .

پست قبلی دست های باباست . آن خط  "L" مانند هم یادگار دهه ی شصت و روزهای جنگ است ، یادگاری های زیادی دارد ؛ خیلی زیاد . وقت های ناراحتی و عصبانیت بازوهای بابا را چنگ می اندازم و نیشگون میگیرم اینقدری که داد بابا بلند شود و بگوید اون چنگال های پلنگت رو بردار درد میکنه که البته مشاهده میکنید من یه پلنگ ناخون کوتاه هستم :دی دیشب وقتی بابا ناخون هایم را دید گفت: یا بگیرشون یا سوهانشون بزن ، چیه اینقدر کج و کوله . البته قبلش چیز دیگه ای گفت که فعلا خارج از توانمه بخوام توضیح اضافه بدم. گفتم: بلد نیستم میرم سوهان میارم خودت سوهانشون بکش. رفتم گشتم و گشتم اما نبود ، سوهان تو خونه دومم جا مونده بود . گشتم و گشتم فقط همون ناخون گیر رو پیدا کردم ، بهش دادم و اونم بی توجه به دایی و "ط دسته دار" به همون صورت عکس قبل درازکشیده سوهان زد . هر ده تا انگشتمو سوهان زد ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۵۷ توسط Rahena .

Hopeful

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۰۸:۳۶ توسط Rahena .

از ده بهش نه میدم ، چون هنوز زنده ام

یک جوری در عین بی حسی دارم درد رو احساس میکنم . اعتراض کردم ؛ میگن مشکلی نیست میتونی تحمل کنی ، دوباره اعتراض کردم ؛ میگن مشکلی نیست میشه ت ح م ل کرد . 

+ نوشته شده در شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۲۰ توسط Rahena .

بگو شب بخوابه ، من بیدارم ؛ من شبو زنده نگه میدارم .

ذکر ایام - جانانِ جان ؛ چاووشی

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۲۹ توسط Rahena .

#در_شهر

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۱۹ توسط Rahena .

وقتی دُردانه نکته سنج میشه و یه چیزی رو به روت میاره 😅

+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۲۱:۴۳ توسط Rahena .

اون دختر منم ^___^

اگه دیدین یه دختری با لباسای توی خونه ، عبا به سر با موهای پفی و عینک دایره ای شکل یک نایلون صمون دستشه و درحالی که چشاش خواب آلوده داره از کنارتون رد میشه بهش سلام کنید ، چون اون منم که صبحی هوس نیمرو با صمون کرده :))))

*اگر نمیدونید صمون چیه باید بگم سه به هیچ از شما جلوتر هستیم :دی برای اطلاعات بیشتر گوگل کنید .

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۴۷ توسط Rahena .

بذر امیدی که نابود شد

+ نوشته شده در يكشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۰۷ توسط Rahena .

Navo Amor گوش نواز روزهای بی رمقی ..

+ نوشته شده در شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۰۴:۵۹ توسط Rahena .
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
آرشیو مطالب
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان