وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

مینویسم شاید برای ربع قرن باقیمانده ..

وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

مینویسم شاید برای ربع قرن باقیمانده ..

سلام خوش آمدید

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

درست مثل روزشماری که تا تمام شدن دنیا نصب کرده اند و مردم بعد از چند روز غم داری و سوگ فهمیده اند که کاری جز "زندگی کردن" ندارند ؛ نشسته ام و گذر روزها را می نگرم و زندگی میکنم ، منظورم این است که بعد از مدت ها دیشب در خانه ی مادربزرگه جمع مجردهای بدون شوهر را تشکیل دادیم و تا نصف شب به صرف آجیل صحبت میکردیم و از هر دری سخنی بود . به مامان به خاله و به "ر" و بقیه ی بچه ها نگاه کردم ؛ زندگی جریان داشت . به روزهایی که من نبودم و این جمع ها بر پا بود ، به شب نشینی های نصف شبی و بساط خورد و خوراک زن دایی "م" که برپا بود و من نبودم . به روزهایی که خانه مادربزرگه پر بود از بچه های قد و نیم قد و کارهای طاقت فرسایی که من از زیرشان در میرفتم . به همه چیز فکر کردم و دیدم این من اگر چند سال قبل از او میخواستند که انتخاب کند بدون یقین میگفت میرود ولی الان تردید دارد . به جریان زندگی که در اینجا جاری است و زیباست تردید دارد برای رفتن . 

دلم برای کل کل کردن با "پ" تنگ شده بود . برای اذیت کردن دو فاف خواهر هم همینطور ، حتی برای به آغوش کشیدن فاف کوچک و اینکه" بهم شکلات میدی ؟" و در پاسخ با لبخند بازوی کوچکش را جلو می اورد هم تنگ شده . حتی برای اینکه صبحی خودم را زدم به کوچه ی علی چپ و "پ" شاکی شد که دو لیوان را ندیدی و سرت را می اندازی پایین و میروی؟! و در جواب گفتم : اوه تو تمام راه های شیطان را از بری! هم تنگ شده بود . دلم حتی اندکی برای اینکه ننه جان مدام صدایم بزند و بگوید این را جمع کن ، ان را فلان کن و ان را بیسان هم تنگ شده بود. دلم برای خوابیدن کنار مامان به صورت اختصاصی ان هم در خانه ننه جان هم تنگ شده بود به شدت . دلم برای صبحانه های دسته جمعی با جیغ داد بچه ها و اینکه به فاف کوچک بگویم دیوانه تو نمی توانی این لیوان چای به این بزرگی را بخوری هم تنگ شده بود . اینکه من تمام مدت از اینها محروم بود شاید درست نباشد ، میدانید درست مثل یک زندانی که هم آب دارد و هم نان و هم جای خواب ، من همه را داشتم ولی آزادی چیز دیگری است . شاید غذای زندان و خانه شبیه هم باشند ولی حال و هوای خانه چیز دیگریست . حالا من ازادی مشروط به خودم داده ام برای مدتی و قرار است برگردم به کنج زندان تنهایی خودم و برای یک سال دیگر بخزم .

▪ بله بنفش جان حالم خوب است و هستم . باید مشکل از بیان باشد چون چند مدتی با نت رایتل اصلا باز نمیشد . در حال گذراندن تعطیلات در سواحل سوزان شهرمان هستم :)) و خب فعلا کار دیگه ای برای انجام دادن ندارم .

  • Rahena .

نشسته ام به انتظار ، من سیاهی میبینم و تو نوری بر‌افراشته ای . من سیاهی میبنم و تو به من نزدیک میشوی ، من سیاهی میبینم و تو کل نور را در برابرم برافروخته ای . دستانت را به روی چشم هایم میکشی و می گویی" من اینجام ، همیشه اینجا هستم ؛ برای دیدنم کافیست چشمانت را باز کنی آن هم با تمام قوا ، آن زمان مرا خواهی یافت در روبه روی خود و نورم همه جا را فرا گرفته است ، چشمانت را باز کن ، چشمان دلت را باز کن ، نور را درون قلبت خواهی یافت ؛ درون خانه ی من ، درون خانه ی تو .."

دوست دارم ثابت جلوی چشم هایم باشد . 

  • Rahena .

سخت بود اما انجامش دادم . حالا یه حساب متروکه ساختم که فقط کانال تلگرامم که یادگار ی از اسفند ۹۴ تا به الانه از دست نره .نمیدونم کی ممکنه دوباره بسازمش اما از ته دل امیدوارم حداقل امسال دیگه برنگردم بهش ..

  • Rahena .

  • Rahena .

مصرع به مصرع را در یک صفحه ی جدا با تصویری که شرح دهنده ی آن است دنبال کردم ، خشم افسارگسیخته کمی آرام شد و کمی آرام تر و کمی آرام تر .. حالا به صفحه ی اخر رسیدم جایی که همه ی مصرع ها گرد هم امده بودند :) 

Instagram :@dsarash

  • Rahena .

قطعا دردی که روح ، روان ، جسم و کلا همه ی دم و دستگاه‌های بدنم دارن تحملش میکنن خیلیه .. یعنی خیلی ها ! 

  • Rahena .

اگر فقط یک دلیل محکم برای استفاده کردن و رفتن به اینستاگرام وجود داشته باشه ؛ به خاطر این پیجه :) انگار که خدا داره با یه واسطه ای میگه بیا بغلم ، بیا میخواهم اینار "من" باهات حرف بزنم و چه چیزی بهتر از اینکه خدا باهات حرف بزنه؟ اگر تونستین به این پیچ یه سری بزنید ، حالتون خوب میشه .مخصوصا تو ، بنفشه جان : )

https://www.instagram.com/bijan_overheard/

  • Rahena .
  • Rahena .

° به او گفتم هر اتفاقی که بیفتد آیا هنوز هم مرا دوست خواهد داشت؟ هنوز هم دخترش خواهم بود؟ آیا اندوهش مانع دوست داشتن من میشود؟ نگاهم کرد ، به چشمانم نگاه کرد و گفت" مهم نیست چه اتفاقی بیفتد ، او هنوز هم مرا دوست دارد ، هنوز هم من محبوب او هستم ، هنوزم هم دختر یکی یکدانه ی بابا هستم . گفت ولی تمام خواسته اش این است که همه ی تلاشت را انجام بده فارغ از نتیجه ؛ چیزی که مهم است این است که تمام تلاشت را انجام بدی و شرمنده ی خودت نشوی ، که مستقل بار بیایی که روی پای خودت بایستی و دستت در جیب خودت باشد . هنوز هم میگویم اگر نشد ، فدای سرت ، حتی ذره ای از میزان محبوبیت تو کم نمی شود ولی تلاشت را بکن که فردا روری مدیون خودت نشوی" . باز هم پرسیدم: "یعنی هر اتفاقی بیفته هنوزم منو دوست داری؟ ناراحت نمیشی از دستم؟" جوابش را باز هم تکرار کرد ..

° بین سیل عظیم ناعدالتی ها و بی رحمی هایی که شاید بتوان گفت در طی سال های طولانی و مختلف به سوی زنان روانه میشد ؛ دیدن اینکه پدری دخترش را به سوی مستقل شدن تشویق میکند و او را نهی میکند از سیاست های جامعه ای که علت وجود دختران را ؛ فقط در خدمت کردن به مردان میدانند و مبنای زندگی ؛ ادامه ی زندگی و خوشبختی را "فقط" در ازدواج کردن میدانند ، دیدن مردانی که  راه درستی و حق را پیش میبرند و حامی زنان در راه برابری ارزش آن ها هستند یعنی اینکه هنوز میشود جوانه های امید را کاشت و منتظر ثمره ی آن ها ماند  :)

  • Rahena .

اگه میتونستم آرزو میکردم اگه دوباره به دنیا می اومدم ؛ اینبار انتخابم ژاپن باشه :) زیبایی تمامه این شهر ^-^

کاش میشد ، کاش میتونستم بقیه ی عمرم رو اونجا بگذرونم ..

  • Rahena .
وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد


Telegram : @rahena1 *

بایگانی