وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

مینویسم شاید برای ربع قرن باقیمانده ..

وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

مینویسم شاید برای ربع قرن باقیمانده ..

سلام خوش آمدید

دیروز صبح زود بیدار شد و برام صبحانه درست کرد .یه چای خوشرنگ و یه املت خوشمزه . بعد از اینکه گفتم صبح ها درست کردن صبحانه ازم وقت میگیره و دیگه ، نه درست میکنم و نه میخورم ؛ حالا هرروز ساعت رو کوک میکنه رو شیشم و نیم و که صبحانه درست کنه و منو ساعت هفت بیدار میکنه . وقتی که آماده شدم بهم گفت تو ماشین منتظرم میمونه ، بهش گفتم نه ؛خودم پیاده میرم، زیر بارون با چتر خیلی خوبه . ابروهاشو بالا داد، اخم کرد و گفت: نه خیس میشی سرما میخوری ، هم بارونه هم باد . قبول کردم حرفشو ولی با خودم چتر هم بردم . تو راه  بهش گفتم وای میچسبه با چتر تو این خیابونا قدم بزنی . دیدم مسیر همیشگی رو نمیره ، بهش گفتم بابا چرا از مسیر همیشگی که نزدیک تره نمیری؟ اینجا که دورتره ؟ جوابش منو از خودم نا امید کرد، غمگینم کرد و یه دردی به دردام اضافه کرد که هنوزم سنگینی ش حس میشه. بهم گفت اگه از مسیر همیشگی میرفتم مجبور بودی روبه روی جایی که میخواستی بری پیدات کنم و خب خیس میشدی ، مسیر طولانی تر رو انتخاب کردم تا دم در پیادت کنم . وقتی این جملات رو که گفت حس کردم که ای وای تو داری راه رو اشتباه میریدختر ، برگرد ، بابا هنوزم بهت امید داره و دوسِت داره ، برگرد ، خوشحالش کن ، بهش امید بده ، اون دوسِت داره لعنتی ، تو برای اون هنوزم ، همون دختر بچه ی کوچیکی هستی که همیشه زمستونا صبح زود لباس گرم تنش میکرد و یه بسته پسته ی سبز گلستان کوچولو اندازه ی دستاش براش میخرید و اونو میگردوند.. حالا میخوام بگم ، شرمندتم بابا من هیچ وقت هیچ وقت برات بچه ی خوبی نبودم و حاضرم به تمام ادیان و مقدسات  دنیا قسم بخورم که تمام حرف های تو جز به صلاح من نبوده و بس. همه ی حرف ها و بدخلقی ها و نکرانی هات فقط به خاطر خودم بوده . فقط عصبانی میشدی که بدون لباس گرم نرم زیر باران به خاطر خودم بوده ، وقتی بهم وعده های خوشگل و رنگی میدادی که به خاطر سلامتیم وزنم رو کم کنم بازم به خاطر خودم بوده . خلاصه اینکه یه روزی این پست رو نشونت میدم و قبلش امیدوارم خودت پیداش کنی .. شایدم تاحالا پیدا کردی اینجا رو :))

  • Rahena .

یه سوال! چرا کسی نیومد بگه عجین شدن پست قبل که نوشتم (انجین) هم غلط تایپی داره هم غلط املایی؟! آیا واقعا کسی در این کویر لوت وجود نداره؟! که اگر هم نداره راستش بیشتر از اینکه ناراحت بشم دارم به پهنا یه لبخند میزنم :))) چون حداقلش اینه تو کویر میتونی تو سکوت و آرامشی که داره به عظمت آسمون و ستاره ها نگاه کنی . مثه اینجا که حالا فهمیدم میشه راحت تر از قبل نوشت چون سکوت و آرامش داره . چون این قسمت از دنیا آروم و ساکته دوسش دارم . ^__^

پ.ن: حالا دیگه آمار بازید و دنبال کنندگان و خوانندگان باید مثل سن دیگه اهمیتی نداشته باشه ، هرچند خیلی وقت دیگه اهمیت نداشته.

  • Rahena .

راستش رو بخواین ته دلم ترسیدم ، اونم خیلی. ولی راهی برای نشان دادن ترسم ندارم . نگرانم ، عصبیم ، ناراحتم ولی راهی ندارم که این ها رو بروز بدم و حس میکنم دارم از درون حل میشم ، انگار دارم توی یه اسید قوی حل میشم . آیا واقعا آینده ای وجود داره؟ آیا چیزی وجود داره که بخاطرش بجنگم؟ چرا میگم جنگیدن؟ چون برای به دست آوردن چیزی تو دنیا که همه بهش چشم دارند و میخوان به دستش بیارند باید جنگید . و جنگیدن روحیه ی سختی میخواد و حتی اینکه باید بلد باشی مبارزه کنی ، اما من باید چی کار کنم؟ بجنگم یا بزرگ منش باشم و ببازم؟ اندوه _ به قول ایرانیان باستان _که هر راهی رو که انتخاب کنم تهش به غم و پشیمانی ختم میشه ..

  • Rahena .

یه لیوان شکسته که اگه تکه هاش رو چسب بزنی جاش معلومه ، اگه چسب نزنی و فقط کنار هم بچینی بازم آب چیکه میکنه ؛ باید چی کارش کرد ؟ چیکار میشه کرد؟ منم شکستم ، چیکارم میشه کرد؟ واقعا چیکار میشه کرد ؟ 

  • Rahena .

راستش من از این عکس خیلی خوشم میاد ، از خانمی که سمت چپ تصویره . دوستمه؟! البته که نه . تاحالا دیدمش ؟! بازم نه . دورا دور میشناسمش ؟ جواب این سوال هم منفیه . دوسش دارم حس میکنم شیرینه و خب راستش دلیل ندارم اما بازم دوسش دارم . بهش غبطه میخورم اما حسادت نه . و براش آرزوهای خوب دارم . 

سارا همتی رتبه ی یک کنکور تجربی ۹۴

  • Rahena .

مامان همیشه میگفت ما، نسل به نسلِ که هیچ دوستی نداریم . اما من همیشه تکذیب میکردم و میگفتم که نه ، من یه دوست خوب دارم . جز تکرار دوباره ی جمله ش چیز بیشتری نمی گفت . من به خودم میبالیدم که تونستم این طلسم رو بشکنم ؛ اما راستش الان دیگه اونجوری نیست . من الان سرافکنده ام ؛ جمله ی مامان تو سرم تکرار میشه و با خودم میگم تا به الان ما نسل اندر نسله که هیچ دوستی نداریم و بعدش دلم لبریز میشه از غم . خجالت میکشم ؛ بگم مامان حرفش درست داره تعبیر میشه ، به خودش میگم که نه اعتقادِش درست نیست ؛ اما ته دلم توی اون دهیلز های تاریک و بطن های کوچیک میدونم که حرفش درست بوده و درست هست. و میترسم و دلم غم باد میشه برای خودم ، برای منی که حس میکنم سال های زیادی رو تنها گذروندم با انبوه آدم هایی که اطرافم بودن و من حسی به وجودشون نداشتم .

  • Rahena .

یکی از چندین عکس ته مونده تو گوشی مامانم، که گرفته بود :) 

ای وای بوی خوبش رو حس میکنید *-*

  • Rahena .

حال مامان الحمدلله الان بهتره :)) از همه تون ممنونم . از همه ی کسایی که دعا کردین ؛ دلتون خیلی پاکه و دعاتون گیراس . قدر خودتون رو بدونین . حال منم ، شکر خوبه با اندکی ناراحتی اما خداروشکر خوبم ^__^

#خدای من چرا اینقدر غلط تایپی دارم -_-

  • Rahena .

من بدم ، یه بچه ی احمق . اگه مراقبش بودم ، اگه نمیذاشتم کار کنه و به خودش فشار بیاره حتما الان لازم نبود تا تهران بره. حتما جای عملش ورم نمیکرد. نا آرومم. حالم بده ولی نمیتونم گریه کنم اما لبریزم . الان تو چشام حلقه های اشک جمع شدن ولی پایین نمیان. خدایا غلط کردم .. غلط کردم ..غلط کردم ..میشه حواست به مامانم باشه ؟ میشه سالم بهم برش گردنی؟ میشه حالشو خوب کنی؟ خدایا مادرم همه ی هستی منه ، خدایا همه چیزو سپردم دستت خودت . هواشو داشته باش . کمکش کن. دکترش گفته باید بره تهران اون قسمتی که ورم کرده و اب آورده رو خالی کنن و زیاد طول نمیکشه ، گفتن مشکلی نیست ، ولی من نگرونم و جز خودت به هیچکسی باور ندارم .. یا رحیم و یا کریم میشه حواست به مامانم باشه ؟ 

#میتونم ازتون خواهش کنم یا حتی میتونم التماستونم بکنم ، فقط برای مامانم دعا کنید ، منو لعن کنید اما برای مادرم فقط دعا کنید که خوب بشه؟ میشه خواهش کنم؟ التماس کنم؟ 

  • Rahena .

لازمه بگم چقدر به این حال که شرح تصویره غبطه میخورم یا اینکه خودتونم میتونید حسش کنید؟ یه تخت نرم کنار پنجره های بزرگ که همه ی آسمون رو میشه توش دید عین تصویر :)) یه کتابخونه ی جمع و جور که با کتاب هایی که قراره در آینده خونده بشوند و کتاب های قدیمی این کتابخونه که بخشیده شدن. اووم یه دیوار سبز آبی ^^ گل هایی که روی دیوار ، خونه کردن یه فنجون داغ چای گل محمدی و یه نمه دارچین :)) هوووم همیناس دیگه .. ببینید چه دختر کم توقع و قانعی هستم ^___^

  • Rahena .
وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد


Telegram : @rahena1 *

بایگانی