بدون هیچ گونه تفاوتی!

آدم ها در دنیای مجازی و واقعی هیچ فرقی با هم ندارند .. آن ها زود قضاوت میکنند و این حقیقتی است دیدنی چه در فضای مجازی و چه در دنیای واقعی!

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۹ توسط Rahena .

خیلی خیلی عالی (!)

می توانم بیایم گریه کنم می توان زجه بزنم می توانم از خودم دفاع کنم حتی میتوانم دعوا کنم .. همین الان قدرت تمام این ها را دارم ولی سکوت کردم چون قرار نیست منو تا فردا شب ببینی پس هم خیال خودمو و هم خیال تو رو راحت میکنم ..

* قدرت دعوا کردن را دارم اما حوصله ی اتفاقات بعد دعوا را ندارم :|

بعد تر " خدا جان امروز ظهری را که یادت است تا نای گریه کردن داشتم گریستم , آن هم خیلی زیاد ..حواست به من باشد دیگر نمی توانم آخه حوصله ای ندارم برای گریه کردن برای زجه زدن .."

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۳۶ توسط Rahena .

احوالا ما در این روز ها

خیلی خوب میشد اگر می آمدم و از اتفاقات این روزها می نوشتم , اما خب نشد که بشه . خیلی یهویی فشار خون پدربزرگ بالا رفت و بعد افت  قند خون پیدا کرد , قلب او کم کار شد , سنگ کلیه و نمی دانم سنگ مثانه و حتی شاید در آینده عمل برداشتن طحال در صورت نیاز به فاکتور های پدر بزرگ اضافه شد . خب اینها چیز هایی نیستند که بیایی از آن با شور و شوق بنویسی . دو روزی می شود که مهمان خانه ی مادربزگ "مادری" شده ام و آنقدر دارم کار میکنم که خیلی خیلی پشیمانم از امدنم.. البته هر وقت اینجا می آیم پشیمان میشوم و هر بار هم قول میدهم دیگر اصلا اینجا نمانم و  ولی خب دیگه ..!

الان یک سری عزیزان می آیند و می گویند که فلان و بهمان و اینا _ به جزئیات اشاره نمیکنم _ ولی خب نمی دانم یک اخلاق در خاندان مادری من رواج دارد و آن هم این است " کار حرام کردن " یعنی هر کاری برای آنان انجام دهید منکر میشوند و شما را مثل یک حمال بدبخت فلک زده میبینند و فکر میکنند حمالی و انجام دادن کار های " آنان " دقت کنید ! آنان , وظیفه ی شماست ! که خب دعا میکنم هیچ وقت اینجور آدم ها نصیب شما نشود .

* اگر توانستید یک صلوات بفرستید برای سلامتی پدربزرگ عزیزم ..

+ نوشته شده در شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۲۳ توسط Rahena . | نظر بدهید

نا امیدم , امیدم باش


به یک سطح از ناامیدی که برسی می فهمی زندگی اون چیزی که فکر میکردی نیست . دیگر آن مزه ی شیرین عسل  که برای چشیدنش کلی صبر کردی را نمی دهد .دیگر بهار نشانه ی سرسبزی و طراوت نیست و دیگر زمستان با آن برف های زیاد و روز های بارانی وجود ندارد . به یک سطح از زندگی که برسی دیگر فکر نمیکنی با مرگ راحت میشوی دیگر فکر نمی کنی می توانی عاشق شوی و دوباره شروع کنی دوباره از صفر بنشینی و یک زندگی را بسازی و شکل بدهی .بعد در میان آن سطح از ناامیدی یکی می آید و می گوید" از صفر شروع کن و دوباره امیدی جدید بساز" . بعدش تو می آیی و می گویی" وقتی خودت زیر صفر باشی سخت است بیایی و از صفر شروع کنی ". خیلی سخت است  وقتی خودت ناامید باشی و  بعد حجم ناامیدی ات چندین برابر بشود . سخت است امیدی که هیچ  وقت  نداشتی را دوباره بسازی دوباره به دست آوری این بار برای اولین بار ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۲۱ توسط Rahena . | نظر بدهید

خدایــآ شکـــرت :)

امشب , حس کردم  خوشبختم .. واسه خنده های مامانم واسه خنده های بابام و واسه خنده های داداش دیوونه ـم  ..همین باعث شد فکر کنم این عالیه و من خوشبختم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۳۸ توسط Rahena . | نظر بدهید

بگذار جلوی چشم هایت باشد ..

به خدایت نگو چقدر مشکلت بزرگ است , به مشکلت بگو چقدر خدایت بزرگ است . 

همین یک جمله اگر باورمان بشود خدا یک نقطه میگذارد زیر باور و میشود یاورمان ..

نویسنده : ناشناس

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۱ توسط Rahena . | نظر بدهید

قبل تر ها ..

قبل تر ها گفته بود سعی میکنم یک بلاگر باشم . دوست داشتم بلاگری باشم که حقیقت هایی آمیخته با رویا را بنویسم . حس های مبهمی که ممکن است برای بعضی هایتان روشن تر از طلوع خورشید  باشد , وحالا به این نتیجه رسیدم بعضی از روزانه هایی که اتفاق می افتند را باید نوشت هر چند کوتاه هر چند بی معنی و هر چند قابل درک . یک چیز هایی را باید ثبت کرد که بعد تر ها یاد آور باشند برای تو ,یاد آوری یک اتفاقاتی که ممکن است با مرور زمان پاک شوند از حافظه ی کوچک ذهن تو .. خواستم در بلاگفا خانه ای بسازم و آنجا کمی بیگانه تر بنویسم ,کمی خودم باشم و اینقدر رسمی نباشم و اینقدر رسمی ننویسم . ولی خب پشیمان شدم مثل تمام کار های دیگری که قبل از انجام دادانشان زود پشیمانم می کنند .. بالاخره تصمیم گرفتم در بلاگ بمانم و روزانه هایم را بنویسم کاری که  از چند وقت پیش ذهن من را درگیر کرده است ولی جرعت گفتن آن را نداشتم .. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۱۰ توسط Rahena . | نظر بدهید

همه چیز بهم خورد ..

در عین نا امیدی در عین اینکه فکر میکردم پدر جان با خریدن دوربین بنده مخالف هستن , دیشب بعد از یک سری صحبت ها و امروز بعد از حرف زدن با پدر فهمیدم که او موافق است . این یعنی وری بیست این یعنی خود خوشبختی ! یعنی پدر جان با پیشنهاد بنده مبنی بر اینکه با خرید یک دوربین و نخریدن فعلا  "دقت کنید فعلا !" یک گوشی موبایل موافقت کردند و من الان بازم بین این دو راهی های لعنتی گیر کردم که آیا دوربین نیکون بگیرم یا کانن :|  و شما نمی دانید زندگی بنده خلاصه میشود ذر دو راهی های مسخره , و اخ که احساس میکنم همان دو راهی ابتدا بهتر بود تا این دو راهی اخر ..

  *بازم کمک می خواهم به نظر شما دوربین کانن را بگیرم یا نیکون ؟ اگه کسی را می شناسید که در این مورد اطلاعاتی دارد میشود به من معرفی کنید؟ شدیدا نیازمندم ..

  * باز از اون فکر ها نیاد سراغتان ! 

  *شک داشتم به این حال خوب به موافقت بابا و شکم درست بود .مامان تمام رشته ها پنبه کرد مامان همه چیز را بهم زد ..حالا پدر جان نه تنها با خرید دوربین مخالفت کرد ان هم دوباره ! بلکه از همان موبایل آیفون هم ما را انداخت .. من آدمی نبودم این خوشی ها را تجربه کنم آدمی نیستم که خوش باشم ..من نیستم ..

+ ویرایش شد ..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۲۷ توسط Rahena . | نظر بدهید

ای حرمت ..

 آمدم ای شاه ، پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده ای حَرمَت ملجأ در ماندگان / دور مران از در و ، راهم بده 

* میلادت مبارک آقای مهربانی ها ..آقای خوبی ها :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۲۴ توسط Rahena . | نظر بدهید

یک دو راهی -_-

گاهی وقت ها بین یک دو راهی در زندگی قرار میگیریم دو راهی که ممکن است از نظر ما خیلی مهم و تاثیر گذار باشد اما از نظر دیگران  حتی دو راهی به حساب نمی آید . خب در حال حاضر من بین یک دو راهی گیر کرده ام که می دانم از نظر دیگران حتی ممکن است جز دو راهی به حساب نیاید . . لذا خواهشمندم از تمامی دوستانی که حتی اولین بار است این وبلاگ را می خوانند نظر بدهند و من را یاری کنند . عاجزانه خواهشمندم که من رو یاری کنید ..متشکرم

خب قصه از این قرار است که من بعد از پنج سال قرار است دستی در جیب مبارک کنم  و یک موبایل جدید و خوب بخرم اما مهمترین  فاکتور من برای خریدن موبایل همین دوربین موبایل است . و یعنی میشود گفت 70 در صد تصمیم  خرید من برای موبایل همین دوربین موبایل است . خب با توجه به اینکه بنده 5 سال است (!) دقت کنید 5 سال است ! موبایل نخریده ام پدر جان قصد دارند کمی برای بنده خرج کنند و یک موبایل خیلی خوب خریداری کنند که بازم با توجه به خوش اشتها بودن بنده قصد دارم یک ایفون 6 بخرم اما بین دو راهی مانده ام اینجا مطرح میشود که به نظر شما آیا آیفون  بگیرم که خوبه و این همه از دوربین با کیفیت ان حرف میزنند یا یک موبایل زیر یک میلیونی بگیرم ولی بقیه ی پول را بدهم یک دوربین کانن یا نیکون بگیرم ؟

*به جان خوندم جز قشر متوسط جامعه به زور حساب میشوم ,پولدار هم نیستم که بیایم پز بدهم من رفتم آیفون اپل گرفتم . نه . اصلا این طور نیست ..تازه باورتان نمی شود برای پول  خرید همین موبایل ایفون یک وام گرفتم ؟ خب می دانم باورتان نمی شود ولی خواهشمندم باورتان بشود .. همین دیگر عرضی نیست فقط نظر بدهید خیلی ممنون ..

 

**الان یه عده ی دیگر می ایند می گویند چه قدر این دیوانه است که کلی پول میدهد و وام میگیرد برای یک موبایل بهتر است پولش را بدهد به کتاب و بخواند تا فرهنگ خودش را کمی بالا ببرد . خب باید به این دسته از عزیزان گفت که برای کسی که 5 سال است یک گوشه ساده دارد خریدن یک گوشی با این قیمت نباید خیلی تعجب برانگیز باشد و اینکه بنده کتاب می خوانم وخیلی هم علاقه دارم ولی خب مادر بنده از کتاب تنفر دارند بنابراین خیلی کم کتاب می خرم و بیشتر  کتاب های   PDF   را می خوانم  ..

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۲ توسط Rahena . | نظر بدهید
درباره من
• مینویسم چون شادی عدم غم نیست بلکه کنار آمدن با غم است. مینویسم چون رنج ذات زندگی است .



Telegram : @rahena1 *
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان