و قسم به چشم های آن دو که عشق را به وجود آوردند

چند وقتی میشود که دخترکی در وجود من دارد ماجرای عشق ـش را برای من نقل میکند و من همچون راوی نظاره گر هستم ، اما مسئله این است که چرا من ؟ چرا من باید نظاره گر عشق دخترکی باشم که در وجود من زندگی میکند؟ چند وقت پیش دیدم که برای "او" دمپایی روفرشی گرفته بود که اگر به خانه اش امد اذیت نشود . دخترک تنها زندگی میکند در جای غریبی ! دیدم که "او ـی دخترک" گفت : می دانم جز من مردی به خانه ات نمی آید و می توانم بگویم که تو به خاطر من این دمپایی ها را خریدی! چشم هایش برق میزد از ان برق های خیلی یهویی و از سر شادی ! دخترک اما انکار میکرد و قبول نمی کرد! اما می دانید من توانستم ذهن پسرک را بخوانم که عشق را در صورت خجالتی دخترک به وضوح میدید .. دارم فکر میکنم من چرا باید نظاره گر عشقی باشم که به من مربوط نیست و از آن بدتر چرا باید بدونم این عشق وصالی نخواهد داشت؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۰۹ توسط راحـنـا . | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !

من را را حـ نــا صـدا بـزنـیـد :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان