خدایا شکرت :)

دیشب یکهو احساس غم و اندوه فراوانی مرا در بر گرفت . یکدفعه احساس کردم تمام انرژی ام تخلیه شده است و به جای آن پر شده ام از بغض و ناراحتی های بسیار  اما دلیل واضحی برای این ناراحتی پیدا نکردم . نیمه های شب رفتم کنار مامان دراز کشیدم چیزی مرا سوق میداد طرف مامان که " برو ..برو پیشش بخواب حالت بهتر میشه " و خب نامرد روزگارم اگر بگویم کنارش احساس آرامش نکردم و حالم بهتر نشد .. حالم بهتر شد و خوابم گرفت .. البته بماند که عین بچه ها گله گردم که تو اصلن ناراحت من نبودی ولی ته قلبم وقتی گفت خودش ناراحت شده وقتی فهمیده من حالم بد است فکر کردم دوستش دارم ولی به رویش نمی آورم که درکش کرده ام ..

۲ ۰
آقای سر به هوا ...
۰۴ مرداد ۱۴:۲۵
مادر یعنی آرامش محض ..
با اینکه سن و سالم و حتی جنسیتم نمیخوره گاهی وقتا میرم و بغلش میکنم ..

پاسخ :

اوهوم ..
وقتی به درک این کلمات میرسیم که واقعا تجربه ش کرده باشیم از اعماق وجود ..
* من میگم مامان مگه نمیگی صدسالت بشه بازم هی واسه من یه بچه ای! پس بغل کردن بچه ها خجالت آور نیس تازه خیلیم باحاله :)
🍁 غزاله زند
۱۱ مرداد ۰۹:۳۳
خدا همه‌ی مامانا رو برامون حفظ کنه ♡´・ᴗ・`♡

پاسخ :

ان شاء الله :))
* هیچ وقت هیچ وقت کسی را موظفِ نظر دادنِ اجباری نمی کنم !
نظرات را میخوانم ، لازم بود پاسخ میدهم و گرنه پیش من محفوظ میمانند :)

Telegram : @rahena1 *
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان