وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

مینویسم شاید برای ربع قرن باقیمانده ..

وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

مینویسم شاید برای ربع قرن باقیمانده ..

سلام خوش آمدید

گرسنه م بود ، اومدم پایین که یه چیزی درست کنم یا اگه غدایی هست گرم کنم ببرم بالا بخورم ، حدودا ده و نیم صبح بود . مامان گفت صبح که بیدار شده به موهاش دست زده و بازم ریختن ، گوله گوله نه، دسته دسته . گریه کرده بود . ناراحت شدم خیلی .. ولی نمیدونستم چی کار کنم . کاسه رو اوردم یه ذره برنج و یه ذره خورشت ریختم توش و گذاشتم تو ماکروویو که گرم بشه . دیدم رفته جارو رو اورده میخواد جارو بزنه جلوشو گرفتم و خودم جارو زدم . بهم میگفت خودم میتونم تو برو غذا رو بخور . آبگوشت بار گذاشته ولی من اومده بودم تا قبل نهار یه چیزی بخورم که سیر بشم . داشتم جارو میزدم ، امان از فکر های بد ، امان از حال بد دیشب من تا صبح ، امان از پک های سیگار بابا ، تنهایی تو حیات. امان از فکرای مختلف. کارم که تموم شد با یه حالتی که انگار خجالت میکشید ازاینکه من جارو میکشیدم گفت دستت درد نکنه گلی . گلی تکه کلامشه ، وقتی براش کار میکنم بهم میگه گلی . بابا هم بهم میگه گل گل بابا . چیزی نگفتم کاسه رو برداشتم و رفتم بالا .منی که گرسنم بود اشتهام کور شد با غدام بازی میکردم منی که از پیاز متنفرم پیازای غذا رو با قاشق جدا کردم و زیر دندونام حسش کردم . غذا رو کنار گذاشتم و رفتم پایین دیدم "پ" اومده . واسه اینکه سر مامان گرم شه به صحبت باهاش واسه اینکه اون میتونه بهتر کمکش کنه تا من .. 

بعد نهار وقتی ظرف ها رو شستم داشتم مسواک میزدم که "پ" بهم گفت مامانت کجاس؟ دهنم پر کف بود نتونستم جوابش بدم . رفتم تو حیات و نگاه کردم دیدم کنار روشویی نشسته ، با هر دفعه ای که دستشو لای موهاش میبره یه دسته مو رو با خودش میاره . سریع کف رو تف کردم بیرون و "پ" رو صدا زدم بیاد . دیدم مامان بلند شده داره با شانه دسته دسته مو رو در میاره . "پ" بهش گفت که دست نزن بهشون کاری نداشته باش باهاش . ولشون کن . دیدم دسته های مو رو گرفت هوا و پرت زد ، گریه کرد . باهاش شوخی کردم و گفتم :  عه عه عه نگا کن بازم که قرمز شدی. "پ" بهش گفت اگه الان میگفتن برات یه سرویس طلا  میاریم حالت فوری خوب میشد و دسته دسته موهای ریخته یادت میره .. مامان عاشق طلاس ولی طلای زیادی نداره ..خندید اشکش شد خنده .. رفتم کمکش که موهای رو گردنش رو جمع کنم به موهاش دست زدم ، به موهای سرش ، دیدم همون موهایی رو که دست زدم خیلی راحت اومدن تو دستم .. لرزیدم . ترسیدم . غم دارم غم... خدایا حواست باشه به مادر ها ..

میخوام موها مو کوتاه کنم .. کوتاه کوتاه . این موها  از تو به من رسیده ، تو نداشته باشی منم نمی خوام داشته باشم ..

  • Rahena .

بهم زنگ زدی و بعد از احوال پرسی و یه سری حرف ها میگی ازم ناراحتی که بهت نگفتم مادرم مریضه؟ با چشای متعجب بهت میگم یادت نیس؟ تهران بودم برات همه چیز رو توضیح دادم ؟ بهت گفتم چه جوریه؟ میگه نه دیگران به من یه چیز دیگه گفتن. میگم چی گفتن من نمیدونم! میگی بهم نگفتی مادرت مریضی بدی داری.. میدونین میخکوب شدن ، احساس تهی در آن واحد و شکه شدن از شنیدن این حرف یعنی چی؟ بهش گفتم نه این درست نیست کی اینو گفته؟ گفتی یه عده دانش آموزاش رفتن اداره واسه تحقیق گفتن معلمتون مریضی بدی داره دیگه درس نمیده . میدونیم دلم می خواست بزنم زیر گریه اونم با صدای بلند ولی جلوی خودمو گرفتم یعنی چی؟ میدونین میدونستم مامانم ممکنه بفهمه از چیزایی که میترسید به سرش اومده و داغون بشه یعنی چی؟ خودم رو کنترل کردم سعی کردم فحش بدم ولی یادم افتاد که کاری درست نمیشه .. گفتم کسی که همچین شکری خورده اشتباه کرده این درست نیست . بهت گفتم مریضی بد یعنی چی؟ گفتی سرطان . گفتی داره شیمی درمانی میشه و من بازم تکذیب کردم .. مامان میترسه از ادم ها و حرف هاشون ، اگه بفهمه این حرف ها پشت سرشه حالش بد میشه که البته بخش عظیمی ازش درست نیست . بهت گفتم حالش خوبه . داره خوب میشه و استراحت میکنه و این خود حقیقته ولی طول میکشه تا حالش خوب بشه .. یاد امروز افتادم که بهم گفت به موهاش دست زده و دیده گوله گوله داره از هر طرف میریزه و این یعنی شروع درمان و این براش ترسناکه . و منی که میدونستم دلداری دادن فایده ای نداره پس دهنمو بستم و سرم رو پایین انداختم . بهم گفتی لبت چرا اویزون شده ؟ و قسم به احساسات صادقانه که اولین بار بود سعی کردم ازت پنهونش کنم ولی تو ردش رو گرفتی و فهمیدی ..

ازتون میخوام به حق سلامتی مادرهای گلتون برای مادر من هم دعا کنین . به خدا که  خدا حواسش هست به دست های زیادی که بلند میشه و اونا رو خالی برنمیگردونه .. من هیچ وقت فکر نمیکردم مادرها هم مریض میشن . براش دعا کنید که قوی باشه و زودی حالش خوب بشه . آمین ای بخشنده ترین بخشندگان .

  • Rahena .

دلم شکست ، چون ناراحت بود چون حسرت خورد ، چون غم داشت ..

دوست دارم غرق بشم از گریه هایی که برای حال خودمه  اما توان گریه کردن رو هم ندارم .

  • Rahena .

بهم میگن سرکش چون مثل گذشته آدم احمقی نیستم . چون به میل دیگران رفتار نمیکنم . چون فهمیدم  دیگران منو نابود کردن و این ساختن دوباره زمان میبره . من زجر میکشم ولی فایده ای داره؟ چرا باید ناراحت این باشم که مبادا چون باب میلشون رفتار نمیکنم ناراحت بشن؟ و خودم سه چندان ناراحت بشم؟ چرا اینجوری شدم ؟ 

  • ۰ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۲
  • Rahena .

چند وقتیه که اینجوری شدم ،  وقتی حالم یهو بد میشه یا وقتی که توی یه جمع شلوغ و نا آشنا میرم یا حتی وقتی که راه میرم شروع میکنم به صلوات فرستادن حتی گاهی بی دلیل . وقتی حواسم رو جمع میکنم میبینم دارم یه چیزی رو زمزمه میکنم . خنده داره که ادم حواسش به خودش نباشه؟ تاحالا اینجوری نبودم یعنی اینکه هرکاری رو که انجام دادم میدونستم ، ازش اطلاع داشتم ولی چه جوریه که لبم شروع میکنه به ذکر گفتن و چند ثانیه بعدش متوجه میشم که عه اینی که دارم میگم صلواته ! 

امیوارم صلوات فرستادنم ادامه داشته باشه . تنها کار خوبیه که بدون اراده انجام میشه . این خوبه .. دوسش دارم ^^

  • ۰ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۷
  • Rahena .

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۵
  • Rahena .

راستش میخوام اینجا رو کمی تغییر بدم ، یه اشتباهی کردم ، حس میکنم ممکنه ادمای دنیای واقعی منو پیدا کنند . باید سر و سامانی بدم به وبلاگم حتی به اسم مستعارم . :)

  • ۱ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۸
  • Rahena .

چه جوره که من قبل از اینکه دستم به وبلاگ برسه کلی حرف دارم ولی وقتی وارد وبلاگ میشم و کلیک میکنم روی ارسال مطلب جدید همه چیز یادم میره؟ چه جوریه که همه ی حرف های نیم ساعت پیش یادم رفته و انگار مغزم ری استارت شده و همه ی مطالب ورد بدون ذخیره کردن حذف شده؟ چه جوریاس؟ 

  • ۳ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۶
  • Rahena .

  • ۰ نظر
  • ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۱۱
  • Rahena .

قبل تر ها ، زمانی که هنوز خیلی مانده بود به هیجده سالگی ؛ دوست داشتم سریعا بزرگ شوم برای من عدد هیجده عجیب بود . از نظر من کسی که به این سن میرسید حتما آدم کاملی بود . مثلا اینکه رفتارش طرز فکرش زندگی کردنش تصمیم هایش روابطش و حتی ادم های اطرافش هم بزرگ و خوب هستند ، اما مسئله اینجا بود که من به هیجده رسیدم ولی هیچ اتفاقی نیفتد ! هیجده  حتی شباهتی هم به آن چیزی که در تصور من بود نداشت. حالا اما هیجده تمام شده ، شش روز دیگر میشود ۴ ماه که وارد نوزده سالگی شده ام . چیزی که فهمیدم این است که زمان هیچگاه دقت کنید هیچگاه ما را تغییر نمیدهد بلکه فقط به ما فرصت میدهد که خودمان تغییر را بشناسیم و اینکه خودمان انتخاب کنیم که تغییر کنیم یا نه .

* تو با خود توام من متنفرم ازاینکه بهم بگن شبیه تو ام ! چون نمی خوام باشم و نمیشم . من خودمم اگه قرار بود شبیه تو باشم لازم نبود به دنیا بیام! تو کافی بودی! دنیا به کپی احتیاجی نداره "پ"

  • ۳ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۲
  • Rahena .
وقتی صدای نوشته ها بلند می شود

یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد


Telegram : @rahena1 *

بایگانی