گروه دوم : رویاهای شیرین قاتل هستند .

رویاها همان قدر که شیرین هستند در واقعیت اما تلخ اند تلخ تر از زهر مار تلخ تر از تلخ ترین چیز های دنیا! رویا ها برای ما حد و مرزی قائل نیستند و همین ویژگی دارد ما را در دنیای واقعی میکشد. به جنون می کشد و این جنون رابطه ی مستقیم دارد با شیرینی رویا. من هر لحظه در رویا با تو هستم ,  صبح ها تو در کنار منی ظهر ها تو در کنار منی عصر ها تو در کنار منی و شب ها هنگام خواب هم تو کنار منی . اما می دانید در واقعیت من حتی اجازه دیدن حضورت را ندارم.

این رویا ها می توانند مثل کلمات قاتل باشند این لعنتی های شیرین و جذاب !

+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۵۷ توسط Rahena . | نظر بدهید

و قسم به چشم های آن دو که عشق را به وجود آوردند

چند وقتی میشود که دخترکی در وجود من دارد ماجرای عشق ـش را برای من نقل میکند و من همچون راوی نظاره گر هستم ، اما مسئله این است که چرا من ؟ چرا من باید نظاره گر عشق دخترکی باشم که در وجود من زندگی میکند؟ چند وقت پیش دیدم که برای "او" دمپایی روفرشی گرفته بود که اگر به خانه اش امد اذیت نشود . دخترک تنها زندگی میکند در جای غریبی ! دیدم که "او ـی دخترک" گفت : می دانم جز من مردی به خانه ات نمی آید و می توانم بگویم که تو به خاطر من این دمپایی ها را خریدی! چشم هایش برق میزد از ان برق های خیلی یهویی و از سر شادی ! دخترک اما انکار میکرد و قبول نمی کرد! اما می دانید من توانستم ذهن پسرک را بخوانم که عشق را در صورت خجالتی دخترک به وضوح میدید .. دارم فکر میکنم من چرا باید نظاره گر عشقی باشم که به من مربوط نیست و از آن بدتر چرا باید بدونم این عشق وصالی نخواهد داشت؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۰۹ توسط Rahena .

جانان منو دنبال کرد!

گفتم دوست داشتن سخترین کاریه که تو دنیا وجود داره گفت مطمئنی اما از نظر من آسون ترین کاره!؟ گفتم آره گفت چرا اینو میگی؟ گفتم دوست داشتن سخت ترین کاره چون با اینکه میدونی نمیشه با اینکه میدونی عذاب میبینی با اینکه میدونی نمی رسی اما بازم ادامه میدی و بازم نمی تونی دست از دوست داشتن برداری.

کاش میشد بهش بگم اگه برای تو دوست داشتن آسونه پس دوسم داشته باش!

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۰۸ توسط Rahena .

چه باحال بودی تو عکس :)

میشه بین خودمون بمونه ؟

دیروز وقتی عکسشو یهو دیدم بی اختیار یه آه کشیدم ..حالا اه نبود ولی یه حسی مثه تعجب کردن مثلا یهویی!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۴۳ توسط Rahena .

مثه یه ماهی نارنجی کمرنگ!

یادم باشه بعدا بهش بگم حافظه ی من مثل ماهی ـه یادش نره روزی چند دفعه حسی که به من داره رو بیان کنه ..

#یادت_نره_من_ماهی_ام

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۴۳ توسط Rahena .

*درست مثل یه شوخی بود

یعنی بعد ها یک روز می آیم و از او حرف میزنم از اینکه یک روز من را از ته دل خندانده (!) [که بعید میدانم ] یا از اینکه یک شب زیر پتو دستم را محکم گاز زدم که صدای هق هق گریه ام بالا نیاید؟ یعنی حتی در مورد اینکه به حسم به او هیچ اطمینانی نداشتم صحبت میکنم ؟ یا شایدم درمورد اینکه همیشه فکر میکردم او از من متنفر است؟ یا اینکه تقریبا چهار ماه در یک مکان باهم بودیم ولی یک بار هم من او را ندیدم صحبت میکنم ؟ نمی دانم شاید بعدا حرف زدم!

*وقتی یکهو تو را از پشت دیدم بدون اینکه صورتت را ببینم شناختمت یا اینکه با دیدنت [البته از پشت] رویم را برگرداندم که وانمود کنم ندیدمت و همه چیز عادی است اما برای من همه چیز مثل یه شوخی مسخره بود چون نزدیک بود شب قبل تو را اعتراف کنم احمق!

+ نوشته شده در شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۲ توسط Rahena .

ای بغض فرو خفته , مــرا مرد نگه دار !

پنج شنبه دیدمش برای آخرین بار در سال نود و چهار

* فاضل نظری

+ نوشته شده در شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۸ توسط Rahena .

انگار جفت چشم هایت فقط مرا می دیدند..

میدانی من همیشه فکر میکنم تو داری من را زیر نظر میگیری یعنی انگار تمام حواست به من جمع است یعنی انگار همه جا دنبال منی, ولی خب میدانی با عقل جور در نمی آید که تو همه جا دنبال من باشی مگر تو بی کاری؟ دیشب سرم را میچرخاندم که شاید ببینمت ولی نبودی همه جا را با چشمانم دید زدم اما نبودی ..میدانی یک چیز هایی فقط در رویا ها وجود دارند و در واقعیات به هیچ عنوان وجود ندارند مثل حسی که من به تو دارم در رویا و حسی که تو به من داری در واقعیت ..

+ نوشته شده در يكشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۴۱ توسط Rahena .

به دعای های زیر لب در وقت غروب ایمان دارم ..

هر کدام از ما به چیز هایی اعتقاد داریم ,مثلا من به دعا اعتقاد دارم و میدانم اگر کسی برایم دعا کند حتما دعای او برآورده میشود :) اگر ایمان دارید برایم دعا کنید که راهم درست باشد و موفق باشم همین ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۲۰ توسط Rahena .

در میان انبوه آدم ها وقتی حضورت چشمک میزد جلوی چشم هایم ..

دوست داشتم وقتی در میان انبوه مغازه ها در پاساژ خیام ,وقتی رنگ ها من را در خود غرق کرده بودند , تو یکهو همان وقت که سرم را چرخاندم می آمدی و یک لبخند زیبا تحویلم می دادی . ولی خب این اتفاق نیفتاد .. وقتی داشتی وارد  مغازه ی روسری فروشی میشدی ,من همان وقتی که می خواستم به بابا زنگ بزنم و موبایل در دست اطراف را نگاه میکردم , تو را دیدم . و بعدش یکهو چیزی تو دلم لرزید چیزی مثل یک لیوان آب در دلم ریخته شد . وقتی داشتم به تو خیره میشدم و تو اصلا متوجه حضور من نشدی چیزی بدتر مثل شکستن یک کامیون شیشه در دل من اتفاق افتاد . 

*حالا دارم فکر می کنم که نکند چیزی در دل تو مثل یک لیوان آب ریخته شده باشد درست مثل من ولی من خبر نداشته باشم درست مثل تو ؟!

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۱۵ توسط Rahena . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان