یک پارادوکس عاشقانه ؟

بگذارید چیزی بگویم که بین من و شما بماند ..

چند وقتی میشود که احساس میکنم روح من دارد علاقه مند میشود به شخصی و دارد سعی میکند او را از خود دور کند در عین تلاشی که برای بودن در کنارش میکند!  پسرک علاقه اش را ابراز کرده و هر روز مینشیند و از خصوصیات او" یعنی روح من " از احوالاتش از تمام کارهای ریز و درشت و خلق و خوی روح من می نویسد اما روح من نمی خواهد قبول کند .. پسرک اهل این دیار و سرزمین نیست اهل کیلومتر ها دورر از این کشور است ..

امشب من شاهد سرازیر شدن عشق این دو نسبت به هم بودم اما می دانید یاد روز هایی افتادم که وقتی تب و لرز داشتم جز بخاری و پتو ی خودم کسی نمی دانست من حالم خوب نیست و شفابخش نبود  ..حتی مامان ..حتی مامان نمی دانست که باید بیاید من را در آغوش بگیرد ..این ها را بیاد آوردم و روی تخت با چشمان بسته گریه کردم و به آن دو نگاه کردم ...

*چند وقن پیش این ها را نوشتم ولی نشد که ثبت بشود اینجا ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۲۳ توسط Rahena .

*درست مثل یه شوخی بود

یعنی بعد ها یک روز می آیم و از او حرف میزنم از اینکه یک روز من را از ته دل خندانده (!) [که بعید میدانم ] یا از اینکه یک شب زیر پتو دستم را محکم گاز زدم که صدای هق هق گریه ام بالا نیاید؟ یعنی حتی در مورد اینکه به حسم به او هیچ اطمینانی نداشتم صحبت میکنم ؟ یا شایدم درمورد اینکه همیشه فکر میکردم او از من متنفر است؟ یا اینکه تقریبا چهار ماه در یک مکان باهم بودیم ولی یک بار هم من او را ندیدم صحبت میکنم ؟ نمی دانم شاید بعدا حرف زدم!

*وقتی یکهو تو را از پشت دیدم بدون اینکه صورتت را ببینم شناختمت یا اینکه با دیدنت [البته از پشت] رویم را برگرداندم که وانمود کنم ندیدمت و همه چیز عادی است اما برای من همه چیز مثل یه شوخی مسخره بود چون نزدیک بود شب قبل تو را اعتراف کنم احمق!

+ نوشته شده در شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۲ توسط Rahena .

وقتی به کفر رسیدن میرسم !

حسودی ام میشود وقتی بعضی ها می آیند و از علاقه ,احساسات , عشق و لطف خدا نسبت به خود صحبت میکنند وقتی من حتی نمی دانم چرا نمی توانم به خوبی با او صحبت کنم و حتی نمی دانم اخرین باری که کمکم کرد که صدایش زدم کی بود. گاهی وقت ها فکر میکنم نکند هر کدام از ما یک خدای جداگانه داشته باشیم؟!

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۰۴ توسط Rahena .

هرآنچه که از دل برآید

می دانی دست خودم که نیست انگار باید همیشه به تو فکر کنم..

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۳۰ توسط Rahena .

?Hello, can you hear me

تاری چشمم به من فهماند که تو هستی و باید سوی چشمانم را به دو سوی چشمانت خیره کنم و من این کار را نکردم و به جایش رو برو را نگاه کردم . نزدیک شدیم اما من از تو دور شدم , نزدیکتر شدی اما من دور شدم از تو , من سوار ماشین عین و تو پیاده .. نزدیک شدم و نگاهت نکردم نزدیک تر شدم ولی باز هم نگاهت نکردم ..عین سلامت کردم و تو را با اقا خطاب کرد .باز هم نگاهت نکردم , رد شدیم باز هم نگاهت نکردم .. حالا من احمقی هستم که پشیمانم من باید یه روزی جرعت داشته باشم که به چشمانت نگاه کنم لعنتی؟ مگر نه؟ قرار نیست بعد از هر بار دیدنت خودم را بزنم به کوری و خودم را با حیاترین دختر نشان دهم ..قرار نیست جانان ..

* Adele -Hello

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۲۳ توسط Rahena .

منو پدر اشتباهات صدا بزنید لطفا

 شاید بعضی ها یک روزی برسند به یک جایی که بفهمند یک اشتباه مزخرف را دارند هی تکرار میکنند و به جای عبرت از آن به آن عادت کره اند .من پدر اشتباهات احمقانه بودم میم ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۵۴ توسط Rahena .

هر شب میخونم با شور و نوا کربلا می خوام ابوالفضل (ع)

همه رفته اند کربلا و من اینجا دارم حسرت میخورم.. با کربلا سه , چهار ساعت بیشتر فاصله ندارم ولی آقا جان اینقدر بدم که طلبیده نمی شوم؟ اینقدر بدم؟ بابا صبح زنگ زده بود که 5 کیلومتر مانده تا کربلا ..صدایش گرفته بود و سرمای بدی خورده بود ..برایش اخم کردم پشت تلفن و گفتم: سرما خوردی مگه مجبوری بابا ..؟ لجم گرفته بود, هم من هم او میدانستیم این حرف حقیقت نداره .. بابا گفت : نمی دونی چه لذتی داره چه قدر اینجا خوبه ..

بین خودم بماند که اسم کربلا می آید چشم هایم یکهو مثل بدنم سست میشوند و آرام اضافه های آن از چشم هایم میریزند ..سال قبل حسرت من این بود که گذرنامه ام با مامان یکی بود و امسال حسرتم تاریخ اتمام گذرنامه است ..

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۱۷ توسط Rahena .

و قسم به معجزه

یادم می آید به معجزه ها ایمان نداشتم , به معجزه ی اهنگ ها که می توانند حال آدم را یکهو بدون هیچگونه مقدمه چینی اضافی تغییر دهند.به معجزه ی یک موسیقی آرام پیانو که می تواند احساسات تو را لبریز کند می توانند اضافی های تو را از گوشه ی چشمانت سرریز کند و تو خالص بشوی. به آدم ها که بعضی وقت ها داشتن آن ها خود معجزه ای است. به تو که داشتنت نیازمند معجزه ای بزرگ است به تو که خدا می داند ایمان ندارم  به معجز ی داشتنت به معجزه ی بودنت . 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۵۵ توسط Rahena .

امروز وقتی قلبم شوکه شد!

امروز دیدمش نمی دانم شاید من را دیده بود ولی من سرم را برگرداندم ..من از خیره شدن در چشم های او میترسم!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۱۹ توسط Rahena .

دری وری میگوید ..حالم را می گویم.

دیشب حالم دری وری بود ..یعنی معلوم نبود خوب بودم یا بد ..برایش صلوات فرستادم و فاتحه ای نثار روحش کردم ..استخاره گرفتم که اگر فرد بیاید خوب است اگر زوج بد است  , بار اول شک کردم اما فرد آمد دوباره گرفتم بازم فرد آمد ..حالم خوب شد , می دانستم جایی جز بهشت نیست میدانستم چون مگر میشد کسی که جدش سید باشد را خدا عذاب کند هر وقت چشمم به این عکس می افتد حالم رو به گریه های بی پایان بغض های خورد نشده و احساسات بد پیش میرود . میدانید برای جوان هایی که ناکام از دنیا میروند خیلی خیلی ناراحت میشوم ..کاش میشد روزی می دیدمش شاید در این دنیا ..!

آقا سید اینجا خیلی مظلوم افتادی ..خیلی ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۰۲:۰۶ توسط Rahena . | نظر بدهید
درباره من
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود تایید میکنم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان